هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 917: عمیق و عتیق

به صعصعة بن صوحان گفتند: از کجا آمده ای؟ گفت: از فَجّ عَمیقٍ.** حج/ 27، ترجمه: راه دور.*** گفتند: به کجا می روی؟ گفت: به البَیتِ العَتیقَ. **حج / 29 - 30، ترجمه: خانه گرامی کعبه. ر. ک: فصلنامه بینات شماره 10 / 72، به نقل از: الاقتباس 2 / 39.***
فطوبی لباب کبیت العتیق - حوالیه مِن کل فج عمیق
سعدی))

حکایت 918: دریغ از یک نفر آدم فهمیده

نقل است که: یکی از علما به پیشنمازی قوم به پیش رفته بود و به نماز جماعت در پیوسته. ناگاه در میان قرائت فروماند و حَصَر شد ( از سخن گفتن بازماند) و مقتدیان به جهت حرمت داشت او القاء ( یادآوری) آیت نمی کردند. آخر او این آیت خواند که: أَلَیْسَ مِنکُمْ رَجُلٌ رَّشِیدٌ** هود / 78، ترجمه: آیا در میان شما یک مرد فهمیده و آگاه وجود ندارد.*** آیا نیست در میان شما مردی راه نماینده؟ یکی از مقتدیان چون این آیت بشنید آیه فراموش کرده را به یادش آورد.** ر. ک: لطائف الطوائف / 175 - 174.***

حکایت 919: اذن پدر

اعرابیی به امام جماعتی اقتدا کرده بود امام در نماز این آیه را خواند: فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرْضَ حَتَّیَ یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّهُ لِی اَبی** یوسف / 80، ترجمه: من از این سرزمین حرکت نمی کنم تا پدرم به من اجازه دهم.*** امام چون این مقدار از آیه را خواند دیگر هیچ به یادش نیامد و ادامه آیه را فراموش نمود لذا پیوسته همین مقدار را تکرار می نمود. اعرابی گفت: ای فقیه اگر پدرت امشب به تو اجازه ندهد ما باید تا صبح سرپا بایستیم؟! این بگفت و از پی کار خود رفت.** ر. ک: زهر الربیع / 112.***