هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 977: هارون و طولون

نقل است که: روزی هارون الرشید در خلوت خانه خود قرآن تلاوت می کرد به این آیت رسید که:
قَالَ یَا قَوْمِ أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الاَْنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی** زخرف / 51.*** یعنی: گفت: فرعون مر قبطیان را که ای گروه من! آیانیست مرا حکومت؟ (مراد آن است که همچون شهر مصر، شهر معظمی در تحت تصرف من است) و این جوی های آب نیل از زیر قصر من می گذرد پس او مباهات کردست به مصر و رود نیل. چون هارون در این آیت مباهات او دید، چیزی به خاطرش رسید و ترک تلاوت کرده، اعیان مملکت را طلبید و این آیت برایشان خواند و گفت: فرعون عجب دون همتی ( پَست فطرت و همت) بودست که به مصر و رود نیل مباهات می کرده و عجب تر آن که با این دون همتی دعوی الوهیت و ربوبیت نیز می کردست. و من ( هارون) را به خاطر آورده ام که مملکت مصر را که او به آن مباهات می کرده، به فروترین کسی دهم از اهل عالم. پس بفرمود تا در تمام ممالک بگردند و کسی پیدا کنند که ازو دون تر و زبون تری نباشد و برای این کار هزار کس به اطراف و اکناف ممالک فرستاد تا در ویرانه ها و گلخانها و مزبله ها کسی پیدا کنند که از او فروتر آدمی نباشد. آن هزار مرد مدت چهار ماه گرد ممالک بر آمدند و هیچ کس چنان که می خواستند نیافتند. الا یک فرد که او را طولون نام بود و او سگبانی بود که همیشه با سگان مصاحبت داشت و دائم سگان همکاسه و همخوابه او بودند و با او در یک سفاله چیز می خوردند و در بغل و کنار او بر یک جانب خواب می کردند و هرگز روی ( صورت) و جامه نَشُسته بود و موی و ناخن نچیده. و پیوسته در میان جامه های کهنه و خرقه های چرکین پاره، بسر برده. خبر به هارون آوردند که هزار سوار چهارماه در تمام ممالک بگشته ایم و آخر یک کس بر این صفت یافته ایم. هارون گفت: او را با همان هیئت و کسوت با سگان پیش من آرید. رفتند و او را با سگان خرد و بزرگ بیاوردند و خرقه های پاره و سفال های شکسته به نظر هارون آودند و او را از آن هیئت و صورت و سیرت متعجب شد و بفرمود تا او را به حمام بردند و سرش بتراشیدند و شارب و ناخن بچیدند و از فرق تا قدم به خلعت های ملوکانه بیاراستند و باز به بارگاه آوردند. هارون، مردی دید به غایت وجیه و با مهابت. با او آغاز حکایت کرد و او در برابر هارون سخن های سنجیده و موزون بگفت چنان که همه حاضران از محاوره و مکالمه او حیران بماندند و هارون در همان مجلس نشان حکومت مصر و توابع به نام طولون نوشت و خلعت خاص در پوشانید و به مصر فرستاد و او مدتی مدید به استقلال حکومت مصر کرد و بساط عدل بگسترد و داد رعیت پروری بداد و رسم های نیکو نهاد و بعد از او پسرش احمد ( احمد بن طولون) به جای وی نشست و رسم های پدر را چنان که شاید و باید کار بست و او کریم جهان و حاتم زمان بود.** در این باره، ر. ک: حکایت 499.*** و بعد از او پسرش ابوالجیش نیز در زمان معتضد سال ها حکومت مصر کرد و طریق جد و پدر ورزید و در رعایت رعیت کار از ایشان در گذرانید.** ر. ک: لطائف الطوایف / 109 - 108.***

