هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 903: موسی افضل بود یا عیسی؟!

از شخصی مسیحی پرسیدند: حضرت موسی افضل بود یا حضرت عیسی؟ گفت: حضرت عیسی. پرسیدند: چرا؟ گفت: چون اولاً حضرت عیسی مرده ها را زنده می کرد** ر. ک: آل عمران/ 49، مائده / 110.*** ولی حضرت موسی مردی را کشت.** ر. ک: طه/ 40، قصص / 19، 33.*** ثانیاً حضرت عیسی در گهواره صحبت می کرد **ر. ک: آل عمران / 46، مائده / 110، مریم / 30 - 29.*** ولی حضرت موسی پس از هشت سال زبان باز کرد و تازه موقع مبعوث شدن به پیامبری، گفت: وَاحلُل عُقدَة مِن لِسانِی؛** طه/ 27.*** یعنی: پروردگارا!) و گره از زبانم بگشای)). حال، شما خود قضاوت کنید که کدامیک افضل هستند.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 51، زهر الربیع / 235.***

حکایت 904: ترس خدایی

مردی مشغول خواندن نماز بود تا سید به آیه 28 سوره مبارکه فاطر، ویا یه مزبور را بدین گونه قرائت کرد: اءنَّما یَخشَی اللهُ مِن عِبادِهِ العُلَمآءَ** بنابر قرائت نادرست این شخص، ترجمه این آیه چنین است: به راستی که خداوند از بندگان عالم و دانشمندش می ترسد گویند: چنین قرائتی ( رفع الله و نصب العلمآء را خزاعی به نقل از ابوحنیفه درباره آیه مذکور یاد کرده است که این گونه قرائت ها را، قراءات موضوع و مجعول ( جعلی) می نامند. ر. ک: پژوهشی در تاریخ قرآن کریم / 376.*** به او گفتند: یَخشَی اللهَ (به فتح الله درست است نه یَخشَی اللهُ (به ضم الله)). چرا این گونه می خوانی؟ گفت: عالمی را دیدم که حاجتی داشت و برآورده نمی شد. روزی آن عالم سر به سوی آسمان بلند کرد و با حالت غضب گفت: خدایا اگر حاجتم را بر آورده نسازی تو را از خدایی می اندازم. از او پرسیدم: چگونه این کار را انجام می دهی؟ آن عالم گفت: هفتاد سال به مردم گفتم که خدا هست حال از فردا می گویم دیگر خدایی نیست. این مردمی که هفتاد سال حرف مرا قبول کرده اند باز هم قبول می کنند)). بلافاصله بعد از این حرف عالم، حاجتش بر آورده شد من وقتی این همه جرأت را از آن عالم دیدم و شاهده برآورده شدن حاجتش بودم دانستم که: اءنَّما یَخشَی اللهُ مِن عِبادِهِ العُلَمآءَ** ترجمه: از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او می ترسند.*** (به فتح الله و ضم علمآء واقعیت ندارد و عکس آن صحیح است.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 52 - 51، به نقل از: لسان الذاکرین (مرحوم صدرالعلماء).***

حکایت 905: پیر بابا کلباً کبیرا!

آورده اند که: ابراهیم نامی با پیربابا نامی منازعه کردند و هر یک بر دیگری مفاخره می نمود.
ابراهیم گفت: ای پیر بابا به من مباهات می کنی و حال آن که خداوند متعال در قرآن مجید بر من سلام فرستاده در آن جا که فرموده: سَلامٌ عَلی ابراهیمَ.** صافات/ 109. ***پیربابا منفعل شده به نزد یک نفر از قاریان و حافظان قرآن آمد و او را وعده پنج گوسفند و مقداری کشک و پشم و پنیر داد تا نام و را نیز به هنگام قرائت ذکر نماید. قاری قرآن قبول نمود. روزی در مجلس تعزیت که هم ابراهیم و هم پیربابا حاضر بودند، قاری در حال قرائت بر خواند که پیر بابا کلباً کبیراً** پیربابا! سگ بزرگی داشت.*** عالمی از صدر مجلس بلند شد و گفت: این که خواندی در کدام سوره است؟ فوراً قاری او را با اشاره دست ساکت نموده و این دو آیه را نیز الحاق کرد که: خَمسُ غَنَم وَ کشکاً و پشماً وَ پنیراً. نِصف لی و نِصف لَکَ واللهُ خِیرُ الرّازقینَ. **ترجمه: پنج رأس گوسفند و مقداری کشک و پشم و پنیر اینها را با هم به طوری تقسیم می کنیم نیم یا زان برای تو و نیمی برای من، و خداوند بهترین روزی دهندگان است. ر. ک: رنگارنگ 1 / 235، به نقل از: جلبندی اسرار، ناگفته نماند که فراز و الله خیر الرازقین بخشی از آیه 11 سوره مبارکه جمعه است.***