هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 910: وقف واجب

ابوالثناء محمد بن مسعود بن مصلح الدین کازرونی شیرازی ملقب به علامه قطب الدین شیرازی - از شاگردان خواجه نصیر الدین طوسی - مردی خوش محاوره و شیرین سخن و مزاح ( بسیار شوخی کننده، بذله گو) بود و در مجالس غالباً حضار را به سخنان نغز و بذله های شیرین خود مشغول می کرد. گویند: وقتی که شنید خواجه رشید الدین فضل الله وزی رابن ابی الخیر بن عالی همدانی مطبب که یهودی الاصل بود، به نوشتن تفسیر بر قرآن مجید مشغول است به یاران خویش گفت: حال که خواجه به تفسیر قرآن مشغول شده من هم تورات را تفسیر خواهم کرد)). و بعد به آن کار مشغول گشت. و نیز دیگر شنید که خواجه مزبور مشغول تفسیر آیه مبارکه: قالُوا سُبحانَکَ لا عِلمَ لَنا الّا ما عَلَّمتَنا** بقره / 23، ترجمه: (فرشتگان) عرض کردند: منزهی تو (پروردگارا)، ما چیزی جز آن چه به ما تعلیم داده ای نمی دانیم.*** - که حکایت حال ملائکه است - می باشد، فرمود: خواجه را واجب بود که در لا عِلمَ لَنا** ترجمه: ما چیزی نمی دانیم.*** وقف می کرد و چیزی دیگر نمی گفت و نمی نوشت)). و در این وقت خواجه رشید الدین به نهایت اوج ترقی خود رسیده و در نزد سلطان بسیار معزز و محترم بود. با این حال قطب الدین از مزاح با وی هیچ اندیشه نمی کرد و سخن خود را بی محابا می گفت.** ر. ک: احوال و آثار خواجه نصیرالدین طوسی / 245.***

حکایت 911 : حق و باطل

روزی غزالی از عمر خیام پرسید: علت چیست که پاره ای از فلک را قطب می نامند با آن که فلک بسیط و متماثل الاجزاء است؟ خیام به پاسخی مبسوط پرداخته و مقدماتی را که ارتباطی با مطلب نداشت ایراد کرد و ضمنا به این موضوع پرداخت که حرکت از چه مقوله ای از مقولات عشر است (و باید گفت که رویه خیام در پاسخ به پرسشها چنین بوده که پیش از آن که به پاسخ مطلب اشاره کند به ایراد مقدمات خارج از بحث می پرداخته است). تصادفاً در آن موقع که خیام سرگرم ایراد مقدمات بود، مؤذن ندا به اذان بلند کرد. غزالی گفت: جآءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ** اسرآء/ 81، ترجمه: حق آمد و باطل نابود شد.*** و از جا برخاست و رفت.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2 / 339، به نقل از: تاریخ الحکما.***

حکایت 912: بر دوش فرشتگان

گویند: خواجه غیاث الدین محمد رشیدی (متوفای 736ق) که از وزرای بزرگ است و پدران او به جهودی** یهودی بودن.*** منسوبند، روزی به حشمت و تجمل بر تخت روان نشسته بود و چهار پسر صاحب جمال آن را برداشته بودند و از جایی به جایی می بردند یکی از علمای خوش طبع ( شمس الدین مظفر) در گذرگاهی ایستاده بود که او را بگذرانیدند چون آن صورت بدید این آیت بخواند که: بقیَّةُ مَمَّا تَرَکَ آلُ مُوسی وَ آلُ هارُونَ تَحمِلُهُ المَلآئِکَةُ** بقره / 248، ترجمه: (صندوقی که در آن) یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار داد در حالی که فرشتگان آن را حمل می کنند.*** یعنی: در تابوت سکینه باقی ماندست از آن چه گذاشته اند موسی و هارون که بر می دارند آن تابوت سکینه را فرشتگان.** ر. ک: لطائف الطوائف / 174.***