هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 946: بر باد رفته

آورده اند که: مردی، پسری داشت که دارای حرکات و رفتارهای زنانه بود.** چنین کسی را در عربی مخنث می نامند. و در فارسی عامیانه نیز گاهی آن را اِوا می نامند.*** روزی پسر تصمیم گرفت ریش خود را بتراشد، پدرش چون از این امر اطلاع یافت وی را از این کار منع نمود. وقتی پدر به خواب رفت پسر فرصت را غنیمت شمرده و ریش خود را تراشید، پس از مدتی پدر از خواب بیدار شده و چون پسر را بدان حال دید، گفت: پسر جان! چانه ات چه شد؟ (کنایه از این که: ریشت کو؟) پسر در پاسخ گفت: فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ نَائِمُونَ.** قلم / 20 - 19، ترجمه: اما عذابی فراگیر (شب هنگام) بر (تمام) باغ آن ها فرود آمد در حالی که همه در خواب بودند و آن باغ سرسبز، همچون شب سیاه و ظالمانی شد. ر. ک: محاضرات الادبآء 3 / 315.***
یا من یزیل خلَّة الرَّ - رحمن عما خُلقت
هل لک عذره عنده - اذا الوحوش حُشرت
فی لحیة اءنْ سُئلت - بایّ ذنب نُتفت
ابن طباطبا))

حکایت 947: تشویق به ازدواج

زنی اعرابی وارد مسجدی شد تا نماز جماعت بگذارد. امام جماعت در نمزا این آیه را می خواند: فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء** نسآء/ 3، ترجمه: با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمایید.*** و پیوسته آن را تکرار می نمود. آن زن نماز را رها نموده و به سرعت هر چه تمامتر پا به فرار گذاشت، تا این که به نزد خواهرش آمد و گفت: ای خواهر! امام آن چنان آنان را پیوسته به نکاح ما امر می نمود که ترسیدم هر لحظه بر سرم بریزند.** ر. ک: الخزائن/ 78 - 77، محاضرات الادبآء 4 / 449.***

حکایت 948: خدا تنها تو را هلاک کند

اعرابیی با جمعی به نماز جماعت مشغول شد، امام جماعت در نماز این آیه را خواند: قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَهْلَکَنِیَ اللَّهُ وَ مَن مَّعِیَ** ملک / 28.*** یعنی: بگو: به من خبر دهید اگر خداوند مرا و تمام کسانی را که با من هستند هلاک کند)). اعرابی گفت: اَهلَکَ اللهُ وَحدَکَ خدا تنها تو را هلاک کند ایشَ کانَ للَّذینَ مَعَک؟ اینها که با تو هستند چه گناهی کرده اند؟ مردم با شنیدن سخنان اعرابی از شدت خنده، همگی نمازشان را قطع نمودند.**رر زهر الربیع / 112، محاضرات الادبآء 1 / 141.***