هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 973: باز صندوقی پر از قرآن به است

در صحابه کم بدی حافظ کسی - گرچه شوقی بود جانشان را بسی
زانک چون مغزش در آگند و رسید - پوستها شد بس رقیق و واکفید
قشر جوز و فستق و بادام هم - مغز چون آگندشان شد پوست کم
مغز علم افزود کم شد پوستش - زانک عاشق را بسوزد دوستش
وصف مطلوبی چو ضد طالبیست - وحی و برق نور سوزنده ی نبیست
چون تجلی کرد اوصاف قدیم - پس بسوزد وصف حادث را گلیم
ربع قرآن هر که را محفوظ بود - جل فینا از صحابه می شنود
جمع صورت با چنین معنی ژرف - نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف
در چنین مستی مراعات ادب - خود نباشد ور بود باشد عجب
اندر استغنا مراعات نیاز - جمع ضدینست چون گرد و دراز
خود عصا معشوق عمیان می بود - کور خود صندوق قرآن می بود
گفت کوران خود صنادیقند پر - از حروف مصحف و ذکر و نذر
باز صندوقی پر از قرآن به است - زانک صندوقی بود خالی بدست
باز صندوقی که خالی شد ز بار - به ز صندوقی که پر موشست و مار
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد - گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح - شد طلب کاری علم اکنون قبیح
چون شدی بر بامهای آسمان - سرد باشد جست وجوی نردبان
جز برای یاری و تعلیم غیر - سرد باشد راه خیر از بعد خیر
آینه ی روشن که شد صاف و ملی - جهل باشد بر نهادن صیقلی
پیش سلطان خوش نشسته در قبول - زشت باشد جستن نامه و رسول
مولوی

حکایت 974: تو قَدرَت از ملایک هم فزون است

مالک دینار - از زاهدان و محدثان قرون اول و دوم قمری - می گفت: خوانده ام در بعضی از کتب مُنزَل که حق - تعالی - امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را دو چیز قرار داده است که نه جبرئیل را داده است و نه میکائیل را. یکی آن است که: فاذکُرونی اَذکُرکُم** بقره / 152.*** چون مرا یاد کنید، شما را یاد می کنم. اُدعُونی اَستَجِب لَکُم** غافر / 60. ***چون مرا بخوانید، اجابت کنم.** ر. ک: تذکرة الاولیاء/ 114.***
تو قَدرَت از ملایک هم فزون است - تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

حکایت 975: نجات حاملان قرآن جعلی

در بهجة المقال در ضمن شرح حال شیخ حسن بن شیخ جعفر نجفی (شیخ جعفر کبیر) چنین آمده: در آن سالی که سید علی محمد باب ظهور کرد، قرآنی اختراع و جعل نمود و برای دوستان خود در شهرها می فرستاد از جمله یکی از آن قرآنها را به وسیله دو نفر به بغداد فرستاد. هنگامی که حاکم بغداد از این ماجرا اطلاع یافت دستور داد آن دو نفر را دستگیر نموده و به زندان افکندند. سپس علمای اهل سنت را دعوت کرد و درباره آن دو نفر فتوی خواست. علمای سنی همگی فتوی به قتل آن دو دادند و چون آن دو نفر ایرانی بودند حاکم بغداد خواست تا نظر علمای شیعه را نیز بداند و آن ها نیز فتوای قتل را امضاء کنند. شخصی را به نزد مرحوم شیخ محمد حسن نجفی - صاحب جواهر -** جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام.*** و همچنین سید ابراهیم موسوی قزوینی - صاحب ضوابط -** ضوابط الاصول. *** فرستاد تا آن دو عالم شیعی را نیز به مجلس حاکم دعوت نماید. پس از حضور آن دو عالم شیعی، علمای اهل سنت گفتند: چون این قرآن جعلی است و بدعت، صاحبان و حاملان این کتاب نیز اهل بدعت هستند بنابراین قتل آنان واجب است تا دیگران را گمراه نکنند.
مرحوم صاحب جواهر فرمودند: این کتاب چیزی جز قرطاس ( کاغذ) نیست و حاملان نیز از محتوای آن چیزی نمی دانند. بنابراین قتل آنان جایز نیست. مرحوم صاحب ضوابط نیز نظر صاحب جواهر را تایید کرد. حاکم بغداد دستور داد تا آن دو نفر را از زندان به مجلس حاکم آوردند. حاکم از آن دو پرسید: عقیده شما درباره این قرآن جعلی چیست؟ آیا شما چیزی از محتوای آن می دانید؟ آن دو گفتند: عقیده ما همان عقیده عموم مسلمین است و ما از مضمون آن اطلاعی نداریم. آن گاه، حاکم آن دو را آزاد کرد و از مرحوم صاحب جواهر و همچنین صاحب ضوابط تجلیل نمود و یک ساعت و شصت دینار به صاحب جواهر هدیه کرده، ایشان را با احترام به نجف اشرف روانه نمود.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل / 3/ 430 - 429، به نقل از: بهجة المقال 3 / 82.***