هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 883: بالای دَکَل کشتی!

آورده اند که: مردی موسوم به نوح آغااز دعوی نبوت نمود. یکی از محارمش هر چند باب، مسکوک داشت** سَک الباب: در را قفل آهنین زد.*** و از امر شنیعش منع نمود، مفید نیفتاده و فتنه او بالا گرفت. سلطان عصر را از آن هنگامه خبر افتاد، فرمود تا وجود نحسش نابود و بر دارش سرافراز کردند. اتفاقا ( از قضا) آن صدیق** یعنی همان فرد از محارمش که او را از دعوی نبوت منع و نهی می نمود.*** را در آن وقت بر وی گذر افتاده و بر سر دارش مشاهدت کرد، بدن ( جسد) آن متنبی را مخاطب نموده، گفت: ای نوح! همان از کشتی، جز بالای دکل، تو را نصیبی نبود!** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 214 - 213، محاضرات الادبآء 4/ 432.***

حکایت 884: معجزه ای همگانی!

در زمان متوکل شخصی به نام نصر الله ادعای پیامبری کرد. او را به نزد متوکل آوردند. متوکل از او پرسید: چه دلیل، بر نبوت خویش داری؟ مرد گفت: قرآن، که در آن نوشته اذا جَآءَ نَصرُ اللهِ **نصر/ 1، ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد.*** هنگامی که نصر الله بیاید و نام من نصر الله است. متوکل گفت: معجزه تو چیست؟ گفت: زن نازا و عقیم را آبستن می کنم. از قضا وزیر متوکل** نام این وزیر را حسن بن عیسی نوشته اند. ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 213.*** زنی داشت که نازا بود، متوکل رو به وزیر خود کرد و گفت: زنت را بده تا کرامت او را ببینم. وزیر گفت: قربان! من گواهی می دهم این مرد پیغمبر است و به او ایمان آوردم. باید زن کسی را به او داد که به وی ایمن نیاورده باشد!** ر. ک: ریاض الحکایات/ 124، مدعیان نبوت و مهدویت / 213.***

حکایت 885: نوح صاحب کشتی!

آورده اند که: شخصی ادعای پیغمبری کرد که اسم خود را نوح صاحب کشتی گذاشت. گفت: عن قریب ( به زودی) جمیع مردم هلاک خواهند شد مگر کسانی که متابعت مرا کرده باشند. شخصی با وی بود که متعابت از او می نمود. هر دو را نزد والی بردند. تکلیف توبه بر متنبی کرد. متنبی توبه نکرده لیکن تابعش قبول توبه نمود. متنبی را بر دار زدند، از بالای دار فریاد میکرد: ای فلان! به من اسلام آوردی با این حالت؟ آن شخص در جواب گفت: ای نوح! می دانی که متابعت تورا اهل کشتی باید بکنند نه اهل صحرا!** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت/ 215.***
گاو را باور کنند اندر خدایی عامیان - نوح را باور ندارند پی پیغمبری