هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 988: قتل مشرکان

رشید الدین فضل الله همدانی (1247 - 1318 م) در کتاب خویش جامع التواریخ چنین می نویسد: ترسایان در زمان قاآن تعصب عظیم با مسلمانان می ورزید (لذا) قصد کردند و عرضه داشتند که: در قرآن آیتی هست که: اُقتُلُوا المُشرِکینَ.** توبه / 5، ترجمه: مشرکان را به قتل برسانید.*** به تقریری که قاآن از آن برنجید.
فرمود که: از کجا می گویید؟ گفتند: مکتوبی در این باب از پیش اباقآخان آمده است. قاآن مکتوب را بخواست و دانشمندان را طلب داشت و از بزرگ ایشان بهاء الدین بهائی پرسید که: این آیت در قرآن شما هست یا نه؟ گفت: هست. گفت: قرآن خدایی شنوید؟ گفت: بلی. گفت: چون خدا فرموده که کافران را بکشید، چرا نمی کشید؟ جواب داد که: هنوز وقت در نیامده است و ما را دست نمی دهد. قاآن در خشم شد و فرمود که: مرا باری (وقت) دست می دهد، و فرمان داد تا او را بیاسارسانند. امیر احمد وزیر و قاضی بهاء الدین که او نیز مرتبه وزارت داشت و امیر داشمن به بهانه آنک از دیگران نیز بپرسیم، مانع شدند. مولانا حمید الدین سابق سمرقندی را که قاضی بود، طلب داشتند و قاآن از او همین سخن پرسید. او گفت: این آیت هست. قاآن فرمود: که چرا نمی کشید؟ گفت: خدای تعالی فرموده است که مشرکان را بکشید. اگر قاآن دستوری فرماید بگویم که مشرک کیست بگویم. فرمود: بگو. گفت: تو ( قاآن) چون نام خدای بزرگ بر سر برلیغ))** یَرلیغ، یَرلغ (مأخوذ از مغولی): فرمان پادشاه، فرمان خان مغول.*** می نویسی، مشرک نباشی. مشرک کس باشد که خدای را نداند و او را انباز** انباز گفت: برای خدا شریک و همتا قایل شدن.*** گوید و منکر خدای بزرگ بُود. قاآن را به غایت خوش آمد و آن سخن در دل او جای گیر شد و مولانا حمید الدین را تشریف داد و نواخت فرمود. و دیگران به سخن او خلاص یافتند.** ر. ک: جامع التواریخ 1 / 655.***

حکایت 989: تاریکی پشت تاریکی

آورده اند که: عباس نامه ای به این فریعه قاضی نوشت و چنین استفتاء نمود: نظر مبارک قاضی - ادام الله ایامه - درباره مسأله زیر چیست؟ لطفا حکم آن را بیان نمایید.
مردی یهودی با زنی نصرانی زنا نموده و از ایشان فرزندی تولد یافته که بدنش همانند آدمی ولی چهره اش همانند گوساله است.
قاضی ( ابن فریعه) در جواب نوشت: آن چه مطرح نمودید از بهترین دلایل و عادل ترین شهود بر ضد یهودیان ملعون است مبنی بر این که دل های آنان از محبت گوساله (سامری) سیراب و لبریز شده** اشاره به آیه 93 سوره بقره.*** و آثار این محبت از اعضای تحتانی آنان خارج گشته است. حکم و نظر من آن است که سر گوساله ای را بر گردن مرد یهودی آویخته، آن گاه پای او را با ریسمان به ساق پای زن نصرانی ببندید، سپس هر دوی آنان را با ریسمان بر زمین کشانده و با این حال از کوچه ها عبور دهید و منادی با اشاره به آن دو فریاد بر آوَرَد که: ظُلمات بَعضُها فَوقَ بَعضٍ **نور / 40.*** یعنی: ظلمتهایی است یکی بر فراز دیگری)).** ر. ک: زهر الربیع / 46.***

حکایت 990 : بذر اِنفاق

آورده اند که: ملهّبی پیش از آن که به مقام وزارت برسد، مردی فقیر و تنگدست بود. روزی به همراه دوستش به سفر رفته و در بین راه این ابیات را می خواند:
الا موت یُباع فاشتَریهِ - فهذا العیش ما لا خیرَ فیهِ
اَلا رحمَ المُهیمِنُ نفسَ حُرٍّ - تصدّق بالوفاة علی اخیه** آیا مرگی به فروش می رسد تا آن را خریداری کنم زیرا این زندگی دیگر فایده ای ندارد. آیا نگهبان اجلی یافت می شود که بر انسان آزاده ای رحم نموده و مرگ را بر او تصدق نماید و صدقه دهد.***
دوستش با شنیدن این اشعار، متأثر شده و یک درهم به وی داد تا با آن، غذایی هر چند اندک فراهم نماید. آن دو از یکدیگر جدا شدند و هر یک به راهی رفتند. بعدها ملهّبی ترقی نموده و به مقام وزارت نایل شد و این در حالی بود که روزگار بر دوستش سخت شده و امور زندگی اش به دشواری سپبی می شد. دوست ملهبی به ناچار نامه ای بدین مضمون خطاب به وی نگاشت:
الا قل للوزیر فَدَتهُ نفسی - مَقال مذکِّر ما قد نسیه
اتذکُرُ اذ تقول لضنک عیش - اَلا موت یباع فاشتریه** هان، به وزیر - جانم به فدایش - به عنوان تذکر و یادآوری بگو: آیا به یاد می آوری آن هنگام را که به جهت سختی معیشت می گفتی آیا مرگی به فروش می رسد تا آن را خریداری کنم))؟***
ملهبی پس از خواندن مضمون نامه و اشعار موجود در آن، فرمان داد تا هفتصد درهم به دوستش بدهند و در پایان نامه وی چنین نوشت: مَّثَلُ الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ.** بقره / 261، ترجمه: کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق می کنند، همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه، یکصد دانه باشد. *** سپس او را به شغلی مناسب گماشت.** ر. ک: زهر الربیع/ 69.***