هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 879: پیامبر بی معجزه!

از ثمامة بن اشرس - که به حُسن معاشرت موصوف و در زمره ندمای مأمون، معدود است - روایت شده که: در نزد مأمون بودم. ناگاه مردی از متنبئین ( مدعیان پیامبری) را حاضر ساختند که ادعا می کرد من ابراهیم خلیل الله** درباره لقب خلیل الله ( دوست خدا) ر. ک: نسآء/ 125.*** می باشم. مأمون گفت: هرگز نشنیده ام که هیچ کس در میدان جرأت بدین گونه قدم نهاده باشد. ثمامه گوید: گفتم: یا امیرالمؤمنین! اجازت ده تا با وی سخن گویم))، مأمون اجازتم داد. پس روی به او کرده، گفتم: ابراهیم را براهین و معجزاتی بوده، از آن جمله، آتشی افروختند وی را در آن آتش افکندند پس آن حرارت بر وی سرد و سلامت شد.** ر. ک: انبیآء/ 69 - 68، عنکبوت / 24.*** ما نیز آتشی بیفروزیم و تو را در آن افکنیم، اگر تو را نیز چنین سرد و سلامت شد که بروی ( ابراهیم) شده بود، هر آینه تمامت ما زبان به تصدیق گشاده و برتو ایمان آوریم.
متنبی گفت: این مطلبی بس بزرگ است، چیزی آسان تر بخواه.
گفتم: برهانی از براهین موسی ظاهر کن. گفت: وی را چه براهین بوده؟ گفتم: عصای خویش افکنده ماری بس عظیم می شد** ر. ک: اعراف/ 107، 117، شعراء/ 32، 45، نمل / 10، قصص / 31.*** و چون عصا را به دریا زدی دریا شکافته گشتی**رر بقره / 60.*** و دست به گریبان خویش چون بر می آورد، درخشان بود. **ر. ک: اعراف / 108، طه / 22، شعرآء / 32، نمل / 12، قصص / 32.*** گفت: این ها بر من دشوارتر از اولی است. گفتم: ناچار معجزتی از عیسی آشکار ساز که وی مردگان زنده می نمود.** ر. ک: آل عمران. 49، مآئده/ 110.***
متنبی گفت: از این مطلب نیز در گذر** مسعودی آورده که متنبی گفت: از این مطلب در گذر. ولی شیخ شهاب الدین احمد ابشهی گوید: چون معجزت عیسی از او بخواست گفت: اینک این معجزات ظاهر سازم، اذن ده تا پیکر یحیی بن اکثم قاضی را از بار سرش سبک ساخته ( گردنش را بزنند) پس وی را زنده سازم. یحیی گفت: من اول کسی هستم که به تو تصدیق و ایمان آورده ام! ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 198، محاضرات الادبآء 4 / 432.*** گفتم: ناچار بر صدق مدعای خود برهانی اقامت دار. متنبی سخت پریشان شده، گفت: هیچ یک از این معجزات با من نیست چه ( زیرا) انگاه که من مأمور می شدم به جبرئیل گفتم که مرا به سوی این قوم شیاطین صفت می فرستید، پس معجزاتی مرا بخشید که ایشان را ملزم ( مجاب) کنم وگرنه مرا رفتن نشاید. جبرئیل در غضب شده، گفت: تو اول نزد این قوم رفته، دعوی خود ظاهر کن. ببین تا چه پاسخ دهند. مأمون بخندید و گفت: اینگونه انبیاء منادمت ( ندیم شدن) را شایند. پس در سلک ندیمانش مُنخَرِط** منخرط داشت: او را در شما ندیمان خویش در آورد.*** داشت.** ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 198 - 197.***

حکایت 880: استدلال متین متنبی

مردی ادعای پیامبری نمود. از او پرسیدند: دلیل تو چیست؟ گفت: دلیل من قرآن است. آیا خداوند در قرآن نفرموده اذا جَآءَ نَصرُ اللهِ وَالفَتحُ** نصر/ 1، ترجمه: هنگامی که یاری خدا و فتح و پیروزی فرا رسد.*** و اسم من نیز فتح است. گفتند: بنابراین باید هر کسی که با تو در اسم شریک است (و فتح نام دارد)، پیامبر باشد. گفت: این چه حرفی است شما خود می دانید که هزاران نفر هستند که نامشان محمد است در حالی که خداوند فرموده: وَ ما مُحَمَّدٌ الّا رَسُولٌ.** آل عمران/ 144، ترجمه: محمد صلی الله علیه و آله و سلم فقط فرستاده خداست.*** (و تنها یک محمد را به عنوان پیامبر معرفی نموده است).** ر. ک: محاضرات الادبآء 4 / 431.***

حکایت 881 : از جایت تکان نخور!

در زمان یکی از خلفاء، شخصی در بغداد ادعای پیغمبری کرد نزد خلیفه اش بردند به او گفت: چه می گویی؟ گفت: می گویم که من پیغمبرم و هر سه روز یک مرتبه جبرئیل بر من نازل می شود خلیفه گفت: معجزه تو چیست؟ گفت: هر چه بخواهی، لکن تا جبرئیل نیاید نتوانم. خلیفه گفت: کی خواهد آمد؟ گفت: تازه رفته است. خلیفه دانست که این مرد مُخبَّط ( دیوانه) است و در دماغش ( مغز سرش) خللی است. گفت: او را به مطبخ ( آشپزخانه) خاص ما برید و از طعام های خوشبوی مُزَعفَر ( زعفران دار) به او بخورانید و بعد از سه روز او را به نزد من آورید. چون روز سوم شد او را در مجلس خلیفه حاضر کردند، گفت: ای پیغبر بر حق! حالت چگونه است؟ گفت: خیلی خوب است. و از پیشتر بهتر است، خلیفه گفت: در این چند روز جبرئیل بر تونازل شده است؟ گفت: پیش از این، سه روز یک دفعه می آمد و در این چند روز، روزی سه دفعه آمده است. خلیفه گفت: چه پیغام آورد؟ گفت: جبرئیل نازل شد و گفت: حق بر تو سلام می رساند که خوب جایی پیدا کرده ای زینها که از این جا حرکت نکنی و به جای دیگر نروی والا تورا از درجه پیغمبری خواهم انداخت)).** ر. ک: ریاض الحکایات / 123، مدعیان نبوت و مهدویت / 195.***
گر به مغزم زنی و گر دُمبم - که من از جای خود نمی جنبم