هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 881 : از جایت تکان نخور!

در زمان یکی از خلفاء، شخصی در بغداد ادعای پیغمبری کرد نزد خلیفه اش بردند به او گفت: چه می گویی؟ گفت: می گویم که من پیغمبرم و هر سه روز یک مرتبه جبرئیل بر من نازل می شود خلیفه گفت: معجزه تو چیست؟ گفت: هر چه بخواهی، لکن تا جبرئیل نیاید نتوانم. خلیفه گفت: کی خواهد آمد؟ گفت: تازه رفته است. خلیفه دانست که این مرد مُخبَّط ( دیوانه) است و در دماغش ( مغز سرش) خللی است. گفت: او را به مطبخ ( آشپزخانه) خاص ما برید و از طعام های خوشبوی مُزَعفَر ( زعفران دار) به او بخورانید و بعد از سه روز او را به نزد من آورید. چون روز سوم شد او را در مجلس خلیفه حاضر کردند، گفت: ای پیغبر بر حق! حالت چگونه است؟ گفت: خیلی خوب است. و از پیشتر بهتر است، خلیفه گفت: در این چند روز جبرئیل بر تونازل شده است؟ گفت: پیش از این، سه روز یک دفعه می آمد و در این چند روز، روزی سه دفعه آمده است. خلیفه گفت: چه پیغام آورد؟ گفت: جبرئیل نازل شد و گفت: حق بر تو سلام می رساند که خوب جایی پیدا کرده ای زینها که از این جا حرکت نکنی و به جای دیگر نروی والا تورا از درجه پیغمبری خواهم انداخت)).** ر. ک: ریاض الحکایات / 123، مدعیان نبوت و مهدویت / 195.***
گر به مغزم زنی و گر دُمبم - که من از جای خود نمی جنبم

حکایت 882: پیامبر عمودی!

خلف بن خلیفه روایت می کند: شخصی در زمان حکومت عبدالله بن حازم ادعای نبوت کرد، او را پیش خالد بن عبدالله قسری آوردند گفت: چه می گویی و ادعای تو چیست؟ گفت: پیغمبرم و معارضه در کلمات قرآن دارم. گفت: در چه عبارت؟ گفت: در قرآن است انَّا اَعطَینَاکَ الکَوثَرَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ النحَر اءنّ شانِئَکَ هُوَ الاَبتَرُ** کوثر / 3 - 1، ترجمه: ما به تو کوثر ( خیر و برکت فراوان) عطا کردیم پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن (و بدان) دشمن تو قطعا بریده نسل و بی عقب است.*** من بهتر از آن می گویم: انَّا اَعطَینَاکَ الجَماهرَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ جاهِر و لا تَعتَمِد کلَّ ساحِ و کافِرٍ.** ترجمه: ما به تو توده های مردم را عطا کردیم! پس برای پروردگارت با صدای بلند نماز بخوان! و بر گفته هیچ ساحر و کافری اعتماد نکن.*** پس حکم نمود خالد، گردن او را زدند و جسدش را بر دار کردند. خلف بن خلیفه گوید: نزدیک دار رفتم و خطاب به جسد آن مرد چنین انشاد نمودم: انَّا اَعطَینَاکَ العَمُودَ فَصَلِّ لِرَبِّکَ عَلَی العُود وَ أَنا ضاِمن انَّکَ لا تَعُودُ.** ترجمه: ما به تو ستون ( چوبه دار) عطا کردیم! پس برای پروردگارت بر چوبه دار نماز بخوان! و من ضامنم که تو دیگر (به دنیا) باز نمی گردی. ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 71، محاضرات الادبآء 4 / 432.***

حکایت 883: بالای دَکَل کشتی!

آورده اند که: مردی موسوم به نوح آغااز دعوی نبوت نمود. یکی از محارمش هر چند باب، مسکوک داشت** سَک الباب: در را قفل آهنین زد.*** و از امر شنیعش منع نمود، مفید نیفتاده و فتنه او بالا گرفت. سلطان عصر را از آن هنگامه خبر افتاد، فرمود تا وجود نحسش نابود و بر دارش سرافراز کردند. اتفاقا ( از قضا) آن صدیق** یعنی همان فرد از محارمش که او را از دعوی نبوت منع و نهی می نمود.*** را در آن وقت بر وی گذر افتاده و بر سر دارش مشاهدت کرد، بدن ( جسد) آن متنبی را مخاطب نموده، گفت: ای نوح! همان از کشتی، جز بالای دکل، تو را نصیبی نبود!** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 214 - 213، محاضرات الادبآء 4/ 432.***