هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 882: پیامبر عمودی!

خلف بن خلیفه روایت می کند: شخصی در زمان حکومت عبدالله بن حازم ادعای نبوت کرد، او را پیش خالد بن عبدالله قسری آوردند گفت: چه می گویی و ادعای تو چیست؟ گفت: پیغمبرم و معارضه در کلمات قرآن دارم. گفت: در چه عبارت؟ گفت: در قرآن است انَّا اَعطَینَاکَ الکَوثَرَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ النحَر اءنّ شانِئَکَ هُوَ الاَبتَرُ** کوثر / 3 - 1، ترجمه: ما به تو کوثر ( خیر و برکت فراوان) عطا کردیم پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن (و بدان) دشمن تو قطعا بریده نسل و بی عقب است.*** من بهتر از آن می گویم: انَّا اَعطَینَاکَ الجَماهرَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ جاهِر و لا تَعتَمِد کلَّ ساحِ و کافِرٍ.** ترجمه: ما به تو توده های مردم را عطا کردیم! پس برای پروردگارت با صدای بلند نماز بخوان! و بر گفته هیچ ساحر و کافری اعتماد نکن.*** پس حکم نمود خالد، گردن او را زدند و جسدش را بر دار کردند. خلف بن خلیفه گوید: نزدیک دار رفتم و خطاب به جسد آن مرد چنین انشاد نمودم: انَّا اَعطَینَاکَ العَمُودَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ عَلَی العُود وَ أَنا ضاِمن انَّکَ لا تَعُودُ.** ترجمه: ما به تو ستون ( چوبه دار) عطا کردیم! پس برای پروردگارت بر چوبه دار نماز بخوان! و من ضامنم که تو دیگر (به دنیا) باز نمی گردی. ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 71، محاضرات الادبآء 4 / 432.***

حکایت 883: بالای دَکَل کشتی!

آورده اند که: مردی موسوم به نوح آغااز دعوی نبوت نمود. یکی از محارمش هر چند باب، مسکوک داشت** سَک الباب: در را قفل آهنین زد.*** و از امر شنیعش منع نمود، مفید نیفتاده و فتنه او بالا گرفت. سلطان عصر را از آن هنگامه خبر افتاد، فرمود تا وجود نحسش نابود و بر دارش سرافراز کردند. اتفاقا ( از قضا) آن صدیق** یعنی همان فرد از محارمش که او را از دعوی نبوت منع و نهی می نمود.*** را در آن وقت بر وی گذر افتاده و بر سر دارش مشاهدت کرد، بدن ( جسد) آن متنبی را مخاطب نموده، گفت: ای نوح! همان از کشتی، جز بالای دکل، تو را نصیبی نبود!** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 214 - 213، محاضرات الادبآء 4/ 432.***

حکایت 884: معجزه ای همگانی!

در زمان متوکل شخصی به نام نصر الله ادعای پیامبری کرد. او را به نزد متوکل آوردند. متوکل از او پرسید: چه دلیل، بر نبوت خویش داری؟ مرد گفت: قرآن، که در آن نوشته اذا جَآءَ نَصرُ اللهِ **نصر/ 1، ترجمه: هنگامی که یاری خدا و پیروزی فرا رسد.*** هنگامی که نصر الله بیاید و نام من نصر الله است. متوکل گفت: معجزه تو چیست؟ گفت: زن نازا و عقیم را آبستن می کنم. از قضا وزیر متوکل** نام این وزیر را حسن بن عیسی نوشته اند. ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 213.*** زنی داشت که نازا بود، متوکل رو به وزیر خود کرد و گفت: زنت را بده تا کرامت او را ببینم. وزیر گفت: قربان! من گواهی می دهم این مرد پیغمبر است و به او ایمان آوردم. باید زن کسی را به او داد که به وی ایمن نیاورده باشد!** ر. ک: ریاض الحکایات/ 124، مدعیان نبوت و مهدویت / 213.***