هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 899: سُرمه دان خدای سبحان

شمس الدین احمد افلاکی - صاحب مناقب العارفین - می نویسد: ولیّ پنهانی، عارف صمدانی، سراج الدین مثنوی خوان - طیب الله ثراه - که از اکابر یاران بود و از حضرت چلبی حسام الدین عنایات و تربیت ها یافته، روایت کرد که روزی حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) در معنی این آیت که: اءنّهُم یَرونَه بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً معرفت می فرمود، گفت: که حضرت حق تعالی را سرمه دانی هست که از آن هر که را خواهد، سرمه چربی در چشم ظاهر و باطن او می کشد تا بر جمیع مکنونات مکوِّنات، مطلع گشته، غیوب غیب الغیب بر او کشف می شود و عین الیقین** معارج / 7 - 6. ***مخفیات کنوز الهی را کماهی مشاهده می کند و اگر چنانک آن عنایت را در حق او نکند و از آن سرمه به چشم او نکشد، چه ( حتی) اگر تمامیت مغیبات در نظر حس او حاضر آیند، هیچ یکی را نبیند و نداند. **ر. ک: مناقب العارفین 1 / 162.***

حکایت 900: خوانده سوره بقره با یک نفس!

اینجانب محمد حسین محمدی سالهای گذشته به تدریس قرآن مجید و اداره جلسات قرآنی اشتغال داشتم - اکنون نیز کم و بیش چنین است - در یکی از این جلسات سؤالی قرآنی مطرح نمودم که برگرفته از یک حدیث از امام صادق علیه السلام بود و آن این که: خواندن کدام سوره با یک نفس مکروه است))؟ (پاسخ این سؤال؛ سوره توحید - اخلاص - است). هر یک از حاضران سوره ای را نام برد. یکی از حضار به عنوان پاسخ گفت: سوره بقره! بنده لبخندزنان و با تعجب به او نگاه کردم و او که خود متوجه اشتباه خویش شده بود در صدد جبران بر آمد و گفت: شوخی کردم.** نکته: امام صادق علیه السلام می فرماید: خواندن قل هُوَ اللهُ اَحَد ( سوره توحید) با یک نفس مکروه است. ر. ک: اصول کافی 4 / 420 باب فضل القرآن، فروع کافی، کتاب الصلاة، باب قراءة القرآن، حدیث یازدهم توضیح المسایل امام خمینی رحمت الله علیه، مسأله 1020.***

حکایت 901: نزول آیه به ضرب چماق!

سه نفر مسجدی ساختند یکی محمد نام داشت و دیگری ابراهیم و سومی موسی. پس از آن، امام جماعتی را برای مسجدشان معین نمودند. شبی امام جماعت در نماز مغرب سوره اعلی را خواند تا به این آیه رسید: صُحُفِ ابراهیمَ وَ مُوسی.** اعلی / 19، ترجمه: در کتب ابراهیم و موسی.*** آن که محمد نام داشت اسم خود را نشنید با خود گفت: حتما رفقای من پولی به امام داده اند که نامشان را در نماز می برد. به ناچار کیسه پولی را برای امام آورد و التماس دعا خواست امام مقصودش را نفهمید آن مرد بار دیگر پولی به امام داد باز تفاوتی حاصل نشد. دفعه آخر بر در مسجد ایستاد چون خلوت شد چماقی بر فرق امام زد و سرش را شکست امام از او پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: ای ابله! من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم و مبلغی هم به تو دادم تو تنها اسم رفقای مرا می بری و نامی از من به میان نمی آوری؟!
امام گفت: ناراحت نباش. این دفعه اسم تو را هم می برم. امام چون بار دیگر به مسجد آمد و مشغول نماز شد آیه را این طور خواند: صُحُفِ محمد وَ ابراهیم و مُوسی! مریدان او گفتند: آیه این چنین نیست. گفت: راست می گویید لکن این آیه دیشب به ضرب چماق نازل شده است و قصه را نقل کرد و دیگر امامت نکرد.** ر. ک: ریاض الحکایات/ 195.***