هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 930: یک بار برای شما و یک بار برای ما

شیخ نجم الدین رازی - عارف مشهور قرن ششم هجری قمری - صاحب مرصاد العباد و تفسیر بحر الحقایق است. وی را در کشف حقایق و شرح دقایق قوت و قدرت تمام بوده است. در واقعه هجوم قوای چنگیز خان، از خوارزم بیرون آمد و به روم** در این جا مقصود، خطه خلافت عثمانی است.*** رفت و وی را با شیخ صدرالدین قوینوی و مولانا جلال الدین رومی اتفاق ملاقات افتاد. گویند وقتی که در یک مجلس جمع بودند، نماز شام قائم شد. از وی ( شیخ نجم الدین) التماس امامت کردند وی در هر دو رکعت قُل یا ایُّها الکافِرُونَ **سوره کافرون.*** خواند. چون نماز را تمام کردند، مولانا جلال الدین رومی با شیخ صدر الدین بر وجه طیبت ( مزاح و شوخی) گفت: ظاهرا یک بار برای شما خواند و یک بار برای ما. **ر. ک: هزار و یک حکایت تاریخی 2 / 16، لطائف الطوائف / 170.***

حکایت 931: فلانی به تو می خندد!

ابوالعینا را گفتند: اسعد بن اسلم - که یکی از فضلای عرب است - دائم بر تو می خندد و چون از پیش او می گذری تو را خُبث عَین می کند.** یعنی: با چشم و ابرو به تو اشاره کرده و تو را مسخره می نماید.*** ابوالعیناء این آیه را خواند که: إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُواْ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ وَ إِذَا مَرُّواْ بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ **مطففین / 30 - 29، ترجمه: بدکاران (در دنیا) پیوسته به مؤمنان می خندیدند و هنگامی که از کنارشان می گذشتند آنان را با اشاره تمسخر می کردند.*** یعنی: یعنی: به درستی که آنان که شرکت آورنده هستند از آنان که گرویده اند می خندند یعنی بر مؤمنان ایشان می خندند و چون می گذرند به مؤمنان، غمز می کنند یعنی با چشم و ابرو اشارت ها و عیبها می کنند.** ر. ک: لطائف الطوائف / 303، محاضرات الادبآء 1 / 283.***

حکایت 932: انعام با آیات قرآن کریم

ابوالعینا در ایام جوانی وارد اصفهان شد اتفاقا مقارن ساعت ورودش بچه ها سنگ بازی می کردند و بدون نظر و قصد بر سر او سنگی زدند و سرش را شکستند صورت و لباس های او به خون آلوده گردید. این یک ناراحتی برای ابوالعینا بود. ناراحتی دیگرش آن بود که در اصفهان دوستی داشت که می خواست بر او وارد شود و چون جای او را نمی دانست گردش زیادی کرد تا مقداری از شب گذشت خانه دوستش را یافت و به آن جا نزول نمود و نیز چون در خانه میزبانش خوراکی وجود نداشت و دکانی هم باز نبود ناچار ابوالعینا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذب وزیر رسید. پرسید: چه ساعتی وارد شهر شدی؟
ابوالعینا گفت: فی الساعةِ العُسرَةِ** توبه / 117.*** یعنی: در ساعت دشوار)).
باز پرسید: در چه روزی آمدی؟
گفت: فِی یَوم نَحسٍ مُستَمِرٍّ** قمر / 19.*** یعنی: در روز نکبت دنباله دار)).
در پایان سؤال کرد: به کجا وارد شدی؟
گفت: بِوادٍ غَیرِ ذی زَرعٍ** ابراهیم / 37.*** یعنی: در محلی که هیچ محصولی نداشت)).
وزیر از این جواب ها خندید و او را از انعام خود ممنون ساخت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 9 / 64، لطائف الطوائف / 156.***