هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 944: ماجرای طَلّ

گویند: امام جماعتی در نماز سوره تکویر را قرائت می کرد هنگامی که به آیه: فَاَینَ تَذهَبُونَ** تکویر / 26، ترجمه: پس به کجا می روید؟ ***رسید لرزه ای بر او مستولی شد و این آیه را چندین بار تکرار کرد. اعرابیی که پشت سر امام اقتدا کرده بود چون چنین دید مَشک خود را برداشته و گفت: من می خواهم به خانه ام بروم ولی این پدرسوخته ها را نمی دانم که به کجا می خواهند بروند.** ر. ک: روضات الجنات 3 / 190، اخبار الحمقی و الغفلین / 112، زهر الربیع / 228، محاضرات الادبآء 1 / 141.***

حکایت 946: بر باد رفته

آورده اند که: مردی، پسری داشت که دارای حرکات و رفتارهای زنانه بود.** چنین کسی را در عربی مخنث می نامند. و در فارسی عامیانه نیز گاهی آن را اِوا می نامند.*** روزی پسر تصمیم گرفت ریش خود را بتراشد، پدرش چون از این امر اطلاع یافت وی را از این کار منع نمود. وقتی پدر به خواب رفت پسر فرصت را غنیمت شمرده و ریش خود را تراشید، پس از مدتی پدر از خواب بیدار شده و چون پسر را بدان حال دید، گفت: پسر جان! چانه ات چه شد؟ (کنایه از این که: ریشت کو؟) پسر در پاسخ گفت: فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِّن رَّبِّکَ وَهُمْ نَائِمُونَ.** قلم / 20 - 19، ترجمه: اما عذابی فراگیر (شب هنگام) بر (تمام) باغ آن ها فرود آمد در حالی که همه در خواب بودند و آن باغ سرسبز، همچون شب سیاه و ظالمانی شد. ر. ک: محاضرات الادبآء 3 / 315.***
یا من یزیل خلَّة الرَّ - رحمن عما خُلقت
هل لک عذره عنده - اذا الوحوش حُشرت
فی لحیة اءنْ سُئلت - بایّ ذنب نُتفت
ابن طباطبا))

حکایت 947: تشویق به ازدواج

زنی اعرابی وارد مسجدی شد تا نماز جماعت بگذارد. امام جماعت در نمزا این آیه را می خواند: فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء** نسآء/ 3، ترجمه: با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمایید.*** و پیوسته آن را تکرار می نمود. آن زن نماز را رها نموده و به سرعت هر چه تمامتر پا به فرار گذاشت، تا این که به نزد خواهرش آمد و گفت: ای خواهر! امام آن چنان آنان را پیوسته به نکاح ما امر می نمود که ترسیدم هر لحظه بر سرم بریزند.** ر. ک: الخزائن/ 78 - 77، محاضرات الادبآء 4 / 449.***