هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 975: نجات حاملان قرآن جعلی

در بهجة المقال در ضمن شرح حال شیخ حسن بن شیخ جعفر نجفی (شیخ جعفر کبیر) چنین آمده: در آن سالی که سید علی محمد باب ظهور کرد، قرآنی اختراع و جعل نمود و برای دوستان خود در شهرها می فرستاد از جمله یکی از آن قرآنها را به وسیله دو نفر به بغداد فرستاد. هنگامی که حاکم بغداد از این ماجرا اطلاع یافت دستور داد آن دو نفر را دستگیر نموده و به زندان افکندند. سپس علمای اهل سنت را دعوت کرد و درباره آن دو نفر فتوی خواست. علمای سنی همگی فتوی به قتل آن دو دادند و چون آن دو نفر ایرانی بودند حاکم بغداد خواست تا نظر علمای شیعه را نیز بداند و آن ها نیز فتوای قتل را امضاء کنند. شخصی را به نزد مرحوم شیخ محمد حسن نجفی - صاحب جواهر -** جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام.*** و همچنین سید ابراهیم موسوی قزوینی - صاحب ضوابط -** ضوابط الاصول. *** فرستاد تا آن دو عالم شیعی را نیز به مجلس حاکم دعوت نماید. پس از حضور آن دو عالم شیعی، علمای اهل سنت گفتند: چون این قرآن جعلی است و بدعت، صاحبان و حاملان این کتاب نیز اهل بدعت هستند بنابراین قتل آنان واجب است تا دیگران را گمراه نکنند.
مرحوم صاحب جواهر فرمودند: این کتاب چیزی جز قرطاس ( کاغذ) نیست و حاملان نیز از محتوای آن چیزی نمی دانند. بنابراین قتل آنان جایز نیست. مرحوم صاحب ضوابط نیز نظر صاحب جواهر را تایید کرد. حاکم بغداد دستور داد تا آن دو نفر را از زندان به مجلس حاکم آوردند. حاکم از آن دو پرسید: عقیده شما درباره این قرآن جعلی چیست؟ آیا شما چیزی از محتوای آن می دانید؟ آن دو گفتند: عقیده ما همان عقیده عموم مسلمین است و ما از مضمون آن اطلاعی نداریم. آن گاه، حاکم آن دو را آزاد کرد و از مرحوم صاحب جواهر و همچنین صاحب ضوابط تجلیل نمود و یک ساعت و شصت دینار به صاحب جواهر هدیه کرده، ایشان را با احترام به نجف اشرف روانه نمود.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل / 3/ 430 - 429، به نقل از: بهجة المقال 3 / 82.***

حکایت 976: دعوت به قرآن در جنگ صفین

نصر بن مزاحم گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبی برای ما نقل کرد که: نخستین دو سوار کاری که در آن روز - یعنی هفتم صفر که از روزهای سخت و جنگهای پر خطر صفین بود - رویاروی شدند، حجر نیک سیرت یعنی حجر بن عدی یار امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام است و حجر بدسرشت (حجر بن یزید بن سلمه) پسر عموی اوست که از یاران معاویه است و هر دو از قبیله کنده اند)).
آن دو نخست با نیزه به یکدیگر حمله کردند و در این هنگام مردی از قبیله اسد که نامش خزیمه بود از لشکر معاویه بیرون آمد و با نیزه خود به حجر بن عدی ضربتی زد. یاران علی علیه السلام حمله کردند و خزیمه اسدی را کشتند و حجر بدسرشت))،** حجر بن یزید بن سلمه معروف به حجر بدسرشت.*** گریزان جان به در برد و به صف معاویه پیوست. سپس دوباره به میدان آمد و هماورد خواست . حکم بن ازهر از عراقیان به مبارزه با او بیرون آمد که حجر بدسرشت او را کشت . پس از او رفاعة بن ظالم حمیری از صف عراق به نبرد حجر بیرون آمد و او را کشت و پیش یاران خود برگشت . علی علیه السلام گفت : سپاس خداوندی را که حجر را در قبال خون حکم بن ازهر کشت .
سپس علی علیه السلام یاران خود را فراخواند و از ایشان خواست تا یک تن قرآنی را که در دست علی بود بگیرد و پیش مردم شام برود. علی علیه السلام فرمود: چه کسی حاضر است پیش شامیان برود و آنان را به آنچه در این قرآن است فرا خواند؟ مردم خاموش ماندند. جوانی که نامش سعید بود پیش آمد و گفت : من انجام دهنده آنم . علی علیه السلام آن سخن را دوباره گفت : مردم همچنان خاموش ماندند و آن جوان دوباره پیش آمد، علی علیه السلام قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شامیان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را کشتند. در این هنگام علی علیه السلام به عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعی گفت : اینک بر شامیان حمله کن.** ر. ک: جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید 3 / 81 - 82.***

