هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 952: جاروها و پاروها

از جمله سفرهای ناصر الدین شاه سفری بود از مسیر فیروزکوه که از آن جا به چشمه علی دامغان منتهی می شد. این راه قریه فولاد محله بود هنگامی که ناصر الدین شاه از این راه می گذشت از دشت سرسبز آن جا خوشش آمده و کاروان شاهانه از حرکت باز ایستاد. در مدت توقف بی بندوبارهای اطرافیان، باعث خرابی زیاد و خسارت فراوان به زراعت مردم شد به هر حال، پس از مدتی توقف، آماده حرکت شدند. پیرمردی که از عالمان آن شهر بود، هنگامی که این همه خرابی و بی بندوباری را دید، کفن به تن کرد و قرآنی به دست گرفته، بر سر راه ناصر الدین شاه خوابید. هنگامی که کالسکه سلطنتی از کنار آن مرد گذشت، پیرمرد با لباس و محاسن سفید و قامت دراز، به یک باره از جا حرکت کرد، بدین سبب اسب ناصرالدین شاه رَم کرد، مامورین دویدند و پیرمرد را دستگیر نموده و او را کشان کشان به نزد ناصر الدین شاه آوردند. شاه پرسید: پیرمرد! این چه وضعی است و چرا بر سر راه من بدین وضع حاضر شدی؟ پیرمرد پاسخ داد: این حالت، حالت آماده باش مرگ است. دل به مرگ داده ام.
شاه پرسید: چرا؟ گفت: به واسطه آن که گذران زندگی ما، فقط از راه تربیت دام و زراعت است و اطرافیان تو، به کلی همه زراعت ما را از بین بردند. آن چه هم که باقی مانده دیگران - به پیروی از کاروان ملوکانه - از بین خواهند برد. چنان که سعدی فرموده:
اگر زباغ رعیت مَلِک خورَد سیبی - برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد - زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ** ر. ک: گلستان سعدی، باب اول، حکایت نوزدهم.***
ناصرالدین شاه گفت: ای پیرمرد! آیا قرآن خوانده ای؟ گفت: آری. من همیشه آن را می خوانم. شاه گفت: آیا این آیه را خوانده ای که قرآن می گوید: إِنَّ الْمُلُوکَ إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا** نمل / 24، ترجمه: (بلقیس گفت:) پادشاهان چون به دیاری حمله آرند آن کشور را ویران سازند.*** پیرمرد پاسخ داد: آری قرآن فرموده است: إِذَا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوهَا ولی نفرموده است که جاروها و پاروها و بار یابوها))!** منظور پیرمرد از جاروها و پاروها و بار یابوها این بوده که هر چه داشتند و نداشتند را جاروب کرده و بار استر و قاطر و یابو نموده و با خود بردند.***
ناصرالدین شاه خنده اش گرفت و کارشناس فرستاد تا خسارت وارده به پیرمرد را بررسی کند. سپس دو برابر خسارت وارده را به پیرمرد داد.** ر. ک: گلشن لطایف 2 / 267 - 267، لطیفه 1217.***

حکایت 953: حور العین

نقل است که: شخصی، زنی داشت حور نام. به جهاد رفت و بعد از آن که دید جمعی، شهید شدند، تصمیم به فرار گرفت. در حال فرار مردی او را دید و خطاب به وی گفت: از جهاد فرار می کنی و حال آن که اگر کشته شوی، به وصال حورالعین می رسی، همانگونه که خداوند فرموده: وَ حُورٌ عِینٌ کَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ جَزَاء بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ؟** واقعه / 24 - 23، ترجمه: (در باغهایی پرنعمت بهشت) همسرانی از حور العین دارند، همچون مروارید در صدف پنهان، اینها پاداشی است در برابر اعمالی که انجام می دادند.*** مرد فراری در پاسخ گفت: ای نادان! حور که خودم در خانه دارم تنها به خاطر یک عین خود را به کشتن دهم؟!** ر. ک: الخزائن / 48، (با اندکی تصرف).***

حکایت 954: اکمه و ابرص

آورده اند که: جولایی در کوفه ادعای نبوت کرد و شراب را حلال می دانست و ابن عباس - که اکمه** اکمه: کور مادرزاد.*** بود - ابرص بن ذیزن را ملاقات کرد - و او وَلوع** ولوع: آزمند، آرزومند، حریص، مشتاق، بی قرار، دلباخته.*** در شُرب خمر بود - گفت: ای ابرص! **ابرص در لغت به معنی (مبتلا به برص و پیسی) است.*** می دانی که پیغمبری ( جولایی) مبعوث شده و شراب را حلال کرده؟ ابرص گفت: قبول نمی کنم از او حتی یُبرِءَ الاکمَهَ و الاَبرَصَ **تا این که اکمه ( کور مادرزاد) و ابرص ( مبتلا به پیسی) را بهبود بخشید.
این سخن برداشتی است از: آل عمران / 49 و مائده / 110.*** وَ لا یَخفَی لُطفُه.** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت/ 215.***