هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 968: یوسف زیست

جوانی بسیار خوش سیما از راهی می گذشت، زنی زیبا او را دید و به وی علاقه مند شد لذا به او گفت: ای جوان! آیا شعر بلدی؟ جوان گفت: آری. زن گفت: شعرهایت را بخوان تا ببینم چگونه شعر می سرایی.
جوان گفت:
و لست من النساء و لسن منّی - و لا ابغی الفجور الی المماتی
الا لا تطمعی فیما لدینا - و لو قد طال سیر فی الفلاتی
فانّ الله یُصبر فوق عرش - و یغضب للفعال الموبقاتی
یعنی: من از زنان نیستم و آنان نیز از من نیستند. من تا هنگام مرگ در پی فسق و فجور نخواهم رفت. آگاه باش ای زن در ما طمع مکن. هر چند که گردش در بیابان ها به طول انجامد زیرا خداوند از مافوق عرش ناظر بر اعمال ماست و از کارهای ناشایست خشمگین خواهد شد.))
زن که دید مطلب و حاجتش بر آورده نشده، گفت: شعر را رها کن. اگر قرآن بلدی قدری قرآن بخوان. جوان گفت: اَلزَّانِیةُ و الزَّانی فَاجلِدُوا کلَّ واحِد مِنهُما مِأَة جَلدَةً** نور/ 2. ***یعنی: زن زناکار و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید)).
زن که یقین کرده بود که به مقصود خویش نمی رسد، مایوسانه از پیش آن جوان رفت.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 155 - 154.***

حکایت 969 : مارک مخصوص

در زمان منصور دوانیقی، استعمال قلنسوه سوداء یعنی کلاه دراز مخروطی شکل سیاهرنگ (همچون کلاه لبه دار عصر رضاخان پهلوی) الزامی بود. افزون بر این، هر کس می خواست با خلیفه دیدار کند یا از سوی وی احضار می شد ناگزیر بایستی جبه ای** جبه: لباسی گشاد که بر روی لباس ها پوشند.*** سیاه، که روی لباس ها پوشیده می شد و به آن سواد می گفتند، بر تن کند. منصور کارگزاران خویش را وادار به پوشیدن دراعه ها** دراعه: جامه دراز که زاهدان و شیوخ می پوشند، بالاپوش فراخ.*** و جبه های جلو بازی می کرد که بر پشت آن ها آیه شریفه: فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ** بقره / 137، ترجمه: و خداوند شر آن ها را از تو دفع می کند و او شنونده و داناست.*** نوشته شده بود و به عمال خویش در بلاد نیز پیغام می داد که کارمندان خویش را امر به پوشیدن این گونه لباس ها کنند.** ر. ک: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور / 191، به نقل از: تاریخ اسلام 2 / 428 - 427، تاریخ التمدن الاسلامی (جرجی زیدان) 5 / 79، گویند: روزی ابودلامه که طبق دستور منصور لباس مخصوص را پوشیده بود، صبح نزد منصور آمد. منصور پرسید: چگونه ای؟ گفت: بسیار بد! منصور پرسید: چرا؟ گفت: چه حالی دارد کسی که صورتش در وسط هیکل واقع شده و شمشیرش در نشیمنگاه قرار گرفته و کلام خدا را پس پشت انداخته است. منصور از آن روز دستور تغییر لباس داد.
ر. ک: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور/ 192، به نقل از: تاریخ الاسلام.***

حکایت 970: شکایت از مأمور

سوده همدانی دختر عماره گوید: یک سال امیرالمؤمنین علی علیه السلام شخصی را برای گرفتن زکات به سوی قبیله ما (قبیله هَمدان که تیره ای از مردم یمن بوده، و در حوالی کوفه سکونت داشتند) اعزام داشت. گماشته نسبت به ما کمی اجحاف نمود. من برای شکایت از وی نزد علی علیه السلام رفتم. دیدم آن حضرت ایستاده و می خواهد شروع به نماز کند. چون متوجه من شد و دانست که ستمدیده ای به دادخواهی آمده است وارد نماز نشد و با لطف و مهربانی مرا نزدیک طلبید و پرسید: آیا حاجتی داری؟ عرض کردم: آری. این مردی که به سوی ما فرستاده ای به ما اجحاف می کند و من از وی شکایت دارم.
سوده می گوید: به محض آن که علی علیه السلام این سخن را از من شنید، گریست. آن گاه دست به سوی آسمان برداشت و گفت: پروردگارا! گواه باش که من به این قبیل گماشتگان و مأموران خطاکار دستور نداده ام که بر بندگانت ستم روا دارند و از مسیر حق و عدالت منحرف گردند. سپس قطعه پوستی از جیب خود در آورد و این آیات را در آن نوشت:
رَّحمِنِ الرّحیم * قَدْ جَاءتْکُم بَیِّنَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ فَأَوْفُواْ الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ وَ لاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْیَاءهُمْ وَ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ** اعراف / 85، ترجمه: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر، دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است؛ بنابر این، حق پیمانه و وزن را ادا کنید. و از اموال مردم چیزی نکاهید. و در روی زمین، بعد از آنکه (در پرتو ایمان و دعوت انبیاء) اصلاح شده است، فساد نکنید. این برای شما بهتر است اگر با ایمان هستید.***
و در ذیل آن نوشت: چون نامه من به تو رسید اموال بیت المال را نگاه دار تا دیگری را به جای تو بفرستم و آن را از تو (تحویل) بگیرد. سوده ادامه داد: علی علیه السلام با این نامه سرگشاده که به دست من داد حاکم خود را عزل نمود.** ر. ک: داستان های اسلامی 1 / 118 - 117، به نقل از عقد الفرید / 1 / 119، اعلام الناس (اتلیدی) / 18.***
صلی الاله علی جسم تضمَّنه - قبر فاصبح فیه العدل مدفوناً
قد خالف الحق لا یبقی به بدلاً - فصار بالحق و الایمان مقروناً