هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 931: فلانی به تو می خندد!

ابوالعینا را گفتند: اسعد بن اسلم - که یکی از فضلای عرب است - دائم بر تو می خندد و چون از پیش او می گذری تو را خُبث عَین می کند.** یعنی: با چشم و ابرو به تو اشاره کرده و تو را مسخره می نماید.*** ابوالعیناء این آیه را خواند که: إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُواْ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ وَ إِذَا مَرُّواْ بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ **مطففین / 30 - 29، ترجمه: بدکاران (در دنیا) پیوسته به مؤمنان می خندیدند و هنگامی که از کنارشان می گذشتند آنان را با اشاره تمسخر می کردند.*** یعنی: یعنی: به درستی که آنان که شرکت آورنده هستند از آنان که گرویده اند می خندند یعنی بر مؤمنان ایشان می خندند و چون می گذرند به مؤمنان، غمز می کنند یعنی با چشم و ابرو اشارت ها و عیبها می کنند.** ر. ک: لطائف الطوائف / 303، محاضرات الادبآء 1 / 283.***

حکایت 932: انعام با آیات قرآن کریم

ابوالعینا در ایام جوانی وارد اصفهان شد اتفاقا مقارن ساعت ورودش بچه ها سنگ بازی می کردند و بدون نظر و قصد بر سر او سنگی زدند و سرش را شکستند صورت و لباس های او به خون آلوده گردید. این یک ناراحتی برای ابوالعینا بود. ناراحتی دیگرش آن بود که در اصفهان دوستی داشت که می خواست بر او وارد شود و چون جای او را نمی دانست گردش زیادی کرد تا مقداری از شب گذشت خانه دوستش را یافت و به آن جا نزول نمود و نیز چون در خانه میزبانش خوراکی وجود نداشت و دکانی هم باز نبود ناچار ابوالعینا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذب وزیر رسید. پرسید: چه ساعتی وارد شهر شدی؟
ابوالعینا گفت: فی الساعةِ العُسرَةِ** توبه / 117.*** یعنی: در ساعت دشوار)).
باز پرسید: در چه روزی آمدی؟
گفت: فِی یَوم نَحسٍ مُستَمِرٍّ** قمر / 19.*** یعنی: در روز نکبت دنباله دار)).
در پایان سؤال کرد: به کجا وارد شدی؟
گفت: بِوادٍ غَیرِ ذی زَرعٍ** ابراهیم / 37.*** یعنی: در محلی که هیچ محصولی نداشت)).
وزیر از این جواب ها خندید و او را از انعام خود ممنون ساخت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 9 / 64، لطائف الطوائف / 156.***

حکایت 933 : دو روی یک سکه!

دیوانه ای از ترس سنگ اندازی کودکان می گریخت تا به خانه خواجه ای رسید و چون در باز بود به درون رفت و در را بست. کودکان بیرون خانه سنگ به دست به انتظار او نشستند. صاحب خانه چون دیوانه را سر و پا برهنه و مجروح دید دلش به حال او سوخت و به غلامان خود گفت: مقداری غذا برایش آوردند دیوانه**اگر کسی اشکال کند که این دیگر چگونه دیوانه ای است که با قرآن مکالمه می کند؟ باید عرض کنیم که: دیوانگی هم عالمی دارد و مراتب دیوانگی و شدت و ضعف آن در افراد مختلف یکسان نیست بلکه درجات آن متفاوت است و به قول تفتازانی الجُنونُ فُنونُ.*** که آن غذای لذیذ را دید این آیه را خواند: لَّهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ** حدید / 13.*** یعنی: ان حصار، دری دارد که باطن و درون آن رحمت است و از جانب ظاهر عذاب خواهد بود)).
با این آیه هم به لطف صاحبخانه اشاره کرد و هم به عذابی که بیرون درب در انتظارش بود. خواجه از این اقتباس او خوشش آمد و گفت: تا اطفال را از آن جا راندند و به او هدایایی داد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 10 / 62، لطائف الطوائف / 420، محاضرات الادبآء 4 / 720.***