هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 830: نقش نگین انگشتر احمق

آورده اند که: معاویه روزی از اصحاب خویش پرسید: به چه وسیله می توان احمق را بدون همنشینی با او شناخت؟ برخی گفتند: به وسیله راه رفتن و رأی و نظرش. معاویه گفت: خیر، چنین نیست بلکه احمق به وسیله کنیه و همچنین نقش نگین انگشترش، شناخته می شود.
در همان حال آنان درباره نشانه های شناخت احمق با یکدیگر گفتگو و بحث می کردند، ناگهان مردی خطا به مرد دیگر فریاد بر آورد: ای ابویاقوت. معاویه چون این کنیه را شنید، ابویاقوت را به حضور طلبید و پس از مدتی گفتگو پیرامون مسایل مختلف از وی پرسید: نقش نگین انگشتر تو چیست؟ ابویاقوت پاسخ داد: نقش نگین انگشتر من این است ما لِیَ اَرَی الهُدهُدَ اَم مِنَ الغآئِبینَ.** نمل / 20، ترجمه: (چرا هدهد ( شانه به سر) را نمی بینم با این که او از غایبان است؟!) (نکته: حالاگر اسم این شخص (سلیمان) بوده، اندکی می توان عمل او را توجیه نمود).*** اطرافیان معاویه پس از شنیدن سخن ابویاقوت خطاب به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین! مطلب همان است که شما (درباره نشانه های احمق) فرموده بودی.** ر. ک: اخبار الحمق و المغفلین / 32.***
فلا تصحب اخا حُمُق - و ایاک و ایاه
فکَم مِن جاهل اَردی - حکیما حین اخاه
و للقلب علی القلب - دلیل حین یلقاه
و للناس من الناس - مقاییس و اشباه

حکایت 831: هر کس که این نداند حقا که آن نداند

روزی اصمعی - لغوی مشهور - بر سفره هارون الرشید نشسته بود که پالوده عسل آوردند.
اصمعی گفت: بسیاری از عراب** اعراب: بادیه نشینان عرب.*** نام پالوده عسل را هم نشنیده اند.
خلیفه گفت: باید ثابت کنی که چنین است که اگر ثابت کنی کیسه ای زر به تو دهم. اتفاقا اعرابیی را دیدند که هیچ نمی دانست. پالوده عسل به او خوراندند و از وی سؤال کردند: آیا می دانی این چیست؟
اعرابی گفت: خدا در قرآن می فرماید: فیهِمَا فاکِهَة وَ نَحل وَ رُمَّان** الرحمن / 68، ترجمه: در آن ها ( دو بهشت) میوه های فراوان و درخت خرما و انار است.*** نخل که در نزد ما هست، حتما این رمان ( انار) است!
اصمعی رو به خلیفه نمود و گفت: ای خلیفه دو کیسه زر بر تو واجب شد چرا که این عرب نه تنها معنی پالوده را نمی داند بلکه معنی رمان را نیز نمی داند.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 4 / 62، لطائف الطوائف / 144.***

حکایت 832: داستان غاشیه

اعرابیی غاشیه ای ( روکش زین اسبی) را به سرقت برده داخل مسجدی شد تا نماز جماعت بگذارد امام در نماز این آیه را خواند: هَل اتاک حدیثُ الغاشیة** غاشیه/ 1، ترجمه: آیا داستان غاشیه به تو رسیده است، (مراد از غاشیه در این آیه روز قیامت است که حوادث وحشتناکش همه را می پوشاند و فرا می گیرد).*** اعرابی گفت: فضولی موقوف. وقتی که امام جماعت خواند: وُجُوه یَومَئذ خاشِعَة **غاشیه / 2، ترجمه: چهره هایی در آن روز خاشع و ذلت بارند.*** اعرابی گفت: بیایید غاشیه تان را بگیرید چون چهره من خاشع نمی شود سپس آن را به گوشه ای پرتاب نمود و از مسجد خارج شد.** ر. ک: زهر الربیع / 111 - 110، محاضرات الادباء 1 / 140.***