هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 892: بدان که سگ عربی نمی داند!

گویند: روزی مردی به مرحوم حاج میرزا محمد علی - معروف به میرآخور اوغلی - که از علمای بزرگ اردبیل بود مراجعه کرده و گفت: خانه ام در کنار شهر است و شب هنگام که به منزل می روم از حمله سگها می ترسم دعایی به من یاد دهید که از مزاحمت آن ها در امان باشم. شیخ گفت: برای دفع شر سگ این آیه را می خوانند: وَ کَلبُهم باسِط ذِراعَیهِ بالوَصیدِ ** کهف / 18، ترجمه: و سگ آن ها ( اصحاب کهف) دست های خود را بر دهانه غار گشوده بود.***ولی این را هم بدان که سگ عربی نمی داند و نباید چوبدستی را از خود دور کنی.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 4 / 472، به نقل از: اردبیل در گذرگاه تاریخ / 361.***

حکایت 893: سهم برادری

آورده اند که مسکینی به نزد پادشاهی آمد و گفت: ای امیر! به مقتضای آیه شریفه: اءنَّما المومِنُونَ اِخوَة** حجرات / 10، ترجمه: مؤمنان برادر یکدیگرند.*** مرا در مال تو سهمی است چرا که برادرت هستم. امیردستور داد تا یک دینار به او دادند.
مسکین گفت: ای امیر! این مبلغ کمم است. امیرگفت: ای درویش! تنها تو برادر من نیستی بلکه همه مؤمنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت کنند به تو بیش از این نرسد! **ر. ک: ماهنامه بشارت سال اول شماره دوم / 59.***

حکایت 894: استعطاء، نه استفتاء

اعرابی نزد خلیفه بغداد آمد که مردی فقیر و غریبم. گفت: می توند بود و همه مردمان فقیر و غریبند به حکم خدا و رسول چه ( زیرا) خدای تعالی فرمود: یا ایُّها الناسُ انتُمُ الفقَراءُ الیَ اللهِ **فاطر/ 15.*** و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که: کُن فی الدُّنیا کَاَنَّکَ غَریبٌ.** ترجمه: در دنیا همچون غریبان باش. ر. ک: امالی طوسی / 381، بحارالانوار 71 / 176، 73/ 99./*** اعرابی گفت: داعیه حج دارم. خلیفه گفت: مبارک باد. نیتی نیکو کرده ای که ادای فریضه ای ( واجبی) کنی از فرایض حق تعالی که می فرمایند: وَ للهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ البَیتِ** آل عمران / 97، ترجمه: و برای خدا بر مردماست که آهنگ خانه (او) کنند.*** اینک راه روشن است، قدم در راه نِه. اعرابی گفت: استطاعت ندارم و زاد و راحله ام نیست. خلیفه گفت: حج از تو ساقط شد که فرضی ( واجبی) است به رط استطاعت، چنان که فرمود: مَنِ استَطاعَ الَیهِ سَبیلاً** آل عمران / 97، ترجمه: آنهایی که توانایی رفتن به سوی آن ( خانه خدا) را دارند. ***اکنون به فراغت ( راحت) باش که از رنج سفر خلاص شدی، اعرابی به تنگ آمده، گفت: ای خلیفه! من به نزد تو به چیزی طلبیدن آمده ام نه به فتوی جستن و وعظ شنیدن. خلیفه بخندید و هزار دِرَمش داد.** ر. ک: لطائف الطوائف/ 142، زهر الربیع / 35.***