هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 831: هر کس که این نداند حقا که آن نداند

روزی اصمعی - لغوی مشهور - بر سفره هارون الرشید نشسته بود که پالوده عسل آوردند.
اصمعی گفت: بسیاری از عراب** اعراب: بادیه نشینان عرب.*** نام پالوده عسل را هم نشنیده اند.
خلیفه گفت: باید ثابت کنی که چنین است که اگر ثابت کنی کیسه ای زر به تو دهم. اتفاقا اعرابیی را دیدند که هیچ نمی دانست. پالوده عسل به او خوراندند و از وی سؤال کردند: آیا می دانی این چیست؟
اعرابی گفت: خدا در قرآن می فرماید: فیهِمَا فاکِهَة وَ نَحل وَ رُمَّان** الرحمن / 68، ترجمه: در آن ها ( دو بهشت) میوه های فراوان و درخت خرما و انار است.*** نخل که در نزد ما هست، حتما این رمان ( انار) است!
اصمعی رو به خلیفه نمود و گفت: ای خلیفه دو کیسه زر بر تو واجب شد چرا که این عرب نه تنها معنی پالوده را نمی داند بلکه معنی رمان را نیز نمی داند.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 4 / 62، لطائف الطوائف / 144.***

حکایت 832: داستان غاشیه

اعرابیی غاشیه ای ( روکش زین اسبی) را به سرقت برده داخل مسجدی شد تا نماز جماعت بگذارد امام در نماز این آیه را خواند: هَل اتاک حدیثُ الغاشیة** غاشیه/ 1، ترجمه: آیا داستان غاشیه به تو رسیده است، (مراد از غاشیه در این آیه روز قیامت است که حوادث وحشتناکش همه را می پوشاند و فرا می گیرد).*** اعرابی گفت: فضولی موقوف. وقتی که امام جماعت خواند: وُجُوه یَومَئذ خاشِعَة **غاشیه / 2، ترجمه: چهره هایی در آن روز خاشع و ذلت بارند.*** اعرابی گفت: بیایید غاشیه تان را بگیرید چون چهره من خاشع نمی شود سپس آن را به گوشه ای پرتاب نمود و از مسجد خارج شد.** ر. ک: زهر الربیع / 111 - 110، محاضرات الادباء 1 / 140.***

حکایت 833: نوه انشتین!

شخصی می گفت: پسری دارم بسیار باهوش. اگر بماند خیلی ترقی می کند. گفتند: مگر پسرت چطور است؟ گفت: الحال دوازده سال از سنش می گذرد، هر وقت می خواهد مرا صدا بزند ماما می گوید و هر وقت مادرش را صدا می زند بابا می گوید. و الحال پنج سال درس خوانده است، عوض وَ هُو الفَتاح ُ العَلیمُ، ** سبأ / 26، ترجمه: و او ( پروردگار) داور و جداکننده ای آگاه است.*** ابوالفتاح الحلیم می گوید.** ر. ک: کشکول منتظری 1 / 26.***