هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 963: خدای غالب است بر امرش

محمد بن یوسف بنابراین از جمله بزرگان اهل طریقت است که صفت انزوا و انقطاع بر وی غالب بود و جنید بغداد او را بزرگ می داشت.
روزی جنید مکتوبی به علی بن سهل اصفهانی نوشت که از شیخ استاد محمد بن یوسف سؤال کن که:
مَا الغالِبُ عَلَیکَ؟ یعنی: کدام صفت و حال از صفات و احوال ارباب کمال بر تو غالب است؟
علی بن سهل آن مکتوب را به محمد بن یوسف نشان داد.
محمد بن یوسف گفت: به جنید بنویس که والله غالِبٌ علی اَمرِهِ** یوسف / 21.*** یعنی: خدای غالب است بر امرش)).
مراد این است که حق سبحانه و تعالی در مظهر من که یکی از شؤون و مظاهر قدرت اویم متصرف است و هیچ گونه دیگر در من متصرف نیست.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 3 / 56، لطائف الطوایف / 170.***

حکایت 964: آژیر خطر ابلیس

از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند: وقتی که این آیه بر پیامبر اسلام نازل شد:
وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ یُصِرُّواْ عَلَی مَا فَعَلُواْ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ أُوْلَئِکَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ** آل عمران / 136 - 135. ترجمه: و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند، یا به خود ستم کنند، به یاد خدا می افتند؛ و برای گناهان خود، طلب آمرزش می کنند - و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟ - و بر گناه، اصرار نمی ورزند، با اینکه می دانند. آنها پاداششان آمرزش پروردگار، و بهشتهایی است که از زیر درختانش، نهرها جاری است؛ جاودانه در آن میمانند؛ چه نیکو است پاداش اهل عمل.***
ابلیس (پدر شیطان ها) سخت ناراحت گردید بالای کوهی در مکه به نام ثور رفت و آژیر خطرش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود همه بچه شیطان ها جمع شدند ابلیس نزول آیات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد و از آن ها کمک خواست یکی از یاران او گفت: من با دعوت نمودن انسان ها از این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم.
ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت. تا این که از میان شیطان ها، شیطان کهنه کاری به نام وسواس خناس گفت: پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم که الآن برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت به سوی خدا ( توبه) از خاطر آنان محو می گردد.
ابلیس گفت: مرحبا! راه همین است. سپس این مأموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.** ر. ک: داستان های صاحبدلان 1 / 151 - 150، به نقل از: امالی صدوق، وسائل الشیعه 11 / 353، باب 85،ح 7.***

حکایت 965: نقش دو پهلوی نگین

گویند: نصوح که نامش نجم بود، عاشق پسر پادشاهی به نام یحیی شد. او به طوری عاشق وی بود که بر نگین انگشتر خود این نثر عربی را نقش کرد نجم عشق یحیی))** نجم عشق یحیی.*** یعنی: نجم عاشق یحیی است. این خبر به گوش پادشاه رسید. پادشاه بسیار خشمناک شد و دستور قتل نجم را صادر کرد. نجم اظهار نمود که من بی تقصیرم. به او گفته شد که: تقصیر و گناهی از این بالاتر که خود را عاشق پسر پادشاه می دانی؟! وی در جواب گفت: این تهمت است که به من نسبت داده اند. پادشاه گفت: بهترین شاهد همان جمله ای است که بر نگین انگشترت نقش کرده ای. نجم گفت: پادشاها! من به رمزی از رموز ( حروف مقطعه قرآن توسل جسته ام و مقصودم این است که بحم عسق نجِّنی یعنی: (خدایا) به حق (حا - میم - عین - سین - قاف))** حروف مقطعه مذکور در آیه اول و دوم سوره شوری وجود دارد.*** مرا نجات بده. شاه چون این جمله را از وی شنید. از او معذرت خواهی کرده و مورد تفقد و دلجویی خویش قرار داد.** ر. ک: بازار دانش / 157.***