هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 967: این قرآن است نه دیوان!

روزی که محمد علی شاه برای گشایش مجلس به بهارستان رفت پیش از آن که به سخن گفتن آغازد، احتشام السلطنه، به میز خطابه ( تریبون) نزدیک شد. قرآنی به دست محمد علی شاه داد و گفت: با شما سخنی کوتاه و جدی دارم، اجازه دهید بگویم.
شاه پذیرفت. احتشام السلطنه گفت: شهریار آگاه شد و باور کند کتابی که در دست دارید قرآن مجید است نه دیوان حافظ. من و شاه از یک دودمانیم و هر دو از خاندان قاجار؛ بنابراین شک نیست که جویا و خواهان خیر شهریارم. تو را به این کتاب مقدس که کلام خداست سوگند می دهم که نگهبان اساس مشروطیت باشی.
شاه قسم یاد کرد، اما هرگز بدان عمل نکرد.** ر. ک: هزار و یک حکایت تاریخی 3 / 231 - 230، به نقل از: ماهنامه آموزش و پرورش، اسفند ماه 1354.***

حکایت 968: یوسف زیست

جوانی بسیار خوش سیما از راهی می گذشت، زنی زیبا او را دید و به وی علاقه مند شد لذا به او گفت: ای جوان! آیا شعر بلدی؟ جوان گفت: آری. زن گفت: شعرهایت را بخوان تا ببینم چگونه شعر می سرایی.
جوان گفت:
و لست من النساء و لسن منّی - و لا ابغی الفجور الی المماتی
الا لا تطمعی فیما لدینا - و لو قد طال سیر فی الفلاتی
فانّ الله یُصبر فوق عرش - و یغضب للفعال الموبقاتی
یعنی: من از زنان نیستم و آنان نیز از من نیستند. من تا هنگام مرگ در پی فسق و فجور نخواهم رفت. آگاه باش ای زن در ما طمع مکن. هر چند که گردش در بیابان ها به طول انجامد زیرا خداوند از مافوق عرش ناظر بر اعمال ماست و از کارهای ناشایست خشمگین خواهد شد.))
زن که دید مطلب و حاجتش بر آورده نشده، گفت: شعر را رها کن. اگر قرآن بلدی قدری قرآن بخوان. جوان گفت: اَلزَّانِیةُ و الزَّانی فَاجلِدُوا کلَّ واحِد مِنهُما مِأَة جَلدَةً** نور/ 2. ***یعنی: زن زناکار و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید)).
زن که یقین کرده بود که به مقصود خویش نمی رسد، مایوسانه از پیش آن جوان رفت.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 155 - 154.***

حکایت 969 : مارک مخصوص

در زمان منصور دوانیقی، استعمال قلنسوه سوداء یعنی کلاه دراز مخروطی شکل سیاهرنگ (همچون کلاه لبه دار عصر رضاخان پهلوی) الزامی بود. افزون بر این، هر کس می خواست با خلیفه دیدار کند یا از سوی وی احضار می شد ناگزیر بایستی جبه ای** جبه: لباسی گشاد که بر روی لباس ها پوشند.*** سیاه، که روی لباس ها پوشیده می شد و به آن سواد می گفتند، بر تن کند. منصور کارگزاران خویش را وادار به پوشیدن دراعه ها** دراعه: جامه دراز که زاهدان و شیوخ می پوشند، بالاپوش فراخ.*** و جبه های جلو بازی می کرد که بر پشت آن ها آیه شریفه: فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ** بقره / 137، ترجمه: و خداوند شر آن ها را از تو دفع می کند و او شنونده و داناست.*** نوشته شده بود و به عمال خویش در بلاد نیز پیغام می داد که کارمندان خویش را امر به پوشیدن این گونه لباس ها کنند.** ر. ک: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور / 191، به نقل از: تاریخ اسلام 2 / 428 - 427، تاریخ التمدن الاسلامی (جرجی زیدان) 5 / 79، گویند: روزی ابودلامه که طبق دستور منصور لباس مخصوص را پوشیده بود، صبح نزد منصور آمد. منصور پرسید: چگونه ای؟ گفت: بسیار بد! منصور پرسید: چرا؟ گفت: چه حالی دارد کسی که صورتش در وسط هیکل واقع شده و شمشیرش در نشیمنگاه قرار گرفته و کلام خدا را پس پشت انداخته است. منصور از آن روز دستور تغییر لباس داد.
ر. ک: سیاهپوشی در سوگ ائمه نور/ 192، به نقل از: تاریخ الاسلام.***