هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 901: نزول آیه به ضرب چماق!

سه نفر مسجدی ساختند یکی محمد نام داشت و دیگری ابراهیم و سومی موسی. پس از آن، امام جماعتی را برای مسجدشان معین نمودند. شبی امام جماعت در نماز مغرب سوره اعلی را خواند تا به این آیه رسید: صُحُفِ ابراهیمَ وَ مُوسی.** اعلی / 19، ترجمه: در کتب ابراهیم و موسی.*** آن که محمد نام داشت اسم خود را نشنید با خود گفت: حتما رفقای من پولی به امام داده اند که نامشان را در نماز می برد. به ناچار کیسه پولی را برای امام آورد و التماس دعا خواست امام مقصودش را نفهمید آن مرد بار دیگر پولی به امام داد باز تفاوتی حاصل نشد. دفعه آخر بر در مسجد ایستاد چون خلوت شد چماقی بر فرق امام زد و سرش را شکست امام از او پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: ای ابله! من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم و مبلغی هم به تو دادم تو تنها اسم رفقای مرا می بری و نامی از من به میان نمی آوری؟!
امام گفت: ناراحت نباش. این دفعه اسم تو را هم می برم. امام چون بار دیگر به مسجد آمد و مشغول نماز شد آیه را این طور خواند: صُحُفِ محمد وَ ابراهیم و مُوسی! مریدان او گفتند: آیه این چنین نیست. گفت: راست می گویید لکن این آیه دیشب به ضرب چماق نازل شده است و قصه را نقل کرد و دیگر امامت نکرد.** ر. ک: ریاض الحکایات/ 195.***

حکایت 902: کلید را به دکان مجاور بسپار

از مرحوم حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی که از منبری های معروف زمان خود بود نقل شده است که می گفت: در اصفهان بودم در آن جا به مجلسی که سید محترمی از وعاظ اصفهان به منبر رفته بود، حاضر شدم آن مجلس از لحاظ جمعیت بد نبود و آن منبری هم با عنوان کردن سوره مبارکه اِذا زُلزِلَت** سوره زلزله یا زلزال.*** منبر خوبی تحویل داد. من تمام منبر او را حفظ کردم و در صدد بودم که هرگاه مجلس پرجمعیتی برایم مهیا شود همان منبر را تحویل دهم. این گذشت. اتفاقاً، سالی عبورم به همدان افتاد و موقع نماز، به مسجدی رفتم! دیدم مسجد مملو از جمعیت است. من نمازم را زودتر خواندم و به مجردی که امام جماعت نمازش را سلام داد پیش از آن که جمعیت متفرق شوند به بالای منبر رفتم و آن جا برای تحویل دادن آن منبر کذایی مناسب دیدم آن گاه با عنوان کردن سوره اِذا زُلزِلَت منبر را شروع کردم رسم من چنین بود که موقع حرف زدن در بالای منبر چشمهایم را می بستم. در آن منبر پس از نیم ساعت صحبت کردن در حالی که پلکهایم روی هم بود یک مرتبه متوجه شدم که کسی مرا تکان می دهد چون چشم باز کردم دیدم حتی یک نفر در مسجد نمانده است و خادم مسجد می گوید: آقای شیخ! این کلید را بگیر، هرگاه خسته شدی و از منبر پایین آمدی درب مسجد را ببند و کلید را به دکان مجاور مسجد بسپار.** ر. ک: کشکول طبسی 1 / 203 - 202.***

حکایت 903: موسی افضل بود یا عیسی؟!

از شخصی مسیحی پرسیدند: حضرت موسی افضل بود یا حضرت عیسی؟ گفت: حضرت عیسی. پرسیدند: چرا؟ گفت: چون اولاً حضرت عیسی مرده ها را زنده می کرد** ر. ک: آل عمران/ 49، مائده / 110.*** ولی حضرت موسی مردی را کشت.** ر. ک: طه/ 40، قصص / 19، 33.*** ثانیاً حضرت عیسی در گهواره صحبت می کرد **ر. ک: آل عمران / 46، مائده / 110، مریم / 30 - 29.*** ولی حضرت موسی پس از هشت سال زبان باز کرد و تازه موقع مبعوث شدن به پیامبری، گفت: وَاحلُل عُقدَة مِن لِسانِی؛** طه/ 27.*** یعنی: پروردگارا!) و گره از زبانم بگشای)). حال، شما خود قضاوت کنید که کدامیک افضل هستند.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی/ 51، زهر الربیع / 235.***