حکایت 977: هارون و طولون

نقل است که: روزی هارون الرشید در خلوت خانه خود قرآن تلاوت می کرد به این آیت رسید که:
قَالَ یَا قَوْمِ أَلَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الاَْنْهَارُ تَجْرِی مِن تَحْتِی** زخرف / 51.*** یعنی: گفت: فرعون مر قبطیان را که ای گروه من! آیانیست مرا حکومت؟ (مراد آن است که همچون شهر مصر، شهر معظمی در تحت تصرف من است) و این جوی های آب نیل از زیر قصر من می گذرد پس او مباهات کردست به مصر و رود نیل. چون هارون در این آیت مباهات او دید، چیزی به خاطرش رسید و ترک تلاوت کرده، اعیان مملکت را طلبید و این آیت برایشان خواند و گفت: فرعون عجب دون همتی ( پَست فطرت و همت) بودست که به مصر و رود نیل مباهات می کرده و عجب تر آن که با این دون همتی دعوی الوهیت و ربوبیت نیز می کردست. و من ( هارون) را به خاطر آورده ام که مملکت مصر را که او به آن مباهات می کرده، به فروترین کسی دهم از اهل عالم. پس بفرمود تا در تمام ممالک بگردند و کسی پیدا کنند که ازو دون تر و زبون تری نباشد و برای این کار هزار کس به اطراف و اکناف ممالک فرستاد تا در ویرانه ها و گلخانها و مزبله ها کسی پیدا کنند که از او فروتر آدمی نباشد. آن هزار مرد مدت چهار ماه گرد ممالک بر آمدند و هیچ کس چنان که می خواستند نیافتند. الا یک فرد که او را طولون نام بود و او سگبانی بود که همیشه با سگان مصاحبت داشت و دائم سگان همکاسه و همخوابه او بودند و با او در یک سفاله چیز می خوردند و در بغل و کنار او بر یک جانب خواب می کردند و هرگز روی ( صورت) و جامه نَشُسته بود و موی و ناخن نچیده. و پیوسته در میان جامه های کهنه و خرقه های چرکین پاره، بسر برده. خبر به هارون آوردند که هزار سوار چهارماه در تمام ممالک بگشته ایم و آخر یک کس بر این صفت یافته ایم. هارون گفت: او را با همان هیئت و کسوت با سگان پیش من آرید. رفتند و او را با سگان خرد و بزرگ بیاوردند و خرقه های پاره و سفال های شکسته به نظر هارون آودند و او را از آن هیئت و صورت و سیرت متعجب شد و بفرمود تا او را به حمام بردند و سرش بتراشیدند و شارب و ناخن بچیدند و از فرق تا قدم به خلعت های ملوکانه بیاراستند و باز به بارگاه آوردند. هارون، مردی دید به غایت وجیه و با مهابت. با او آغاز حکایت کرد و او در برابر هارون سخن های سنجیده و موزون بگفت چنان که همه حاضران از محاوره و مکالمه او حیران بماندند و هارون در همان مجلس نشان حکومت مصر و توابع به نام طولون نوشت و خلعت خاص در پوشانید و به مصر فرستاد و او مدتی مدید به استقلال حکومت مصر کرد و بساط عدل بگسترد و داد رعیت پروری بداد و رسم های نیکو نهاد و بعد از او پسرش احمد ( احمد بن طولون) به جای وی نشست و رسم های پدر را چنان که شاید و باید کار بست و او کریم جهان و حاتم زمان بود.** در این باره، ر. ک: حکایت 499.*** و بعد از او پسرش ابوالجیش نیز در زمان معتضد سال ها حکومت مصر کرد و طریق جد و پدر ورزید و در رعایت رعیت کار از ایشان در گذرانید.** ر. ک: لطائف الطوایف / 109 - 108.***