هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 939: وَلَض و مَرَض!

شخصی وسواس در قرائت به هنگام نماز مشغول خواندن سوره حمد بود تا رسید به آیه وَ لَا الضَّآلینَ** حمد/ 7، ترجمه: و نه گمراهان.*** و به لحاظ این که در این آیه حرف ضاد وجود دارد و این حرف مشکل ترین حرف عربی است و ادای آن از مخرج دارای دشواری خاصی است** حرف ضاد از سخت ترین و سنگین ترین حروفی است که بر زبان جاری می شود و در عُرف عرب نیز بدین حالت معروف است و لذا آن را اصعب الحروف یعنی مشکل ترین حروف می نامند. و ظاهرا به همین جهت است که زبان عربی را لغة الضاد و عرب را قوم الضاد نیز می نامند. (بنابرایند اَنا اَفصَحُ مَن نَطَقَ بالضّآدِ معادل: اَنا اَفصَحُ العَرَبِ است - اگر چه نامگذاری عرب به قوم الضاد (یا مَن نَطَقَ بالضّآدِ) می تواند بدینسبب باشد که حرف ضاد از حروف مخصوص زبان عربی است.*** و این فرد نیز در ادای این حرف وسواس عجیبی داشت. پیوسته می گفت: وَلَض - وَلَض - وَلَض... لکن هر بار با خود میگفت نه نشد. یکی از حاضرین وقتی چنین دید خطاب به او گفت: مَرَض - مَرَض - مَرَض... .** بنده این حکایت را در جایی ندیدم و تنها آن را از حضرت حجةالاسلام والمسلمین محسن قرائتی در برنامه تلویزیونی درسهایی از قرآن شنیدم. نکته: برخی ها به هنگام نماز و ادای آخرین واژه سوره مبارکه حمد، چه صداهای ناهنجار و گوش خراشی که ایجاد نمی کنند! و این تنها به خاطر آن است که یا با تجوید نماز آشنا نیستند و یا این که وسواسند. یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد.***

حکایت 940 : با همین عصا قبر تو را می کَنم

اعرابیی موسی نام به مسجدی آمد تا نماز بگذارد امام جماعت در نماز این آیه را خواند:
یَا مُوسَی إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ** قصص / 20.*** یعنی: ای موسی! این جمعیّت برای کشتن تو به مشورت نشسته اند فوراً (از شهر) خارج شو، که من از خیرخواهان توأم)).
اعرابی چون چنین شنید نمازش را رها کرده و پا به فرار گذاشت سپس بر در مسجد نشست در حالی که عصایش را نیز در دست داشت. در این حال شنید که امام این آیه را می خواند: وَ مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَی** طه / 17.*** یعنی: و آن چیست در دست راست تو ای موسی)). گفت: ای فقیه این عصای من است اگر به سوی من بیایی با همین عصا قبر تو را در همین جا می کَنَم. **ر. ک: زهر الربیع / 111.***

حکایت 941: مدح و ذم اعراب

اعرابیی شنید که قاری قرآنی این آیه را می خواند: الأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرًا وَ نِفَاقًا** توبه / 97، ترجمه: بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است.*** گفت: پروردگارمان، ما را هَجو نموده و عیبهایمان را بر شمرده است.
پس از اندکی شنید که همان قاری - در ادامه قرائت خویش - این آیه را می خواند: وَ مِنَ الأَعْرَابِ مَن یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ** توبه / 99، ترجمه: گروهی (دیگر) از عربهای بادیه نشین، به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند.*** گفت: اشکالی ندارد اول هجو و سرزنش کرده ولی بعداً مدح وستایش نموده است (و این خود، شرافت اعراب و بادیه نشین ها است) همان گونه که شاعر گفته:
هجوت زهیرا ثم انی مدحته - و ما زالت الاشراف تهجی و تمدح** ترجمه: ابتدا زهیر را هجو و سرزنش کردم ولی سپس او را مدح وستایش نمودم (و این مطلب عجیبی نیست زیرا) اشراف همواره سرزنش و ستایش می شوند. ر. ک: زهر الربیع / 110، لطائف الطوایف / 146، محاضرات الادبآء/ 140.***