هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 889: جز به رنج تن به کعبی کی رسی؟

در بعض کتب تاریخیه نقل است که: عبدالرحمن صاحب اندلس گوید: در سفری که عازم تشرف به مکه معظمه بودم به بغداد رسیدم و به یکی از دلال ها گفتم که کنیزکی که شایسته باشد برایم تحصیل نمای که در طریق مأنوس به من باشد. کنیزکی به من ارائه داد که در نهایت حُسن و جمال و صبیحت صورت و ملاحت بود. چشم من خیرگی می کرد دلم بسیار به او مایل شد. نزدیک آن کنیزک رفتم و به او گفتم که تو را چه نام است؟ در جواب گفت: مکه. گفتم: سبحان الله! قَد قَرُبَ الطِّریقُ عجبا! راه مکه به من نزدیک شد. پس خال سیاهی را در صورت زیبای او دیدم.و گفتم: یا جاریه! این چیست در صورت زیبای تو؟ تبسم کرده و گفت: هذا هُوَ الحَجَرُ الاَسوَد این سیاهی، حجر الاسود است. گفتم: دستور می دهی که تا حجر الاسود را بوسه دهم؟ جواب مرا از قرآن داد و گفت: لَم تَکُونوا بالِغیهِ الّا بِشِقّ تُحبُّونَ **نحل/ 7.*** کنایه از آن که نمی رسید به مکه و استلام حجر الاسود مگر به مشقت و زحمت یعنی بی درم و عدم رنج، قدم به حریم محترم نمی توانید رسانید. پس از آن گفت: لَن تنالُوا البِرَّ حتّی تُنفِقُوا مِمَّا تُحبِّونَ** آل عمران/ 92.*** هرگز نمی رسید به خوبی مگر آن که انفاق کنید از آن چیزهایی که دوست دارید کنایه از آن که قیمت مرا بده و مرا خریداری کن تا مال تو شوم. پس از آن به وصال من خواهی رسید.
عبدالرحمن گوید: من از گفتارهای لطیف و بیان های ظریف او حیران شدم واو را به مبلغی خریدم و به همراه خود بردم و اکثر سؤال و جواب های او از قرآن شریف بود.** ر. ک: کشکول الناشریه 1 / 7 - 6، لطائف الطوایف / 401، (با اندکی تفاوت).***
خوان خواجه کعبه است و نان او بیت الحرام - نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی
بر نبشته برکنار نان او خطی سیاه - لم تکونوا بالغیه الا بشقّ الانفسی
نوری

حکایت 890 : هنوز به یاد دارم!

شمس مظفر روزی با شاگردان خود می گفت: تحصیل در کودکی می باید کرد. هر چه در کودکی یاد گیرند هرگز فراموش نشود. من در این زمان پنجاه سال دارم که سوره فاتحه ( حمد) را یاد گرفته ام و با وجود آن که هرگز نخوانده ام، هنوز به یاد دارم.** ر. ک: گلشن لطائف 2 / 218، لطیفه 1101.***

حکایت 891: ساده لوح ها!

آورده اند که: مولانا قطب الدین علامه - که بسیار شوخ طبع و اهل مطایبه بود - روزی به محله یهودیان رفت و خطاب به آنان گفت: همه شما می دانید که من عالمی از علمای مسلمانان هستم.
یهودیان گفتند: آری، می دانیم. قطب الدین گفت: اگر چهل** با توجه به آن چه که در ادامه حکایت خواهد آمد احتمالا، عدد مذکور برگرفته از آیه 143 سوره مبارکه اعراف است (البته آیه 51 سوره مبارکه بقره نیز فی الجمله تناسبی دارد).*** روز مرا میهمان کنید و از من پذیرایی نمایید، از دین اسلام دست کشیده و به دین و آیین شما در خواهم آمد. گفتند: این امر بسی مایه افتخار ما و تبلیغی برای آیین ماست. آن گاه یهودیان تا آن جا که می توانستند از وی با انواع غذاها و شربت ها پذیرایی نمودند چون مهلت چهل روز به سر آمد، قطب الدین خطاب به آنان گفت: وَ اَتمَمناها بِعَشرٍ.** اعراف / 142، ترجمه: سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم.*** یهودیان ده روز دیگر از او پذیرایی کردند پس از پایان یافتن ده روز ( در واقع پنجاه روز) به او گفتند: اکنون به مذهب ما در آی. قطب الدین گفت: ای احمق ها! من مدت پنجاه سال است که طعام مسلمانان را می خورم ولی تا کنون مسلمان بودنم، قطعی نشده است، حال شما توقع دارید که با چند روز پذیرایی از من، به دین یهود در آیم؟!** ر. ک: زهر الربیع / 262.***