هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 906: آب رفته بر نمی گردد!

گویند: شخصی قرآن تلاوت می کرد تا به این آیه رسید: قُل أَرَأیتُم اءنْ اَصبَح ماؤوکُم غَوراً فَمَن یأتِیکُم بِمآء مَعینٍ** ملک/ 30، درباره مشابه مفهومی آیه مذکور، ر. ک: کهف/ 41.***
یعنی: بگو به منخبر دهید اگر آبهای (سرزمین) شما در زمین فرو رود چه کسی می تواند آب جاری و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟!))
بی دینی این را شنید و گفت: مردمان سعادتمند و غیور فوراً چاههایی حفر می کند و از دریا به صحراها و از صحراها به مزارع و دهات و آبادانیها آب می آورند. مدتی نگذشت همان بی دین را دیدند که روشنی چشمانش رفته و به کلی از دیدن عاجز مانده، صاحب دلی او را دید و گفت: حالا مردمان سعادتمند و غیور را بگوی تا این آب فرو رفته ( چشمانت) را بر آرند و این کار بسته را بگشایند.** ر. ک: رنگارنگ 1 / 409، درباره مشابه حکایت مذکور ر. ک: تفسیر نمونه 14 / 359 - 358.***
مقریی می خواند از روی کتاب - ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان کنم - چشمه ها را خشک و خشکستان کنم
آب را در چشمه کی آرد دگر - جز من بی مثل و با فضل و خطر
فلسفی منطقی مستهان - می گذشت از سوی مکتب آن زمان
چونک بشنید آیت او از ناپسند گفت آریم آب را ما با کلند
ما به زخم بیل و تیزی تبر آب را آریم از پستی زبر
شب بخفت و دید او یک شیرمرد - زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد
گفت زین دو چشمه ی چشم ای شقی - با تبر نوری بر آر ار صادقی
مولوی

حکایت 907 : دارم هزار قصه زجورت تُکِ زبان!

آورده اند که: ناصرالدین شاه علاوه بر مقام سلطنت دارای طبع شعر نیز بود و گاهی اشعاری می سرود از جمله آن ها این شعر معروف است که در زیارت نجف اشرف سروده است:
در حضرت تو ای شه معبود صفات - اسکندر و من صرف نمودیم اوقات
بر همت من کجا رسد همت او - من خاک درت جستم و او آب حیات
نقل است که ناصرالدین شاه به یکی از دختران شمیرانی علاقه مفرطی داشت به گونه ای که بعدها وی را به عقد خود در آورد. نام اصلی این دختر جیران بود که بعداً لقب فروغ السلطنه گرفت و در جوانی فوت کرد. در اوان عشق شاه، روزی تصمیم گرفت بیتی را برای جیران بسراید. مصرع اول آن را چنین ساخت دارم هزار قصه زجورت تُکِ زبان چون قافیه تُکِ زبان از قافیه های مشکل بود. شاه هر چه فکر کرد نتوانست مصرع بعدی آن را بسراید ناگزیر یکی از لله ها را به دنبال شوریده شاعر فرستاده شوریده به حضور رسیده و تعظیم کرد. شاه گفت: دنبال این مصرع را بگو دارم هزار قصه! جورت تک زبان)). شوریده که از شنیدن این مصرع ناجور و کم وزن به فکر فرو رفته بود پس از مدتی اندیشیدن درباره مصرع بعدی چنین گفت: فَبِأَیِّ آلآء تُکَذِّبانِ.** الرحمن / 13، 16، 18، 21، 23، 25، 28، 30، 32، 34، 36، 38، 40، 42، 45، 47، 49، 51، 53، 55، 57، 59، 61، 63، 65، 67، 69، 71، 73، 75، 77، ترجمه: پس کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید (ای گروه جن و انس)؟!.***
شوریده و شاه هر دو بی اختیار خندیدند.** ر. ک: رنگارنگ 2 / 379.***

حکایت 908: جواب جُنید

یک روز جنید با گروهی از درویشان مواجه شد که آواز و آهنگی می شنیدند و وَجد و سماع می کردند. جنید مردی نرم خو و شرم خو بود. گفتند: یا اباالقاسم! سر و دستی نمی جنبانی؟ جنید گفت:
وَ تَرَی الجِبالُ تَحسَبُها جامِدة وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ** نمل / 88.*** یعنی: کوه ها را می بینی و آن ها را ساکن و جامد می پنداری در حالی که مانند ابر در حرکتند.)) **ر. ک: قرآن پژوهی / 773، به نقل از: وفیات الاعیان 1 / 373.***