هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 907 : دارم هزار قصه زجورت تُکِ زبان!

آورده اند که: ناصرالدین شاه علاوه بر مقام سلطنت دارای طبع شعر نیز بود و گاهی اشعاری می سرود از جمله آن ها این شعر معروف است که در زیارت نجف اشرف سروده است:
در حضرت تو ای شه معبود صفات - اسکندر و من صرف نمودیم اوقات
بر همت من کجا رسد همت او - من خاک درت جستم و او آب حیات
نقل است که ناصرالدین شاه به یکی از دختران شمیرانی علاقه مفرطی داشت به گونه ای که بعدها وی را به عقد خود در آورد. نام اصلی این دختر جیران بود که بعداً لقب فروغ السلطنه گرفت و در جوانی فوت کرد. در اوان عشق شاه، روزی تصمیم گرفت بیتی را برای جیران بسراید. مصرع اول آن را چنین ساخت دارم هزار قصه زجورت تُکِ زبان چون قافیه تُکِ زبان از قافیه های مشکل بود. شاه هر چه فکر کرد نتوانست مصرع بعدی آن را بسراید ناگزیر یکی از لله ها را به دنبال شوریده شاعر فرستاده شوریده به حضور رسیده و تعظیم کرد. شاه گفت: دنبال این مصرع را بگو دارم هزار قصه! جورت تک زبان)). شوریده که از شنیدن این مصرع ناجور و کم وزن به فکر فرو رفته بود پس از مدتی اندیشیدن درباره مصرع بعدی چنین گفت: فَبِأَیِّ آلآء تُکَذِّبانِ.** الرحمن / 13، 16، 18، 21، 23، 25، 28، 30، 32، 34، 36، 38، 40، 42، 45، 47، 49، 51، 53، 55، 57، 59، 61، 63، 65، 67، 69، 71، 73، 75، 77، ترجمه: پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید (ای گروه جن و انس)؟!.***
شوریده و شاه هر دو بی اختیار خندیدند.** ر. ک: رنگارنگ 2 / 379.***

حکایت 908: جواب جُنید

یک روز جنید با گروهی از درویشان مواجه شد که آواز و آهنگی می شنیدند و وَجد و سماع می کردند. جنید مردی نرم خو و شرم خو بود. گفتند: یا اباالقاسم! سر و دستی نمی جنبانی؟ جنید گفت:
وَ تَرَی الجِبالُ تَحسَبُها جامِدة وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ** نمل / 88.*** یعنی: کوه ها را می بینی و آن ها را ساکن و جامد می پنداری در حالی که مانند ابر در حرکتند.)) **ر. ک: قرآن پژوهی / 773، به نقل از: وفیات الاعیان 1 / 373.***

حکایت 909 : فرار از نماز شب!

مرحوم شیخ جعفر کبیر، هر شب پس از نیمه شب به نماز شب می ایستاد و اهل خانه را نیز برای نماز از خواب بیدار می نمود. یکی از فرزندان ایشان به نام شیخ محمدحسین چنین نقل می کند: من طفل بودم. پدرم نصف شب درب اتاق مرا زد تا برای نماز شب بیدار شوم من چون در خواب شیرین بودم و برخاستن جهت نماز شب نیز برایم سخت بود تا صدای در را شنیدم در میان بستر با صدای بلند گفتند: وَ لا الضَّآلین.** حمد/ 7، ترجمه: و نه گمراهان)). نکته: با توجه به این که کلمه مذکور دارای مد (لازم) است تصور کنید که چه حال و هوایی در آن جا حاکم بوده است.*** پدرم گمان کرد که من مشغول خواستن نماز هستم لذا مرا رها کرد و رفت و من هم خوابیدم.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 96، به نقل از: مردان علم در میدان عمل 1 / 462، فوائد الرضویه / 173.***