هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 916 : سوراخ دعا!

گویند: روزی اعمش با پوستینه کهنه در کنار نهری نشسته بود. مردی چون لباس های کهنه را بر تن او دید پنداشت که وی شخصی فقیر و بی چیز است لذا به خود جرأت داده، آمد و دست او را گرفت و بلندش کرد و درخواست کرد که او را بر پشت گیرد و به طرف دیگر نهرش بگذارند. این آیه را نیز خواند: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ** زخرف / 13، ترجمه: پاک و منزّه است کسی که این را مسخّر ما ساخت، وگرنه ما توانایی تسخیر آن را نداشتیم. (این آیه، دعای سوار شدن بر مرکب است).*** اعمش نیز حرفی نگفت و بر پشتش گرفت و داخل نهر شد و در آبش انداخت آن گاه خطاب به وی، این آیه را خواند: و َقُل رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلًا مُّبَارَکًا وَ أَنتَ خَیْرُ الْمُنزِلِینَ** مؤمنون / 29، ترجمه: و بگو: پروردگارا! ما را در منزلگاهی پربرکت فرود آر، و تو بهترین فرودآورندگانی. (این آیه، دعای وارد شدن به منزل است.)*** پس خودش از آب بیرون شد و آن مرد همچنان دست و پا می زد.** ر. ک: فصلنامه بینات شماره 10 / 72، به نقل از: ریحانة الادب 1 / 155، رنگارنگ 1 / 62، لطائف الطوائف / 304.***
نیک وردی را تو از بَر کرده ای - لیک سوراخ دعا گم کرده ای

حکایت 917: عمیق و عتیق

به صعصعة بن صوحان گفتند: از کجا آمده ای؟ گفت: از فَجّ عَمیقٍ.** حج/ 27، ترجمه: راه دور.*** گفتند: به کجا می روی؟ گفت: به البَیتِ العَتیقَ. **حج / 29 - 30، ترجمه: خانه گرامی کعبه. ر. ک: فصلنامه بینات شماره 10 / 72، به نقل از: الاقتباس 2 / 39.***
فطوبی لباب کبیت العتیق - حوالیه مِن کل فج عمیق
سعدی))

حکایت 918: دریغ از یک نفر آدم فهمیده

نقل است که: یکی از علما به پیشنمازی قوم به پیش رفته بود و به نماز جماعت در پیوسته. ناگاه در میان قرائت فروماند و حَصَر شد ( از سخن گفتن بازماند) و مقتدیان به جهت حرمت داشت او القاء ( یادآوری) آیت نمی کردند. آخر او این آیت خواند که: أَلَیْسَ مِنکُمْ رَجُلٌ رَّشِیدٌ** هود / 78، ترجمه: آیا در میان شما یک مرد فهمیده و آگاه وجود ندارد.*** آیا نیست در میان شما مردی راه نماینده؟ یکی از مقتدیان چون این آیت بشنید آیه فراموش کرده را به یادش آورد.** ر. ک: لطائف الطوائف / 175 - 174.***