هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 858 : مطیع قرآن و حدیث

بنان طفیلی از مشاهیر ظرفاء است و به شکم پروری و پرخواری معروف. از او سؤال کردند که: از کلامالله کدام آیت را دوست تر می داری؟ گفت: آیه ما لَکُم اَلّا تَأکُلُوا** انعام / 119. ***یعنی: شما را چه می شود که طعام نمی خورید))؟ گفتند: کدام امر را از قرآن بیشتر کار می بندی؟ گفت: این امر را کُلُوا وَ اشرَبُوا** بقره / 60، 187، اعراف / 31، طور / 19، حاقه / 24، مرسلات / 43.*** یعنی: بخورید و بیاشامید گفتند: کدام دعا را از قرآن ورد خود ساخته ای؟ گفت: ربَّنا اَنزل عَلینا مآئدَة مِنَ السمآءِ **مائده / 114.*** یعنی: ای پروردگار ما فرو فرست بر ما خوانی پر از طعام از آسمان)). گفتند: از احادیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کدام حدیث را اختیار کرده ای؟ گفت: این حدیث را لَو دُعیتُ اِلی کُراعٍ لَاَجبتُ** بحارالانوار 48 / 147،ح 21، 74 / 247،ح 44. البته ناگفته نماند که کلمه کُراع ظاهراً علاوه بر معنی پاچه گوسفند اسم قریه ای دور است که در این صورت معنی حدیث فوق چنین می شود: اگر مرا به قریه کُراع نیز دعوت نمایند من آن دعوت را اجابت می نمایم. و دوری مسیر آن مرا از اجابت دعوت باز نمی دارد.*** یعنی: اگر بخوانند مرا و مهمان کنند به پاچه گوسفند هر آینه اجابت کنم و به آن دعوت حاضر شوم)).** ر. ک: لطائف الطوائف / 349.***
گفت از قرآن چه می دانی بگو - گفت هان بشنو کلوا و اشربوا))
ملا احمد نراقی))

حکایت 859: خورش حرام

گویند: عربی مهمان حافظی شد. حافظ سه روز او را به نان و کامَخ یعنی آبکامه** الکامخ: این واژه در اصل فارسی است که معرب شده است و به معنی کامه یا آبکامه است، نانخورشی که برخی آن را ترشیجات اشتهااور دانسته اند.*** مهمان کرد.
صباح چهارم در محراب قرائت می کرد به این آیه رسید که: حُرِّمَت علَیکُم المَیتَةُ و الدَّمُ و لَحمُ الخِنزِیرِ** مائده/ 3.*** معنی آیت به ظاهر آن که حرام گردیست بر شما گوشت مرده و خون و گوشت خوک. عرب گفت: و الکَامَخَ فَلا تَنسَها یعنی آبکامه (نیز مثل مردار و خون و گوشت خوک حرام است پس آن) را نیز فراموش مکن.** ر. ک: لطائف الطوایف / 146 - 145، محاضرات الادبآء 2 / 615.***

حکایت 860: مهم غاوی هستم

طفیلیی، ( مهمان ناخوانده ای) جمعی را دید که صحبت کنان با هم می رفتند. تردیدی به دل راه نداد که به مجلس سور و طعام می روند. به دنبال آنان روانه شد .در یک لحظه متوجه شد آنان شاعرانند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سروده های خویش بخوانند. از آن ها جدا نشد و همراه آن ها خدمت سلطان رفت و هر یک از شعرا شعر خویش خواند و صله ای دریافت کرد و رفت نوبت به طفیل رسید.
سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپیوند. طفیل گفت: ولی من شاعر نیستم! سلطان پرسید: پس چه کسی هستی؟ گفت: من غاوی هستم از آن کسان که خدای تعالی فرموده است: و الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ** شعرآء/ 224.*** یعنی: و گمراهان از پی شاعران می روند. سلطان خندید و صله اش بخشید.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 32، به نقل از: الاقتباس 2 / 47، لطائف الطوائف / 294، زهر الربیع / 351، محاضرات الادبآء 1 / 89.***