هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 887: خاطی مست یا قاری بلخ؟

آورده اند که: در بلخ محتسبی** محتسب: شبگرد، پاسبان شب، گزمه، عسس، نگهبان شب.*** مستی را به در سرای امیر حاضر ساخت تا بر وی حد شرعی جاری سازد. امیربه آن شخص خطاب کرد که: چرا شراب حرام نوشیدی و کسوت معصیت پوشیدی و عقل شریف را به مستی و بیهوشی گرفتار ساختی؟ آن مرد گفت: سبحانَکَ هذا بُهتان عَظیم** نور / 16.*** یعنی: خداوندا! منزهی تو، این بهتان بزرگ و تهمت محض است)).
امیربر زبان آورد که من با تو سخن می گویم و از تو سؤال می نمایم، تو قرآن میخوانی؟
مست جواب داد که: سزاوار است که امیربهتر از این تفحص حال رعایا نماید، من که در عقل و فضل ممتازم بی هوش و لایعقل نخواند.
امیرز گفت: تو را به جهت مباحثه و مناظره نیاورده اند. چرا پُر می گویی؟
مست گفت: اگر خاموش شوم تازیانه خورم. از این جهت حجت آورم تا رفع تهمت از خود نمایم.
امیر گفت: این قال و قیل را بگذار. از سوره های کوچک ( کوتاه) قرآن چیزی حفظ داری؟
گفت: آری.
گفت: سوره قُل یا اَیُّها الکَافِرُونَ ( سوره کافرون) را بخوان. تا معلوم شود که مستی یا هوشیار چه ( زیرا) بعضی علما حد مستی را تا این غایت تعیین کرده اند و گفته اند که مست نتواند این سوره را به گونه مرتب و صحیح بخواند. اگر غلط خوانی حد شرعی بر تو رانم.
مست گفت: امیر سوره فاتحه ( سوره حمد) بخواند تا من سوره قُل یا اَیُّها الکَافِرُونَ بخوانم.
امیر شروع کرد و خواند: الحَمدُ للّهِ رَبِّ العَالَمینَ.
مست گفت: توقف نمای، در اول سوره دو غلط کردی.
گفت: هنوز من دو لفظ بیشتر نخوانده ام آن دو غلط کدام است؟
مست گفت: یکی بِسمِ اللهِ و دیگر اَعوُذُ بالله.
امیر روی به محتسب آورد و گفت: من گمان کردم تو مست آورده ای، ندانستم که قاری بلخ آورده ای! دست از او بردارید تا هر کجا که می خواهد برود.
مست گفت: از حضور امیر بدون جایزه برگشتن عیب است. امیر دستور داد تا خلعت لایقی به مست بدهند. او نیز جایزه را گرفت و بیرون رفت.** ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیة، 2 / 61 - 60، به نقل از: بزم ایران)).***

حکایت 888: قرآن صاحبخانه!

آورده اند که: اتابک سلغرشاه، هر رمضان به خط خود مصحف قرآنی می نوشت و با تحفه ای چند به کعبه می فرستاد و در باقی سال به شراب خوردن مشغول بود. چند سال مکرر چنین کرد. یک سال مولانا مجد الدین حاضر بود، خطاب به اتابک گفت: نیک می کنی، چون نمی خوانی، به خانه صاحبش می فرستی.** ر. ک: گلشن لطائف 2 / 244 - 243، لطیفه 1161.***

حکایت 889: جز به رنج تن به کعبی کی رسی؟

در بعض کتب تاریخیه نقل است که: عبدالرحمن صاحب اندلس گوید: در سفری که عازم تشرف به مکه معظمه بودم به بغداد رسیدم و به یکی از دلال ها گفتم که کنیزکی که شایسته باشد برایم تحصیل نمای که در طریق مأنوس به من باشد. کنیزکی به من ارائه داد که در نهایت حُسن و جمال و صبیحت صورت و ملاحت بود. چشم من خیرگی می کرد دلم بسیار به او مایل شد. نزدیک آن کنیزک رفتم و به او گفتم که تو را چه نام است؟ در جواب گفت: مکه. گفتم: سبحان الله! قَد قَرُبَ الطِّریقُ عجبا! راه مکه به من نزدیک شد. پس خال سیاهی را در صورت زیبای او دیدم.و گفتم: یا جاریه! این چیست در صورت زیبای تو؟ تبسم کرده و گفت: هذا هُوَ الحَجَرُ الاَسوَد این سیاهی، حجر الاسود است. گفتم: دستور می دهی که تا حجر الاسود را بوسه دهم؟ جواب مرا از قرآن داد و گفت: لَم تَکُونوا بالِغیهِ الّا بِشِقّ تُحبُّونَ **نحل/ 7.*** کنایه از آن که نمی رسید به مکه و استلام حجر الاسود مگر به مشقت و زحمت یعنی بی درم و عدم رنج، قدم به حریم محترم نمی توانید رسانید. پس از آن گفت: لَن تنالُوا البِرَّ حتّی تُنفِقُوا مِمَّا تُحبِّونَ** آل عمران/ 92.*** هرگز نمی رسید به خوبی مگر آن که انفاق کنید از آن چیزهایی که دوست دارید کنایه از آن که قیمت مرا بده و مرا خریداری کن تا مال تو شوم. پس از آن به وصال من خواهی رسید.
عبدالرحمن گوید: من از گفتارهای لطیف و بیان های ظریف او حیران شدم واو را به مبلغی خریدم و به همراه خود بردم و اکثر سؤال و جواب های او از قرآن شریف بود.** ر. ک: کشکول الناشریه 1 / 7 - 6، لطائف الطوایف / 401، (با اندکی تفاوت).***
خوان خواجه کعبه است و نان او بیت الحرام - نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی
بر نبشته برکنار نان او خطی سیاه - لم تکونوا بالغیه الا بشقّ الانفسی
نوری