هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 911 : حق و باطل

روزی غزالی از عمر خیام پرسید: علت چیست که پاره ای از فلک را قطب می نامند با آن که فلک بسیط و متماثل الاجزاء است؟ خیام به پاسخی مبسوط پرداخته و مقدماتی را که ارتباطی با مطلب نداشت ایراد کرد و ضمنا به این موضوع پرداخت که حرکت از چه مقوله ای از مقولات عشر است (و باید گفت که رویه خیام در پاسخ به پرسشها چنین بوده که پیش از آن که به پاسخ مطلب اشاره کند به ایراد مقدمات خارج از بحث می پرداخته است). تصادفاً در آن موقع که خیام سرگرم ایراد مقدمات بود، مؤذن ندا به اذان بلند کرد. غزالی گفت: جآءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ** اسرآء/ 81، ترجمه: حق آمد و باطل نابود شد.*** و از جا برخاست و رفت.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2 / 339، به نقل از: تاریخ الحکما.***

حکایت 912: بر دوش فرشتگان

گویند: خواجه غیاث الدین محمد رشیدی (متوفای 736ق) که از وزرای بزرگ است و پدران او به جهودی** یهودی بودن.*** منسوبند، روزی به حشمت و تجمل بر تخت روان نشسته بود و چهار پسر صاحب جمال آن را برداشته بودند و از جایی به جایی می بردند یکی از علمای خوش طبع ( شمس الدین مظفر) در گذرگاهی ایستاده بود که او را بگذرانیدند چون آن صورت بدید این آیت بخواند که: بقیَّةُ مَمَّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحمِلُهُ المَلآئِکَةُ** بقره / 248، ترجمه: (صندوقی که در آن) یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار داد در حالی که فرشتگان آن را حمل می کنند.*** یعنی: در تابوت سکینه باقی ماندست از آن چه گذاشته اند موسی و هارون که بر می دارند آن تابوت سکینه را فرشتگان.** ر. ک: لطائف الطوائف / 174.***

حکایت 913: هیاهو!

شخصی شنید که در شب قدر مستحب است هزار بار اءنَّا اَنزَلنا** سوره قدر.*** بخوانند. او نیز شب را احیا نموده و هزار بار گفت: اءنَّا اَنزَلنا چون صبح شد با خود فکر کرد نکند اشتباه خوانده و می بایست اءنَّا اَنزَلنا می گفته. چون این مسأله را از کسی سؤال کرد و دانست که اشتباه نموده است بسیار ناراحت و غمگین شد لذا از او پرسید: حال من چه کنم؟ گفت: این که کاری ندارد هزار بار بگوهُ هُ هُ...** ر. ک: رنگارنگ 1 / 89، کشکول منتظری 1 / 106.***