هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 966: اجتهاد در مقابل نص!

ابوسلمة بن عبدالرحمن گوید: مردم نماز مغرب را به امامت عمر بن الخطاب اقامه نمودند. عمر در نماز حمد و سوره نخواند پس از پایان نماز به او گفتند: حمد و سوره نخواندی! گفت: حق با شماست ولی نظرتان درباره رکوع و سجود نمازی که خواندیم، چیست؟ گفتند: رکوع و سجودش خوب و درست بود. عمر گفت: بنابراین، نمازی بی اشکال بوده و صحیح است.** ر. ک: الغدیر 6 / 108، به نقل از: سنن بیهقی 2 / 347، 381، جمع الجوامع (سیوطی) 4 / 213.***

حکایت 967: این قرآن است نه دیوان!

روزی که محمد علی شاه برای گشایش مجلس به بهارستان رفت پیش از آن که به سخن گفتن آغازد، احتشام السلطنه، به میز خطابه ( تریبون) نزدیک شد. قرآنی به دست محمد علی شاه داد و گفت: با شما سخنی کوتاه و جدی دارم، اجازه دهید بگویم.
شاه پذیرفت. احتشام السلطنه گفت: شهریار آگاه شد و باور کند کتابی که در دست دارید قرآن مجید است نه دیوان حافظ. من و شاه از یک دودمانیم و هر دو از خاندان قاجار؛ بنابراین شک نیست که جویا و خواهان خیر شهریارم. تو را به این کتاب مقدس که کلام خداست سوگند می دهم که نگهبان اساس مشروطیت باشی.
شاه قسم یاد کرد، اما هرگز بدان عمل نکرد.** ر. ک: هزار و یک حکایت تاریخی 3 / 231 - 230، به نقل از: ماهنامه آموزش و پرورش، اسفند ماه 1354.***

حکایت 968: یوسف زیست

جوانی بسیار خوش سیما از راهی می گذشت، زنی زیبا او را دید و به وی علاقه مند شد لذا به او گفت: ای جوان! آیا شعر بلدی؟ جوان گفت: آری. زن گفت: شعرهایت را بخوان تا ببینم چگونه شعر می سرایی.
جوان گفت:
و لست من النساء و لسن منّی - و لا ابغی الفجور الی المماتی
الا لا تطمعی فیما لدینا - و لو قد طال سیر فی الفلاتی
فانّ الله یُصبر فوق عرش - و یغضب للفعال الموبقاتی
یعنی: من از زنان نیستم و آنان نیز از من نیستند. من تا هنگام مرگ در پی فسق و فجور نخواهم رفت. آگاه باش ای زن در ما طمع مکن. هر چند که گردش در بیابان ها به طول انجامد زیرا خداوند از مافوق عرش ناظر بر اعمال ماست و از کارهای ناشایست خشمگین خواهد شد.))
زن که دید مطلب و حاجتش بر آورده نشده، گفت: شعر را رها کن. اگر قرآن بلدی قدری قرآن بخوان. جوان گفت: اَلزَّانِیةُ و الزَّانی فَاجلِدُوا کلَّ واحِد مِنهُما مِأَة جَلدَةً** نور/ 2. ***یعنی: زن زناکار و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید)).
زن که یقین کرده بود که به مقصود خویش نمی رسد، مایوسانه از پیش آن جوان رفت.** ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 155 - 154.***