هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 935: مراد و مرید

از ابوعبیدالله پرسیدند: به نظر شما، چه کسی مراد است و چه کسی مرید))؟ ابوعبید در پاسخ گفت: مرید آن کس** حضرت موسی علیه السلام.*** است که از پروردگار خویش درخواست نموده و گفت: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی.** طه / 26 - 25، ترجمه: (موسی) گفت: پروردگارا! سینه ام را گشاده کن ( به من شرح صدر عنایت فرما) و کارم را برایم آسان گردان.*** اما مراد کسی **پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.*** است که (بدون این که درخواست کند) به او گفته شد:
اَلَم نَشرَح لَکَ صَدرَکَ وَ وَضَعنا عَنکَ وِزرَکَ.** انشراح / 2 - 1، ترجمه: آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم ( به تو شرح صدر ندادیم) و بار سنگین تو را از تو بر نداشتیم؟! ر. ک: محاضرات الادبآء 4 / 400.***

حکایت 936: پیرزن ها به بهشت نمی روند!

پیرزنی از انصار** در برخی از کتاب ها آمده است که وی، صفیه دختر عبدالمطلب و عمه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده است. به عنوان نمونه ر. ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 269. ***ضمن صحبت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کرد که در حق او دعا کند تا آمرزیده شود و به بهشت برود. حضرت بلافاصله فرمود: اصلا پیرزنها به بهشت نمی رون)). زن که این جمله را شنید فریادی کشید و گریه کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تبسمی کرده و فرمود: مگر این آیه را نخوانده ای: إِنَّا أَنشَأْنَاهُنَّ إِنشَاء فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْکَارًا عُرُبًا أَتْرَابًا. **واقعه / 37 - 35، ترجمه: ما آنها ( همسران) را آفرینش نوینی بخشیدیم، و همه را دوشیزه قرار دادیم، زنانی که تنها به همسرشان عشق می ورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سالند.*** زن آن گاه که این آیه را شنید، خوشحال شد، زیرا که او از معنای آیه فهمید که پیرزنان در وقت ورود به بهشت به حالت جوانی وصف ناپذیری بر می گردند.** ر. ک: تحلیلی نوین از اوقات فراغت و تفریحات سالم / 94، به نقل از: منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه 6 / 95. زهر الربیع / 7، محاضرات الادبآء 1 / 282.***

حکایت 937: باروت دیگر چی چی هست؟!

در زمان ناصر الدین شاه، در اصفهان آشوبی به پا شد و چند نفر کشته شدند. شاه غضبناک شد و آقای محمدتقی بن محمدباقر معروف به مجتهد نجفی را به تهران احضار نمود. ایشان از رفتن به تهران خودداری کرد و شهر اصفهان، تعطیل شد تا سرانجام امام جمعه وقت تهران و علمای دیگر واسطه شدند و قرار بر این شد که آقای نجفی به عنوان زیارت مشهد، از تهران عبور کند و به حضور شاه برود. در ساعت مقرر آقای نجفی وارد قصر شمس العماره شد ولی برای ابراز نارضایتی، با یکی از روحانیون اصفهان، که همراهش بود مشغول مباحثه فقهی شد و هنگام ورود شاه همچنان سرگرم مباحثه بودند و کمترین توجهی به او نکردند تا این که شاه، کاملاً به آنان نزدیک شد و ناگهان آقای نجفی سرش را بلند کرد و با لهجه (شیرین) اصفهانی گفت: شاه شومایید)). شاه از این تهین، به شدت عصبانی شد و برگشت. غضب شاه، اتابک و دیگران را به وحشت انداخت. اما آقای نجفی با آرامش کامل برخاست و عصازنان راه خویش را در پیش گرفت و عازم رفتن شد. اتابک، با رنگ پریده جلو دویده و گفت: آقا! چرا اینطور کردید؟ حالا شاه، همه ما را می کُشد اگر به خودتان رحم نمی کنید به ما رحم کنید و... آقای نجفی در حالی که به درب خروجی قصر نزدیک می شد در هشتی بزرگ شمس العماره، چشمش به توپی که در آن جا کار گذاشته شده بود افتاد و بدون توجه به تهدیدات صدر اعظم، کلام او را قطع کرد و با لحن استهزاءآمیزی گفت: آقای صدر اعظم باشی! این چی چی هست؟ اتابک گفت: این توپ است. آقای نجفی با همان لحن پرسید: از همان توپهایی که بچه ها باهاش بازی می کنند؟ اتابک گفت: نه، این توپ است که در آن باروت می ریزند و آتش می زنند. آقای نجفی گفت: باروت دیگر چی چی هست؟ در قرآن آمده: وَ مَا أُنزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ** بقره / 102، ترجمه: و آنچه بر دو فرشته بابل هاروت و ماروت نازل شد.*** ولی باروت نیامده.
اتابک گفت: باروت، دانه های سیاهی است که وقتی آتش به آن برسد، منفجر می شود. آقای نجفی پرسید: وقتی توپ آتش گرفت چطور می شود؟ اتابک گفت: اگر گلوله اش به کسی بخورد، قطعه قطعه اش می کند. آقای نجفی جلو رفت و مقابل توپ ایستاد و گفت: آقای صدر اعظم! بفرمایید این توپ در برود و مرا قطعه قطعه کند. این توپ خالی است و حالا در نمی رود. آقای نجفی نگاه تمسخرآمیزی به اتابک کرد و گفت: برو به شاه بگو که تقی از این توپهای خالی شما نمی ترسد.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 98، به نقل از شنیدنی های تاریخ / 148.***