هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 913: هیاهو!

شخصی شنید که در شب قدر مستحب است هزار بار اءنَّا اَنزَلنا** سوره قدر.*** بخوانند. او نیز شب را احیا نموده و هزار بار گفت: اءنَّا اَنزَلنا چون صبح شد با خود فکر کرد نکند اشتباه خوانده و می بایست اءنَّا اَنزَلنا می گفته. چون این مسأله را از کسی سؤال کرد و دانست که اشتباه نموده است بسیار ناراحت و غمگین شد لذا از او پرسید: حال من چه کنم؟ گفت: این که کاری ندارد هزار بار بگوهُ هُ هُ...** ر. ک: رنگارنگ 1 / 89، کشکول منتظری 1 / 106.***

حکایت 914: بوی پیراهن

آورده اند که: روزی آدم بن عمر بن عبدالعزیز اجازه ورود بر یعقوب بن ربیع خواست که به میگساری در نشسته بود. یعقوب دستور داد. اسباب میگساری را به سرعت مخفی کنند آن گاه اجازه ورود داد. آدم وارد شد و اندکی بعد گفت: اءنِّی لَاَجِدُ ریحَ یُوسَُفَ لَو لا اَن تُفَنِّدُونِ.** یوسف / 94.*** یعنی: من بوی یوسف را احساس می کنم، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید)). یعقوب بن ربیع خندید و شرمنده شد و از کار خویش پشیمان گشت.** ر. ک: فصلنامه بینات شماره 6 / 84، به نقل از: ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب / 50.***
بوی پیراهن گم گشته خود می شنوم - گر بگویم گویند ضلالی است قدیم
سعدی))

حکایت 915: یأجوج و مأجوج!

دیوانه ای در شهر بغداد از آزار و سنگ اندازی کودکان می گریخت تا این که به خانه شخص بزرگی رسید به نزدش دوید و این آیه را خواند: یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الاَْرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَی أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا** کهف / 94.*** یعنی: ای ذو القرنین! یأجوج و مأجوج فساد (و خونریزی) می کنند آیا چنان که ما خرج آن را به عهده بگیریم سدی میان ما و آنها می بندی (که از شر آنان آسوده شویم).
خواجه از اقتباس او از این آیه متعجب شد و کودکان را از آزار او بازداشت و از طعام سیرش ساخت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 10 / 62، لطائف الطوائف / 420.***