هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 919: اذن پدر

اعرابیی به امام جماعتی اقتدا کرده بود امام در نماز این آیه را خواند: فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّیَ یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّهُ لِی اَبی** یوسف / 80، ترجمه: من از این سرزمین حرکت نمی کنم تا پدرم به من اجازه دهم.*** امام چون این مقدار از آیه را خواند دیگر هیچ به یادش نیامد و ادامه آیه را فراموش نمود لذا پیوسته همین مقدار را تکرار می نمود. اعرابی گفت: ای فقیه اگر پدرت امشب به تو اجازه ندهد ما باید تا صبح سرپا بایستیم؟! این بگفت و از پی کار خود رفت.** ر. ک: زهر الربیع / 112.***

حکایت 920: همزه سَخَط

ابومحمد تمیمی گوید: به همراه جمعی نشسته بودیم و درباره کلمه اَبابیلَ** فیل / 3، ترجمه: من از این سرزمین حرکت نمی کنم تا پدرم به اجازه دهد.*** بحث می کردیم. در این حال ابوالحسن سماک واعظ به محفل ما وارد شد و پرسید: درباره چه چیزی بحث می کنید؟ گفتیم: بحث ما درباره همزه کلمه ابابیل است و این که آیا این همزه، همزه وصل است یا همزه قطع.** همزه این کلمه، همزه قطع است همانند همزه کلمه اَلهاکُم در آیه اول سوره مبارکه تکاثر.***
ابوالحسن گفت: همزه این کلمه، نه همزه وصل است و نه همزه قطع. بلکه این همزه، همزه سخط و انتقام است آیا نمی بینید که چگونه عیش و نوش اصحاب فیل را بر هم ریخت و آنان را نابود ساخت.
ابومحمد گوید: همگی از سخن ابوالحسن خندیدیم.** ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 133.***

حکایت 921: برتر از رسول!

ابوالعینا روزی به صاعد بن مخلد گفت: ای وزیر تو از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برتری! گفت: وای بر تو، چطور برترم؟
گفت: زیرا خدای عز و جل به پیامبر (با آن عظمت و شکوه) فرمود: لَو کُنتَ فَظّاً غَلیظَ القَلبِ لانفَضُّوا مِن حَولِکَ** آل عمران / 195.*** یعنی: اگر تندخوی و سنگ دل بودی، از گردت پراکنده می شدند)).
حال آن که تو ای وزیر تندخوی و سنگ دلی اما ما از گرد تو پراکنده نمی شویم!** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 33، به نقل از: معادن الجواهر و نزهة الخواطر 2 / 230، زهر الربیع / 43. نکته: حکایت مذکور از مصادیق ذم شبیه به مدح است.***
اءن تکن فظا غلیظاً لم یکن امرک نافذ - لاین الناس و الا تجد الناس قنافذ