هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف، فصل پنجم: پیامبران دروغین

حکایت 874: ریگهای قلابی

در روزگار مأمون، مردی ادعای پیامبری کرد. او را به حضور مأمون آوردند. خلیفه از او پرسید: معجزه تو چیست؟ آن مرد گفت: این ریگهایی که در دست دارم، در آب سرد بریزید، ذوب میشود. به دستور مأمون آب آورده و ریگها را در میان آب ریختند. چنان که او اظهار نموده بود، ریگها در میان آب ذوب شد. حضار گفتند: لابد در این ریگها حیله ای به کار برده ای. اگر عمل تو درست است و راست می گویی، ما ریگهایی را به تو می دهیم، در آب بریز تا ذوب شود. آن مرد گفت: نه شوکت شما از فرعون بیشتر است و نه عظمت من از موسی. آن گاه که موسی عصای خود را اژدها کرد چنان که خدا در قرآن فرموده: فَالقی عَصاهُ فَاذا هِیَ ثُعبانٌ مُبینٌ** اعراف / 107، شعراء / 32، ترجمه: (موسی) عصای خود را افکند ناگهان اژدهای آشکاری شد.*** فرعونیان نگفتند که در این عصا حیله ای به کار برده ای و ما عصای دیگری به تو می دهیم تا آن را به اژدها تبدیل کنی، بلکه گفتند: فَلَنَأتِینَّکَ بِسِحرٍ مِثلِهِ.** طه / 58، ترجمه: قطعا ما هم سحری همانند آن برای تو خواهیم آورد.***
مأمون خندید و او را توبه داده و رها نمود.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2 / 308، به نقل از حدائق (با اندکی تصرف) لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 48، مدعیان نبوت و مهدویت / 197.***

حکایت 875: پیامبر در بند!

آورده اند که: شخصی در بصره ادعای نبوت کرد، او را گرفته و در بند نموده و نزد حاکم** نام این حاکم ظاهرا ((سلیمان بن علی)) بوده است. ***آوردند حاکم گفت: تو پیغمبر مرسلی؟ گفت: الان که پیغمبر در بندم.** این ناپیغمبر از کمله مرسل - که در سؤال حاکم وجود داشت - معنی لغوی آن را قصد نموده است زیرا کلمه مرسل در لغت به معنی رها شده و آزاد است ولی حاکم معنی اصطلاحی آن را در نظر گرفته که در اصطلاح به معنی فرستاده شده و مبعوث میباشد.*** حاکم گفت: وای بر تو چه زمان مبعوث شده ای؟ گفت: آیا با انبیاء این گونه تکلم می کنند؟ ای بنده ضعیف خدا! والله که اگر در بند نبودم به جبرئیل امر می کردم تا شما را تنبیه کند. حاکم گفت: مگر پیامبر در بند دعایش مستجاب نمی شود؟
گفت: نه. حاکم بخندید و گفت: الآن تو را از بند آزاد می کنم، حکمی را که داری به جبرئیل بگو که اگر حکم تو را اطاعت کرد، ایمان می آورم و به تو و نبوتت را تصدیق می کنم. آن مرد گفت: صدق الله که در قرآن فرموده لا یُؤمِنُونَ بِه حَتّی یَرَوُا العَذابَ الاَلیمَ** شعراء / 201، ترجمه: که تا مشاهده عذاب دردناک نکنند به این قرآن ایمان نمی آورند.*** حاکم خندید و از اقوام آن مرد از حال وی سؤال کرد. گفتند: مردی شوخ طبع و اهل مطایبه است. حاکم فرمان داد تا او را ازبند رهانیده و مرخص نمایند.** ر. ک: گلشن لطائف 2 / 114، لطیفه 872. مدعیان نبوت و مهدویت / 185.***