هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 921: برتر از رسول!

ابوالعینا روزی به صاعد بن مخلد گفت: ای وزیر تو از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برتری! گفت: وای بر تو، چطور برترم؟
گفت: زیرا خدای عز و جل به پیامبر (با آن عظمت و شکوه) فرمود: لَو کُنتَ فَظّاً غَلیظَ القَلبِ لانفَضُّوا مِن حَولِکَ** آل عمران / 195.*** یعنی: اگر تندخوی و سنگ دل بودی، از گردت پراکنده می شدند)).
حال آن که تو ای وزیر تندخوی و سنگ دلی اما ما از گرد تو پراکنده نمی شویم!** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 33، به نقل از: معادن الجواهر و نزهة الخواطر 2 / 230، زهر الربیع / 43. نکته: حکایت مذکور از مصادیق ذم شبیه به مدح است.***
اءن تکن فظا غلیظاً لم یکن امرک نافذ - لاین الناس و الا تجد الناس قنافذ

حکایت 922: نصر الله و فتح الله

مردی نصر الله نام به مجلس حسین کرت (م 771ق) وارد شد بعد از او مرد دیگری به نام فتح الله وارد آن مجلس شد و خواست که بر نصر الله پیشی گرفته و در مکانی بالاتر از مکان او بنشیند نصر الله او را به عقب کشیده و در جایگاهی پایین تر از مکان خویش نشاند و گفت: خدای تعالی در کتاب خود رتبه و جایگاه هر یک از ما را مشخص نموده و مرا بر تو مقدم داشته و فرموده: اذَا جَآءَ نَصرُ اللهَ وَالفَتحُ **نصر / 1: ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد (هنگامی که نصر الله و فتح الله بیایند).*** بنابراین من این ترتیب را رها نمی کنم.** ر. ک: زهر الربیع / 262، لطائف الطوایف / 175.***

حکایت 923: معبود زمین

در کتاب های سیره مکتوب است که: هنگامی که سلطان هلاکوخان وارد حله از سرزمین بابل - شد تمامی مردم شکست خورده متواری شدند تنها یک مرد در بقعه ای نشسته و فرار نکرده بود. هلاکو داخل بقعه شد و خطاب به آن مرد گفت: تو کیستی؟ مرد گفت: من معبود زمین هستم آیا نشنیده ای که: فِی السَّماءِ اِله وَ فِی الاَرضِ اِله.** زخرف / 84، ترجمه: (او کسی است که) در آسمان معبود است و در زمین معبود.*** هلاکو گفت: آیا قدرت بر انجام هر کاری داری؟ مرد گفت: آری. به همراه هلاکو کودکی نیز بود هلاکو به آن مرد گفت: دهان این کودک تنگ است اگر قدرت داری آن را گشاد کن. مرد گفت: می توانم لکن مشکل اینجاست که من با معبود آسمان عهد بسته ام که هر عضوی از اعضای بالای بدن، گشاد کردنش بر عهده او باشد و هر عضوی از اعضای پایین بدن گشاد کردنش بر عهده من باشد اگر این قسم دوم را می خواهی همین الآن حاضرم آن را انجام دهم. هلاکو خندید و از او درگذشت.** ر. ک: زهر الربیع / 62.***