هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 912: بر دوش فرشتگان

گویند: خواجه غیاث الدین محمد رشیدی (متوفای 736ق) که از وزرای بزرگ است و پدران او به جهودی** یهودی بودن.*** منسوبند، روزی به حشمت و تجمل بر تخت روان نشسته بود و چهار پسر صاحب جمال آن را برداشته بودند و از جایی به جایی می بردند یکی از علمای خوش طبع ( شمس الدین مظفر) در گذرگاهی ایستاده بود که او را بگذرانیدند چون آن صورت بدید این آیت بخواند که: بقیَّةُ مَمَّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحمِلُهُ المَلآئِکَةُ** بقره / 248، ترجمه: (صندوقی که در آن) یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار داد در حالی که فرشتگان آن را حمل می کنند.*** یعنی: در تابوت سکینه باقی ماندست از آن چه گذاشته اند موسی و هارون که بر می دارند آن تابوت سکینه را فرشتگان.** ر. ک: لطائف الطوائف / 174.***

حکایت 913: هیاهو!

شخصی شنید که در شب قدر مستحب است هزار بار اءنَّا اَنزَلنا** سوره قدر.*** بخوانند. او نیز شب را احیا نموده و هزار بار گفت: اءنَّا اَنزَلنا چون صبح شد با خود فکر کرد نکند اشتباه خوانده و می بایست اءنَّا اَنزَلنا می گفته. چون این مسأله را از کسی سؤال کرد و دانست که اشتباه نموده است بسیار ناراحت و غمگین شد لذا از او پرسید: حال من چه کنم؟ گفت: این که کاری ندارد هزار بار بگوهُ هُ هُ...** ر. ک: رنگارنگ 1 / 89، کشکول منتظری 1 / 106.***

حکایت 914: بوی پیراهن

آورده اند که: روزی آدم بن عمر بن عبدالعزیز اجازه ورود بر یعقوب بن ربیع خواست که به میگساری در نشسته بود. یعقوب دستور داد. اسباب میگساری را به سرعت مخفی کنند آن گاه اجازه ورود داد. آدم وارد شد و اندکی بعد گفت: اءنِّی لَاَجِدُ ریحَ یُوسَُفَ لَو لا اَن تُفَنِّدُونِ.** یوسف / 94.*** یعنی: من بوی یوسف را احساس می کنم، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید)). یعقوب بن ربیع خندید و شرمنده شد و از کار خویش پشیمان گشت.** ر. ک: فصلنامه بینات شماره 6 / 84، به نقل از: ثمار القلوب فی المضاف و المنسوب / 50.***
بوی پیراهن گم گشته خود می شنوم - گر بگویم گویند ضلالی است قدیم
سعدی))