هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 981: تشرف به محضر ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف

مرد الهی جناب شیخ رجبعلی خیاط، در برابر درخواست های مکرر یاران خویش برای تشرف به محضر مقدس حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - سفارش های خاصی فرموده است. که از جمله می توان به مورد زیر اشاره کرد:
شبی یکصد بار آیه کریمه: رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا** اسرآء/ 80، ترجمه: پروردگارا! مرا (در هر کار) با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز و از سوی خود، حجتی یاری کننده برایم قرار ده. ***(تا چهل شب) قرائت شود.
یکی از کسانی که این سفارش را دریافت کرده و بر آن مداومت نموده بود، پس از چهل روز نزد شیخ می آید و می گوید: موفق به زیارت حضرت نشده است. شیخ می فرماید: هنگامی که در مسجد نماز می خواندید، آقا سید به شما فرمودند: انگشتر در دست چپ کراهت دارد))** حکایت: بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم ( انگشتر) در انگشت چپ چرا می کنند؟
گفت: ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند؟!
ر. ک: گلستان سعدی، باب هشتم.*** و شما گفتید: کُلُّ مَکرُوه جآئِزٌ** انجام دادن هر عمل مکروه، جایز است.*** هم ایشان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند.** ر. ک: کلید قرآن / 32، به نقل از: تندیس اخلاص / 83.***

حکایت 982: همت عالی در کتابت قرآن!

علامه شوشتری در پاسخ سؤالی که از ایشان پرسیده بودند: این قرآنی که در دست دارید همان قرآنی است که از آن تلاوت می کنید و بر آن حاشیه زده اید؟ فرمودند: بلی، این هم قرآن عجیبی است. این را برای بنده آورده اند.... چیز عجیبی است که اینجا آخرش نوشته: هذه المحصفُ الرّابعُ و السَّبعُونَ مِن المصاحفِ التی کتَبتُها یعنی: این قرآن، هفتاد و چهارمین قرآنی است که نوشته ام))! خیلی از مردمند که در عمرشان 74 بار قرآن نمی خوانند [ولی ] این کاتب 74 بار قرآن را نوشته، باز هم ننوشته که دیگر نخواهم نوشت یا دیگر وقت مرگ من است شاید بعد از این باز هم نوشته باشد.
تاریخش هم 1072ق است که حالا سال 1405ق است دیگر این که [این قرآن ]تمام صفحاتش افشان طلاست و مثل این که از اول تا آخرش را هم فقط با یک قلم نوشته است.** ر. ک: کلید قرآن / 23، به نقل از: علامه شوشتری - میراث ماندگار 2 / 5.***
همت بلند دار که مردان روزگار - از همت بلند به جایی رسیده اند

حکایت 983 : قربانی مقبول

آورده اند که: عبدالملک مروان، جواهری گران قیمت در بیت المقدس آویخت. حجاج بن یوسف نیز همانند آن جواهر را تهیه کرده و در بیت المقدس نصب نمود. پس از مدتی، صاعقه ای آسمانی نازل شد و جواهر عبدالملک را سوزاند و از بین برد. عبدالملک غضبناک شد و کینه حجاج را به دل گرفت.
هنگامی که حجاج از این جریان اطلاع یافت، خطاب به عبدالملک چنین نوشت: وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ ابنَی آدَمَ بالحَقِّ اِذ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّل مِن احَدِهِما وَ لَم یُتَقَبَّل مِنَ الآخَرِ قالَ لَاُقتُلَنَّکَ قالَ اءنّما یَتَقبَّل اللهُ مِنَ المُتَّقینَ.** و داستان دو فرزند آدم ( هابیل و قابیل) را به حق بر آن ها بخوان هنگامی که هر کدام کاری برای تقرب به پروردگار انجام دادند. اما از یکی پذیرفته شد (و صاعقه قربانی او را سوزاند) و از دیگری پذیرفته نشد (برادری که عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت. (برادر دیگر) گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می پذیرد. ***عبدالملک خوشنود شد و غضبش فرو نشست.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 56، به نقل از: زهر الربیع / 226، وفیات الاعیان، ج 1.***