هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 876: مرا آزار ندهید!

آورده اند که: مردی در زمان مهدی عباسی مدعی نبوت شد. او را گرفتند و نزد مهدی آوردند. خلیفه گفت: تو پیغمبری؟ گفت: بلی. گفت: چه زمان مبعوث شده ای؟ گفت: علم تاریخ لازم است. گفت: در چه موقع ( مکان) مبعوث شده ای؟ گفت: مرا به گفت و گویی می اندازید که نیست از مسایل انبیا. اگر رأی تو این است که مرا تصدیق کنی، آن چه می گویم عمل کن و اگر عزم تکذیب مرا داری، مرا رها کن تا از پیش تو بروم. مهدی گفت: رهایی تو جایز نیست به علت آن که فساد در دین خواهی انداخت. مرد گفت: واعجبا! تو غصب می کنی برای دین خود و من غصب نکنم برای دنیای خودم؟! قسم به خدا کار دنیای مرا تقویت نمی کند، مکر بن زائده و حسن بن قحطبه و سایر روسای لشکر تو و هیچ یک در اطاعت من نیستند. در سمت راست مهدی عباسی، شریک قاضی نشسته بود، مهدی رو به شریک کرده، گفت: چه می گویی در حق این متنبی؟** متنبی: پیامبر دروغین، مدعی پیامبری. این واژه اسم فاعل از باب تفعل است و یکی از معانی این باب تکلف)) است بنابراین متنبی یعنی کسی که به زحمت و تکلف می خواهد خود را پیامبر جلوه دهد و در حقیقت به پیامبری تظاهر نموده و خود را شبیه پیامبران سازد*** مرد متنبی مبادرت ( پیشدستی) کرده، گفت: ایها الخیفه! با قاضی در حق من مشورت می نمایی و از من سؤال نمی نمایی؟ مهدی گفت: از تو سؤال می نمایم، هر چه می خواهی بگو. گفت: محاکمه می کنم با آن چه از پیغمبران قبل از من رسیده.
مهدی گفت: بگو. متنبی گفت: آیا کافرم پیش شما یا مؤمن؟ مهدی گفت: کافری. متنبی گفت: خدای تعالی فرموده: وَ لا تُطِعِ الکافرینَ وَالمُنافِقینَ وَ دَع اَذاهُم** احزاب/ 48، ترجمه: و از کافران و منافقان اطاعت مکن و به آزارهای آن ها اعتنا منما. (توجه: تقدیر آیه چنین است: وَ دَع اَذاهُم اِیَّاکَ، ولی مرد متنبی چنین قصد نموده است: وَ دَع اَذاکَ اِیّاهُم.))*** پس اطاعت نکنید مرا و اذیت هم ننماید. مرا رها کنید بروم پیش ضعفا و مساکین که آن ها امت انبیاء هستند. سلاطین و جبابره را واگذارم که آن ها هیزم جهنم اند.** قرآن مجید برخی از مردم را هیزم و آتشگیره دوزخ معرفی نموده است. ر. ک: بقره / 24، آل عمران/ 10، تحریم / 6، جن / 15.*** پس مهدی عباسی خندیده، وی را رها کرد. **ر. ک: مدعیان نبوت و مهدویت / 197.***

حکایت 877: تو فرعون و من موسی

مردی در زمان یکی از خلفا ادعای پیامبری نموده و می گفت: من موسی بن عمران هستم. این خبر به گوش خلیفه رسید، او را احضار نمود و پرسید: تو کیستی؟ مرد گفت: موسی بن عمرانم. خلیفه گفت: اگر راست میگویی عصای تو که تبدیل به اژدها می شد** اشاره به: اعراف / 107، 117، نمل / 10، قصص / 31، شعرآء / 32، 45.*** کجاست؟ مرد گفت: ای خلیفه! تو همانند فرعون بگو: اَنَا رَبُّکُمُ الأَعلَی** نازعات/ 24، ترجمه: و (فرعون) گفت: من پروردگار برتر شما هستم. درباره مشابه این آیه: ر. ک: قصص 38.*** تا من نیز هماننتد موسی آن عصا را به اژدها تبدیل نمایم.** ر. ک: زهر الربیع / 33، لطائف الطوائف / 416، محاضرات الادبآء 4 / 432، مدعیان نبوت و مهدویت / 194.***

حکایت 878: می شکن و می شکیب

گویند: در زمان هارون الرشید شخصی دعوی نبوت کرد. او را به مجلس هارون در آوردند. مأمون حاضر و هنوز خردسال بود. هارون گفت: تا مدعی نبوت را شکنجه کردند و او بی طاقتی می کرد. مأمون چون چنین دید خطاب به مرد مدعی نبوت این آیه را خواند: فَاصبِر کَما صَبَرَ اُولوالعَزمِ مِنَ الرُّسُلِ** احقاف / 35.*** یعنی: پس صبر کن آن گونه که پیامبران اولوالعزم صبر کردند. هارون از مناسب گویی مأمون در شگفت شد و در بَرَش کشید و لب و دهانش را بوسید.** ر. ک: بزم ایران / 57، لطائف الطوائف / 384، محاضرات الادباء 4 / 432، مدعیان نبوت و مهدویت / 194.***