حکایت 978: نقش گنبد مقدس

صاحب منتخب التواریخ از کتاب انوار العلویة نقل می کند که: وقتی نادرشاه گنبد حرم مطهر حضرت امیر علیه صلوات الله الخبیر - را تذهیب ( طلاکاری) نمود، از وی پرسیدند که: بالای قبه مقدسه چه نقش کنیم؟ نادر فوراً گفت: یدُ اللهِ فَوقَ اَیدیهِم.** فتح / 10، ترجمه: دست خدا بالای دست آن هاست.*** فردای آن روز وزیر نادر، میرزا مهدی خان گفت: نادر سواد ندارد و این کلام به دلش الهام شده است. اگر قبول ندارید بروید و مجدداً سؤال کنید، لذا آمدند و پرسیدند که در بالای قبه مقدسه چه فرمودید نقش کنیم؟ نادر گفت: همان سخن که دیروز گفتم. **ر. ک: علی علیه السلام کیست / 219، به نقل از: منتخب التواریخ / 142.***
دست بر بالای دست است ای فتی - تا به یزدان که الیه المنتهی

حکایت 979: با آیات قرآن با آنان مناظره مکن

خوارج همان یاران پیش علی علیه السلام بودند که بر اثر کوردلی و لجاجت و نادانی، در مسأله حکمیت و جنگ صفین و... در برابر علی علیه السلام موضع گرفتند و سرانجام همه آنان - جز اندکی - در جنگی شدید به دست سپاهیان علی علیه السلام کشته شدند. قبل از جنگ، امام علیه السلام از راه های گوناگون با آنان تماس گرفت تا اختلاف، با مذاکره و مناظره حل گردد و کار به جنگ منتهی نشود ولی آن ها به نصایح علی علیه السلام گوش نداده و آتش جنگ را شعله ور ساختند. یکی از راهها این بود که امام علیه السلام چندین بار پسر عموی خویش ابن عباس را، که به خوبی آنان را می شناخت، بین خود و آن ها واسطه قرار داد ولی از آن جا که آنها در حصار باروهای کج و دروغین خود، محبوس بودند گاهی پیش از آن که با ابن عباس بگویند به ذکر مسایل جزیی می پرداختند. به عنوان مثال: در حالی که ریختن خون بهترین بندگان خدا مانند یدالله بن خباب و همسر باردار او را جایز می دانستند، به ابن عباس که برای مناظره نزد آنان می آمد می گفتند: این لباس زیبا چیست که پوشیده ای؟!
امام علی علیه السلام پیش از آن که ابن عباس را جهت مناظره نزد آنان بفرستد به وی فرمود: لا تُخاصِمهُم بالقرآنِ فانَّ القرآنَ حمَّال ذُو وُجوه تَقولُ و یقُولُونَ و لکِن حآجِّهم بالسُّنَّة فانَّهم لَن یَجِدُوا عَنها مَحیصاً** ر. ک: بحارالانوار 2 / 245. ***یعنی: به وسیله آیات قرآن با خوارج مناظره مکن زیرا قرآن کتابی است که می توان آیاتش را با احتمالات و توجیهات گوناگون معنی کرد تو چیزی می گویی و آنان چیزی دیگر (و سخن به جایی نمی رسد) ولی با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آن ها بحث کن که در برابر آن راه فرار و پاسخی نخواهند یافت))
دانشمند معتزلی، ابن ابی الحدید می گوید: سخن فوق (که امام به ابن عباس فرمود:) در جای خود بی نظیر بوده و مفهومی بسیار عالی دارد.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1 / 192 - 191، به نقل از: داستان های نهج البلاغه / 89، نکته: امام صادق علیه السلام می فرماید: ... وَ اءنّ قائِمَنا اِذا قامَ اتَی الناسُ و کُلُّهم یتأَوَّلُ علیهِ کتابَ اللهِ یَحتجُ عَلَیهِ بِه.
... هرگاه قائم ما - حضرت مهدی علیه السلام - قیام نموده و ظهور کند، مردم پیرامونش گرد آمده و همگی بر علیه آن حضرت قرآن را به نفع عقیده خود تأویل و تفسیر می کنند و با سلاح تأویل قرآن بر آن حضرت احتجاج می نمایند (و بر علیه آن حضرت شورش نموده و به جنگ بر می خیزند).
ر. ک: کتاب الغیبة (نعمانی) باب 17،ح 1، 3.***