هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 860: مهم غاوی هستم

طفیلیی، ( مهمان ناخوانده ای) جمعی را دید که صحبت کنان با هم می رفتند. تردیدی به دل راه نداد که به مجلس سور و طعام می روند. به دنبال آنان روانه شد .در یک لحظه متوجه شد آنان شاعرانند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سروده های خویش بخوانند. از آن ها جدا نشد و همراه آن ها خدمت سلطان رفت و هر یک از شعرا شعر خویش خواند و صله ای دریافت کرد و رفت نوبت به طفیل رسید.
سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپیوند. طفیل گفت: ولی من شاعر نیستم! سلطان پرسید: پس چه کسی هستی؟ گفت: من غاوی هستم از آن کسان که خدای تعالی فرموده است: و الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ** شعرآء/ 224.*** یعنی: و گمراهان از پی شاعران می روند. سلطان خندید و صله اش بخشید.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 32، به نقل از: الاقتباس 2 / 47، لطائف الطوائف / 294، زهر الربیع / 351، محاضرات الادبآء 1 / 89.***

حکایت 861: گفت از قرآن چه می دانی بگو

آن یکی پرسید از پرخواره ای - حرفتی داری و یا بیکاره ای
گفت: من دارم همایون پیشه ای - نیست جز آن پیشه ام اندیشه ای
مقریم قرآن خوانی شغل من - هم به خلوتگاه هم در انجمن
نیست غیر از مصحف حق یار من - حفظ کن در روز و شب هنجار من
گفت: از قرآن چه می دانی بگو - گفت: هان بشنو کلوا و اشربوا** بقره / 60، 187، اعراف / 31، طور / 19، حاقه / 24، مرسلات / 43، ترجمه: بخورید و بیاشامید.***
گفت دیگر گفت دیگر نیست یاد - نیست در قرآن بجز آن سیمناد** سیمناد: سوره ای از قرآن که به طوری تعویذ و دفع چشم زخم به بازو بسته است.***
من زقرآن غیر این نادیده ام - بلکه از استاد هم نشنیده ام
آری آری ذوق و لمس و چشم و گوش - نطق و تخییل و تصور حفظ و هوش
جمله این ها پیشکاران دلند - بزم دل را هم وثاق محفلند
آن چه دل فرماید آن بیند بصر - و آن چه گفت آن بشنود گوش ای پسر
آن چه بسپارد به دل آن بیند بصر - و آن چه گفت آن بشنود گوش ای پسر
جمله این ها چاکرانند و خدم - خدمت سلطان دل را ملتزم
آن چه آن غیر از هوای دل بود - گوش و هوش تو از آن زایل بود** ر. ک: مثنوی طاقدیس / 117.***
ملا احمد نراقی))

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف، فصل چهارم: اشتباه خوانان

یُریدُونَ أَن یُبَدِّلُوا کَلامَ اللهِ.
فتح / 15.