هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 976: دعوت به قرآن در جنگ صفین

نصر بن مزاحم گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبی برای ما نقل کرد که: نخستین دو سوار کاری که در آن روز - یعنی هفتم صفر که از روزهای سخت و جنگهای پر خطر صفین بود - رویاروی شدند، حجر نیک سیرت یعنی حجر بن عدی یار امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام است و حجر بدسرشت (حجر بن یزید بن سلمه) پسر عموی اوست که از یاران معاویه است و هر دو از قبیله کنده اند)).
آن دو نخست با نیزه به یکدیگر حمله کردند و در این هنگام مردی از قبیله اسد که نامش خزیمه بود از لشکر معاویه بیرون آمد و با نیزه خود به حجر بن عدی ضربتی زد. یاران علی علیه السلام حمله کردند و خزیمه اسدی را کشتند و حجر بدسرشت))،** حجر بن یزید بن سلمه معروف به حجر بدسرشت.*** گریزان جان به در برد و به صف معاویه پیوست. سپس دوباره به میدان آمد و هماورد خواست . حکم بن ازهر از عراقیان به مبارزه با او بیرون آمد که حجر بدسرشت او را کشت . پس از او رفاعة بن ظالم حمیری از صف عراق به نبرد حجر بیرون آمد و او را کشت و پیش یاران خود برگشت . علی علیه السلام گفت : سپاس خداوندی را که حجر را در قبال خون حکم بن ازهر کشت .
سپس علی علیه السلام یاران خود را فراخواند و از ایشان خواست تا یک تن قرآنی را که در دست علی بود بگیرد و پیش مردم شام برود. علی علیه السلام فرمود: چه کسی حاضر است پیش شامیان برود و آنان را به آنچه در این قرآن است فرا خواند؟ مردم خاموش ماندند. جوانی که نامش سعید بود پیش آمد و گفت : من انجام دهنده آنم . علی علیه السلام آن سخن را دوباره گفت : مردم همچنان خاموش ماندند و آن جوان دوباره پیش آمد، علی علیه السلام قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شامیان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را کشتند. در این هنگام علی علیه السلام به عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی گفت : اینک بر شامیان حمله کن.** ر. ک: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 3 / 81 - 82.***

حکایت 977: هارون و طولون

نقل است که: روزی هارون الرشید در خلوت خانه خود قرآن تلاوت می کرد به این آیت رسید که:
قَالَ یَا قَوْمِ أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الاَْنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی** زخرف / 51.*** یعنی: گفت: فرعون مر قبطیان را که ای گروه من! آیانیست مرا حکومت؟ (مراد آن است که همچون شهر مصر، شهر معظمی در تحت تصرف من است) و این جوی های آب نیل از زیر قصر من می گذرد پس او مباهات کردست به مصر و رود نیل. چون هارون در این آیت مباهات او دید، چیزی به خاطرش رسید و ترک تلاوت کرده، اعیان مملکت را طلبید و این آیت برایشان خواند و گفت: فرعون عجب دون همتی ( پَست فطرت و همت) بودست که به مصر و رود نیل مباهات می کرده و عجب تر آن که با این دون همتی دعوی الوهیت و ربوبیت نیز می کردست. و من ( هارون) را به خاطر آورده ام که مملکت مصر را که او به آن مباهات می کرده، به فروترین کسی دهم از اهل عالم. پس بفرمود تا در تمام ممالک بگردند و کسی پیدا کنند که ازو دون تر و زبون تری نباشد و برای این کار هزار کس به اطراف و اکناف ممالک فرستاد تا در ویرانه ها و گلخانها و مزبله ها کسی پیدا کنند که از او فروتر آدمی نباشد. آن هزار مرد مدت چهار ماه گرد ممالک بر آمدند و هیچ کس چنان که می خواستند نیافتند. الا یک فرد که او را طولون نام بود و او سگبانی بود که همیشه با سگان مصاحبت داشت و دائم سگان همکاسه و همخوابه او بودند و با او در یک سفاله چیز می خوردند و در بغل و کنار او بر یک جانب خواب می کردند و هرگز روی ( صورت) و جامه نَشُسته بود و موی و ناخن نچیده. و پیوسته در میان جامه های کهنه و خرقه های چرکین پاره، بسر برده. خبر به هارون آوردند که هزار سوار چهارماه در تمام ممالک بگشته ایم و آخر یک کس بر این صفت یافته ایم. هارون گفت: او را با همان هیئت و کسوت با سگان پیش من آرید. رفتند و او را با سگان خرد و بزرگ بیاوردند و خرقه های پاره و سفال های شکسته به نظر هارون آودند و او را از آن هیئت و صورت و سیرت متعجب شد و بفرمود تا او را به حمام بردند و سرش بتراشیدند و شارب و ناخن بچیدند و از فرق تا قدم به خلعت های ملوکانه بیاراستند و باز به بارگاه آوردند. هارون، مردی دید به غایت وجیه و با مهابت. با او آغاز حکایت کرد و او در برابر هارون سخن های سنجیده و موزون بگفت چنان که همه حاضران از محاوره و مکالمه او حیران بماندند و هارون در همان مجلس نشان حکومت مصر و توابع به نام طولون نوشت و خلعت خاص در پوشانید و به مصر فرستاد و او مدتی مدید به استقلال حکومت مصر کرد و بساط عدل بگسترد و داد رعیت پروری بداد و رسم های نیکو نهاد و بعد از او پسرش احمد ( احمد بن طولون) به جای وی نشست و رسم های پدر را چنان که شاید و باید کار بست و او کریم جهان و حاتم زمان بود.** در این باره، ر. ک: حکایت 499.*** و بعد از او پسرش ابوالجیش نیز در زمان معتضد سال ها حکومت مصر کرد و طریق جد و پدر ورزید و در رعایت رعیت کار از ایشان در گذرانید.** ر. ک: لطائف الطوایف / 109 - 108.***

حکایت 978: نقش گنبد مقدس

صاحب منتخب التواریخ از کتاب انوار العلویة نقل می کند که: وقتی نادرشاه گنبد حرم مطهر حضرت امیر علیه صلوات الله الخبیر - را تذهیب ( طلاکاری) نمود، از وی پرسیدند که: بالای قبه مقدسه چه نقش کنیم؟ نادر فوراً گفت: یدُ اللهِ فَوقَ اَیدیهِم.** فتح / 10، ترجمه: دست خدا بالای دست آن هاست.*** فردای آن روز وزیر نادر، میرزا مهدی خان گفت: نادر سواد ندارد و این کلام به دلش الهام شده است. اگر قبول ندارید بروید و مجدداً سؤال کنید، لذا آمدند و پرسیدند که در بالای قبه مقدسه چه فرمودید نقش کنیم؟ نادر گفت: همان سخن که دیروز گفتم. **ر. ک: علی علیه السلام کیست / 219، به نقل از: منتخب التواریخ / 142.***
دست بر بالای دست است ای فتی - تا به یزدان که الیه المنتهی