هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف ، فصل ششم: لطایف و ظرایف مختلف

مختلف الوانُهُ.
نحل / 79، فاطر / 28.

حکایت 887: خاطی مست یا قاری بلخ؟

آورده اند که: در بلخ محتسبی** محتسب: شبگرد، پاسبان شب، گزمه، عسس، نگهبان شب.*** مستی را به در سرای امیر حاضر ساخت تا بر وی حد شرعی جاری سازد. امیربه آن شخص خطاب کرد که: چرا شراب حرام نوشیدی و کسوت معصیت پوشیدی و عقل شریف را به مستی و بیهوشی گرفتار ساختی؟ آن مرد گفت: سبحانَکَ هذا بُهتان عَظیم** نور / 16.*** یعنی: خداوندا! منزهی تو، این بهتان بزرگ و تهمت محض است)).
امیربر زبان آورد که من با تو سخن می گویم و از تو سؤال می نمایم، تو قرآن میخوانی؟
مست جواب داد که: سزاوار است که امیربهتر از این تفحص حال رعایا نماید، من که در عقل و فضل ممتازم بی هوش و لایعقل نخواند.
امیرز گفت: تو را به جهت مباحثه و مناظره نیاورده اند. چرا پُر می گویی؟
مست گفت: اگر خاموش شوم تازیانه خورم. از این جهت حجت آورم تا رفع تهمت از خود نمایم.
امیر گفت: این قال و قیل را بگذار. از سوره های کوچک ( کوتاه) قرآن چیزی حفظ داری؟
گفت: آری.
گفت: سوره قُل یا اَیُّها الکَافِرُونَ ( سوره کافرون) را بخوان. تا معلوم شود که مستی یا هوشیار چه ( زیرا) بعضی علما حد مستی را تا این غایت تعیین کرده اند و گفته اند که مست نتواند این سوره را به گونه مرتب و صحیح بخواند. اگر غلط خوانی حد شرعی بر تو رانم.
مست گفت: امیر سوره فاتحه ( سوره حمد) بخواند تا من سوره قُل یا اَیُّها الکَافِرُونَ بخوانم.
امیر شروع کرد و خواند: الحَمدُ للّهِ رَبِّ العَالَمینَ.
مست گفت: توقف نمای، در اول سوره دو غلط کردی.
گفت: هنوز من دو لفظ بیشتر نخوانده ام آن دو غلط کدام است؟
مست گفت: یکی بِسمِ اللهِ و دیگر اَعوُذُ بالله.
امیر روی به محتسب آورد و گفت: من گمان کردم تو مست آورده ای، ندانستم که قاری بلخ آورده ای! دست از او بردارید تا هر کجا که می خواهد برود.
مست گفت: از حضور امیر بدون جایزه برگشتن عیب است. امیر دستور داد تا خلعت لایقی به مست بدهند. او نیز جایزه را گرفت و بیرون رفت.** ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیة، 2 / 61 - 60، به نقل از: بزم ایران)).***

حکایت 888: قرآن صاحبخانه!

آورده اند که: اتابک سلغرشاه، هر رمضان به خط خود مصحف قرآنی می نوشت و با تحفه ای چند به کعبه می فرستاد و در باقی سال به شراب خوردن مشغول بود. چند سال مکرر چنین کرد. یک سال مولانا مجد الدین حاضر بود، خطاب به اتابک گفت: نیک می کنی، چون نمی خوانی، به خانه صاحبش می فرستی.** ر. ک: گلشن لطائف 2 / 244 - 243، لطیفه 1161.***