هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 986: پادشاه و کتابت قرآن

حکایت نموده اند که: پادشاه دهم از سلسله غزنویان ابراهیم بن مسعود بن محمود پس از فرخ زاد بن مسعود بن محمود به مقام پادشاهی رسید و عمری دراز داشت و مدت چهل سال سلطنت کرد و در خیرات کوشید. مسجد و رباط [ کاروانسرا] و خانقاه بسیار داشت و گویند از درویشی بهره داشت.
شبها گرد محلات غزنه گردیدی و محتاجان را طعام دادی و در عهد او در غزنه بیماران ادویه و شربت از شربت خانه او می بردند و او سی و شش پسر داشت - و همه را نام در کتب و تواریخ آورده اند - و چهل دختر داشت که همه را به سادات و علما داد. و خرابی ها که در مُلک و مملکت روی داده بود، در عهد او به آبادی مبدل گردید. و چند قصبه [ روستا] بنا فرمود، خیر آباد و ایمن آباد و غیر ذالک. و او را سید السلاطین گفته اند. خط خوب نوشتی و در هر سال یک جلد مصحف مجید نوشتی و با اموال فراوان به مکه مشرفه فرستادی و سه ماه رجب و شعبان و رمضان را همیشه روزه داشتی. وفات او در پنجم شوال [المکرم ]سنه 492ق بود.** ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه 1 / 61 - 59، به نقل از: منتخب التواریخ مظفری.***

حکایت 987: اخلاق پیامبر، قرآن بود

آورده اند که: سعد بن هشام علاقه داشت که بداند اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چگونه بود. اما پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دیدار پروردگار خود شتافته و رحلت کرده بود. لذا تصمیم گرفت به نزد عایشه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برود تا از او در این باره پرسش نماید. سعد می گوید: بر عایشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، سؤال کردم عایشه در جواب گفت: اَما تَقرَأُ القرآنَ؟ یعنی: آیا قرآن نخوانده ای؟
جواب دادم: آری، خوانده ام. گفت: کانَ خُلقُ رَسُول اللهِ القُرآنَ یعنی: اخلاق و خُلق و خوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، قرآن بود.** ر. ک: قصه های قرآن / 134، به نقل از: محجة البیضاء 4 / 120.
توضیح: منظور از این جمله که اخلاق رسول خدا، قرآن بود این است که رسول خدا مصداق اولیه و بارز تمامی اخلاقی قرآنی و آیاتی است که آداب اجتماعی و مکارم اخلاق را آموزش می دهند. یعنی رسول خدا خود اولین فردی بود که به این گونه آیات عمل می فرمود به همین جهت خداوند در قرآن مجید اخلاق عالی پیامبر گرامیش را ستوده و فرموده: وَ اءنَّکَ خُلُقٍ عَظیمٍ (قلم / 4. ترجمه: و تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری).***

حکایت 988: قتل مشرکان

رشید الدین فضل الله همدانی (1247 - 1318 م) در کتاب خویش جامع التواریخ چنین می نویسد: ترسایان در زمان قاآن تعصب عظیم با مسلمانان می ورزید (لذا) قصد کردند و عرضه داشتند که: در قرآن آیتی هست که: اُقتُلُوا المُشرِکینَ.** توبه / 5، ترجمه: مشرکان را به قتل برسانید.*** به تقریری که قاآن از آن برنجید.
فرمود که: از کجا می گویید؟ گفتند: مکتوبی در این باب از پیش اباقآخان آمده است. قاآن مکتوب را بخواست و دانشمندان را طلب داشت و از بزرگ ایشان بهاء الدین بهائی پرسید که: این آیت در قرآن شما هست یا نه؟ گفت: هست. گفت: قرآن خدایی شنوید؟ گفت: بلی. گفت: چون خدا فرموده که کافران را بکشید، چرا نمی کشید؟ جواب داد که: هنوز وقت در نیامده است و ما را دست نمی دهد. قاآن در خشم شد و فرمود که: مرا باری (وقت) دست می دهد، و فرمان داد تا او را بیاسارسانند. امیر احمد وزیر و قاضی بهاء الدین که او نیز مرتبه وزارت داشت و امیر داشمن به بهانه آنک از دیگران نیز بپرسیم، مانع شدند. مولانا حمید الدین سابق سمرقندی را که قاضی بود، طلب داشتند و قاآن از او همین سخن پرسید. او گفت: این آیت هست. قاآن فرمود: که چرا نمی کشید؟ گفت: خدای تعالی فرموده است که مشرکان را بکشید. اگر قاآن دستوری فرماید بگویم که مشرک کیست بگویم. فرمود: بگو. گفت: تو ( قاآن) چون نام خدای بزرگ بر سر برلیغ))** یَرلیغ، یَرلغ (مأخوذ از مغولی): فرمان پادشاه، فرمان خان مغول.*** می نویسی، مشرک نباشی. مشرک کس باشد که خدای را نداند و او را انباز** انباز گفت: برای خدا شریک و همتا قایل شدن.*** گوید و منکر خدای بزرگ بُود. قاآن را به غایت خوش آمد و آن سخن در دل او جای گیر شد و مولانا حمید الدین را تشریف داد و نواخت فرمود. و دیگران به سخن او خلاص یافتند.** ر. ک: جامع التواریخ 1 / 655.***