هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 891: ساده لوح ها!

آورده اند که: مولانا قطب الدین علامه - که بسیار شوخ طبع و اهل مطایبه بود - روزی به محله یهودیان رفت و خطاب به آنان گفت: همه شما می دانید که من عالمی از علمای مسلمانان هستم.
یهودیان گفتند: آری، می دانیم. قطب الدین گفت: اگر چهل** با توجه به آن چه که در ادامه حکایت خواهد آمد احتمالا، عدد مذکور برگرفته از آیه 143 سوره مبارکه اعراف است (البته آیه 51 سوره مبارکه بقره نیز فی الجمله تناسبی دارد).*** روز مرا میهمان کنید و از من پذیرایی نمایید، از دین اسلام دست کشیده و به دین و آیین شما در خواهم آمد. گفتند: این امر بسی مایه افتخار ما و تبلیغی برای آیین ماست. آن گاه یهودیان تا آن جا که می توانستند از وی با انواع غذاها و شربت ها پذیرایی نمودند چون مهلت چهل روز به سر آمد، قطب الدین خطاب به آنان گفت: وَ اَتمَمناها بِعَشرٍ.** اعراف / 142، ترجمه: سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم.*** یهودیان ده روز دیگر از او پذیرایی کردند پس از پایان یافتن ده روز ( در واقع پنجاه روز) به او گفتند: اکنون به مذهب ما در آی. قطب الدین گفت: ای احمق ها! من مدت پنجاه سال است که طعام مسلمانان را می خورم ولی تا کنون مسلمان بودنم، قطعی نشده است، حال شما توقع دارید که با چند روز پذیرایی از من، به دین یهود در آیم؟!** ر. ک: زهر الربیع / 262.***

حکایت 892: بدان که سگ عربی نمی داند!

گویند: روزی مردی به مرحوم حاج میرزا محمد علی - معروف به میرآخور اوغلی - که از علمای بزرگ اردبیل بود مراجعه کرده و گفت: خانه ام در کنار شهر است و شب هنگام که به منزل می روم از حمله سگها می ترسم دعایی به من یاد دهید که از مزاحمت آن ها در امان باشم. شیخ گفت: برای دفع شر سگ این آیه را می خوانند: وَ کَلبُهم باسِط ذِراعَیهِ بالوَصیدِ ** کهف / 18، ترجمه: و سگ آن ها ( اصحاب کهف) دست های خود را بر دهانه غار گشوده بود.***ولی این را هم بدان که سگ عربی نمی داند و نباید چوبدستی را از خود دور کنی.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 4 / 472، به نقل از: اردبیل در گذرگاه تاریخ / 361.***

حکایت 893: سهم برادری

آورده اند که مسکینی به نزد پادشاهی آمد و گفت: ای امیر! به مقتضای آیه شریفه: اءنَّما المومِنُونَ اِخوَة** حجرات / 10، ترجمه: مؤمنان برادر یکدیگرند.*** مرا در مال تو سهمی است چرا که برادرت هستم. امیردستور داد تا یک دینار به او دادند.
مسکین گفت: ای امیر! این مبلغ کمم است. امیرگفت: ای درویش! تنها تو برادر من نیستی بلکه همه مؤمنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت کنند به تو بیش از این نرسد! **ر. ک: ماهنامه بشارت سال اول شماره دوم / 59.***