هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 982: همت عالی در کتابت قرآن!

علامه شوشتری در پاسخ سؤالی که از ایشان پرسیده بودند: این قرآنی که در دست دارید همان قرآنی است که از آن تلاوت می کنید و بر آن حاشیه زده اید؟ فرمودند: بلی، این هم قرآن عجیبی است. این را برای بنده آورده اند.... چیز عجیبی است که اینجا آخرش نوشته: هذه المحصفُ الرّابعُ و السَّبعُونَ مِن المصاحفِ التی کتَبتُها یعنی: این قرآن، هفتاد و چهارمین قرآنی است که نوشته ام))! خیلی از مردمند که در عمرشان 74 بار قرآن نمی خوانند [ولی ] این کاتب 74 بار قرآن را نوشته، باز هم ننوشته که دیگر نخواهم نوشت یا دیگر وقت مرگ من است شاید بعد از این باز هم نوشته باشد.
تاریخش هم 1072ق است که حالا سال 1405ق است دیگر این که [این قرآن ]تمام صفحاتش افشان طلاست و مثل این که از اول تا آخرش را هم فقط با یک قلم نوشته است.** ر. ک: کلید قرآن / 23، به نقل از: علامه شوشتری - میراث ماندگار 2 / 5.***
همت بلند دار که مردان روزگار - از همت بلند به جایی رسیده اند

حکایت 983 : قربانی مقبول

آورده اند که: عبدالملک مروان، جواهری گران قیمت در بیت المقدس آویخت. حجاج بن یوسف نیز همانند آن جواهر را تهیه کرده و در بیت المقدس نصب نمود. پس از مدتی، صاعقه ای آسمانی نازل شد و جواهر عبدالملک را سوزاند و از بین برد. عبدالملک غضبناک شد و کینه حجاج را به دل گرفت.
هنگامی که حجاج از این جریان اطلاع یافت، خطاب به عبدالملک چنین نوشت: وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ ابنَی آدَمَ بالحَقِّ اِذ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّل مِن احَدِهِما وَ لَم یُتَقَبَّل مِنَ الآخَرِ قالَ لَاُقتُلَنَّکَ قالَ اءنّما یَتَقبَّل اللهُ مِنَ المُتَّقینَ.** و داستان دو فرزند آدم ( هابیل و قابیل) را به حق بر آن ها بخوان هنگامی که هر کدام کاری برای تقرب به پروردگار انجام دادند. اما از یکی پذیرفته شد (و صاعقه قربانی او را سوزاند) و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت. (برادر دیگر) گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می پذیرد. ***عبدالملک خوشنود شد و غضبش فرو نشست.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 56، به نقل از: زهر الربیع / 226، وفیات الاعیان، ج 1.***

حکایت 984 : مفسد فی الارض

از فضل بن ربیع نقل شده که می گفت: مهدی (عباسی) چون حبس کرد موسی بن جعفر علیهماالسلام را، در بعضی از شبها علی بن ابی طالب علیه السلام را در خواب دید که خطاب به وی می فرمود: یا محمد فَهَل عَسَیتُم اءنْ تَوَلَّیتُمک أن تُفسِدُوا فی الارضِ و تُقَطِّعوا اَرحامَکُم** محمد/ 22، ترجمه: اگر (از این دستورها) روی گردان شوید جز این انتظار می رود که در زمین فساد و قطع پیوند خویشاوندی کنید؟*** یعنی: پس آیا شاید و توقع هست از شما اگر حاکم امور مردمان شوید، آن که فساد کنید در روی زمین به سبب جاه و خود را از روی تکبر و تعظم مُکرَم دانید و انواع تباهی از شما واقع گردد و بِبُرید رحم های ( ارتباط خویشاوندی) خود را از روی تکبر و تعظم یا از شما می آید که اعراض کنید از قرآن و روی بگردانید از فرمان که به اثر ( پی) امور جاهلیت روید از فساد و قطع رحم و سفک دماء ( خونریزی ها) و امثال آن؟ ربیع گوید که: مهدی شب فرستاد به سوی من و مرا طلب کرد من از این ترسیده، آمدم نزد وی. او این آیت (مذکور) را می خواند - و او احسن مردمان بود از لحاظ صوت و آواز - گفت: در حال ( اکنون) برو و موسی بن جعفر را بیاور.
من رفتم و آوردم. مهدی با آن حضرت معانقه کرد و او را در پهلوی خود نشاند و گفت: یا اباالحسن! من دیدم امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام را در خواب که خواند بر من این آیت را. پس مرا ایمن کنید از خروج ( قیام و شورش) شما بر من یا بر یکی از فرزندان من. آن حضرت فرمود: والله که من چنین نکنم و این از شأن من به دور است.
مهدی گفت: راست گفتی. آن گاه مهدی خطاب به من گفت: ای ربیع! سه هزار دینار به ایشان بده و باز گردان ایشان را به اهل خود به جانب مدینه.** ر. ک: کشف الغمه، (الترجمة: علی بن حسین زوارئی) 3 / 3، روضات الجنات 4 / 279، به نقل از: تاریخ بغداد /3 29.***