هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 942: دیگری را بفرست

یکی نماز می کرد و در نماز اءنّا أَرسَلنا نُوحاً اِلی قَومِهِ** نوح/ 1، ترجمه: ما نوح را به سوی قومش فرستادیم.*** می خواند (یعنی: سوره نوح را می خواند) چون این کلمه بگفت بروی فرو بست ( زبانش بند آمد) و بیش ( دیگر) هیچ یادش نیامد و پیوسته همان را مکرر می نمود. اعرابیی که به وی اقتدا کرده بود، گفت: اگر نوح نمی رود دیگری را بفرست و ما و خودت را باز رهان ( خلاص کن).** ر. ک: جوامع الحکایات و لوامع الروایات / 379، (از این حکایت در کتاب مذکور با عنوان پیشنماز و اعرابی یاد شده است).
و نیز ر. ک: زهر الربیع / 112، اخبار احمقی و المغفلین / 116، لطائف الطوائف/ 145.***

حکایت 943: اشیآء

گویند: واعظی بر بالای منبر ایراد سخن می نمود، از او پرسیدند: واژه اشیاء در اصل از چه گرفته شده است؟ واعظ اندکی اندیشید ولی چون پاسخ آن را نیافت، گفت: وقتی خداوند عز وجل می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْیَاء إِن تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ** مآئده/ 101، ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهایی ( اشیائی) نپرسید که اگر برای شما آشکار گردد، شما را ناراحت می کند.*** چرا شما باز از آن سؤال می کنید؟! **ر. ک: الخزائن/ 163.***

حکایت 944: ماجرای طَلّ

گویند: امام جماعتی در نماز سوره تکویر را قرائت می کرد هنگامی که به آیه: فَاَینَ تَذهَبُونَ** تکویر / 26، ترجمه: پس به کجا می روید؟ ***رسید لرزه ای بر او مستولی شد و این آیه را چندین بار تکرار کرد. اعرابیی که پشت سر امام اقتدا کرده بود چون چنین دید مَشک خود را برداشته و گفت: من می خواهم به خانه ام بروم ولی این پدرسوخته ها را نمی دانم که به کجا می خواهند بروند.** ر. ک: روضات الجنات 3 / 190، اخبار الحمقی و الغفلین / 112، زهر الربیع / 228، محاضرات الادبآء 1 / 141.***