هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 864: ترک ترک عادت

آورده اند که: مسلمة بن عبدالملک امیر و فرمانده اموی (متوفای 120ق) در حال سان دیدن از لشکریان و نظامیان بود. پس از این که از مقابل چند تن از افراد نظامی گذشت، در مقابل یکی از آنان ایستاد و گفت: ما اسمُکَ؟ نامت چیست؟ آن مرد گفت: عبدَالله (به جای این که بگوید عبدُ الله)). فرمانده پرسید: ابنُ مَن؛ فرزند کیستی؟ ( نام پدرت چیست؟). آن مرد گفت: اِبنِ عبدالرحمن. (به جای این که بگوید ابنُ عبدالرحمن)). فرمانده که این اشتباهات گفتاری ( نحوی) را از او مشاهده کرد، دستور داد تا او را شلاق بزنند. مأموران در حال شلاق زدن بودند که آن مرد گفت: بسمُ الله (به جای آن که بگوید: بسمِ اللهِ))!) فرمانده گفت: دست از او بدارید و رهایش کنید زیرا اگر می خواست عادت خود را ترک کند، می بایست در زیر ضربات شلاق این کار را می کرد.** ر. ک: ربیع الابرار 1 / 634.*** (و حال آن که در چنان حالی نیز از غلط گویی خود دست بر نداشت).

حکایت 865: دِرهم

گویند: روزی یکی از احمق ها به نام ابوعبدالله جصّاص))، در قرآن نگریسته و پیوسته می گفت:
چقدر ارزان قیمت است این از فضل خداوند است که با یک درهم هر چه بخواهم می خورم و بهره مند می گردم. شخصی قرآن وی را گرفته و پس از مشاهده صفحه مورد نظر، دریافت که مقصود او آیه شریف: ذَرهُم یَأکُلوا وَ یَتَمَتَّعُوا** حجر / 3، ترجمه: بگذار آن ها بخورند و بهره گیرند.*** است که وی این آیه را به اشتباه دِرهُم یأکُلوا وَ یتَمَتَّعُوا** با یک درهم می توانند بخورد و بهره مند شوند.*** می خوانده است.** ر. ک: اخبار الحمقی والمغفلین / 50.***
گر، به پیشش بگذرد لفظ خبر خُبز))** ناز (خبّاز: نانوا).*** پندارد رود هوشش زسر
شیخ بهایی

حکایت 866: قوف و قیف

دو نفر با یکدیگر رفیق بودند یکی از آن دو فضل و کمالش بیشتر بود و دیگری بهره چندانی از کمال نداشت. از بس که رفیق بی کمال بالای منبر سخنان بی قاعده می گفت روزی رفیق با کمالش به وی گفت:
هر وقت بالای منبر سخنی بی قاعده گفتی من سرفه می کنم تا بفهمی و سخنت را اصلاح کنی. روزی رفیق بی کمال می خواست بالای منبر سوره قاف را تفسیر کند، لذا گفت: قاف)).**ق / 1. ***از قضا رفیقش بی اختیار سرفه ای عارض شد و نتوانست خودداری کند و سرفه کرد. رفیق منبری اش به خیال آن که قاف را غلط تلفظ نموده، گفت: قوف این بار رفیقش عمداً سرفه کرد تا اشتباهش را به او بفهماند.
رفیق منبری گفت: قیف دوستش بار دیگر سرفه کرد. رفیق منبری گفت: سرفه و مرگ، خلاصه یا قاف است، یا قوف است، یا قیف)).** ر. ک: کشکول منتظری 1 / 158، لطیفه: مردی به نزد عالمی نحوی رفت تا حال برادر وی را جویا شود و از ترس این که مبادا در سؤال خویش مرتکب غلط اعرابی شود، چنین گفت: اخاک، اخیک، اخوک، هاهُنَا؟ نحوی نیز در پاسخ گفت: لا، لی، لو، ما هو حضرا! ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 74.***