هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 897: بلای فراموشی

گویند: علامه مولی محمد صالح مازندرانی (م 1081ق) - داماد علامه محمدتقی مجلسی - در ابتدای تحصیل و آغاز دوران طلبگی، فردی کم حافظه بود، به طوری که می گفت: من وقتی از خانه بیرون می رفتم هنگام مراجعت راه خانه خود را گم می کردم و نام های فرزندانم را فراموش می نمودم. درباره ایشان حکایتی نقل شده بدین صورت که روزی به منبر رفت تا مردم را موعظه کند. بالای منبر گفت: رَّحمِنِ الرّحیم یس** یس/ 1، ترجمه: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر / یس.*** و بقیه آیه را فراموش کرد و مدتی ساکت بالای منبر نشست. فرزندش هادی در کنار نشسته بود، خطاب به پدرش گفت: آقا! اگر وَالقُرآنِ الحَکیمِ** یس / 2، ترجمه: سوگند به قرآن حکیم.*** را فراموش کرده ای، پایین آمدن از منبر را که فراموش نکرده ای!** ر. ک: حکایت های شنیدنی 3 / 151، به نقل از: منتخب التواریخ / 755، سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4 / 213.***
اءنْ کنتَ اَنسَیتَها فَلا عَجَبٌ - قَد عاهَدَ اللهُ آدَماً فَنَسی
بحتری))

حکایت 898: بَشَر زرنگ

آورده اند که: در کوفه مرد شوخ طبعی بود به نام بشر)). او از دارایی دنیا چیزی در بساط نداشت. یک روز هرچه گشت، چیزی پیدا نکرد تا برای اهل و عیال خویش که همه گرسنه بودند، ببرد، بدین جهت به نزد عربی که به تازگی وارد کوفه شده و نامش لوّاحه بود، رفت و گفت: زود باش، نوزده دیناری را که به من بدهکاری بپرداز. لواحه گفت: من، تازه وارد این شهرشده ام و اصلا تو را ندیده و نمی شناسم و تا به حال با تو هیچ معامله ای انجام نداده ام تا بدهکار شوم. تو از من چه طلبی داری؟ آن دو پس از بگو مگو و جنجال با یکدیگر گلاویز شده و کارشان به دعوا کشید. مردم جمع شدند و آن دو را پیش قاضی بردند. قاضی، ابتدا اسم دو طرف دعوا را پرسید و سپس گفت: دعوایتان بر سر چیست؟ بَشَر گفت: من، نوزده دینار از این مرد ( لواحه) طلب دارم و حال، او منکر شده است. قاضی خطاب به بَشَر گفت: آیا شاهدی هم داری؟ بَشَر گفت: آری، شاهد من خداست که در قرآن فرموده: لَوّاحَةٌ لِلبَشَرِ عَلَیها تِسعَةَ** مدثر / 30 - 29، ترجمه: (آتشی که) پوست تن را به کلی دگرگون می کند نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده اند.
نکته: بشر زرنگ از آیه چنین قصد نموده که لواحه به بشر نوزده (دینار) بدهکار است)). یعنی از واژه علیها معنی بر گردن اوست را اراده کرده است.*** عَشَرَ قاضی با شنیدن این سخن، خندید و از مال خود، نوزده دینار به وی داد.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 77، به نقل از: لطائف الطوائف / 319.***

حکایت 899: سُرمه دان خدای سبحان

شمس الدین احمد افلاکی - صاحب مناقب العارفین - می نویسد: ولیّ پنهانی، عارف صمدانی، سراج الدین مثنوی خوان - طیب الله ثراه - که از اکابر یاران بود و از حضرت چلبی حسام الدین عنایات و تربیت ها یافته، روایت کرد که روزی حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) در معنی این آیت که: اءنّهُم یَرونَه بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً معرفت می فرمود، گفت: که حضرت حق تعالی را سرمه دانی هست که از آن هر که را خواهد، سرمه چربی در چشم ظاهر و باطن او می کشد تا بر جمیع مکنونات مکوِّنات، مطلع گشته، غیوب غیب الغیب بر او کشف می شود و عین الیقین** معارج / 7 - 6. ***مخفیات کنوز الهی را کماهی مشاهده می کند و اگر چنانک آن عنایت را در حق او نکند و از آن سرمه به چشم او نکشد، چه ( حتی) اگر تمامیت مغیبات در نظر حس او حاضر آیند، هیچ یکی را نبیند و نداند. **ر. ک: مناقب العارفین 1 / 162.***